تبانی
درد هجرانت عطش دیدار تو همچون سراب
من رکاب بی نگینم تو نگین بی رکاب
رفته ای از دیده و ماندی به قلبم تا ابد
رفتن تو یک عذاب و ماندن تو صد عذاب
اختیار و جبر عشق با هم تبانی کرده اند
دق کنم یا مرگ تدریجی ؟ کدامین انتخاب ؟
بد زمین خوردم ولی دارم تقلا میکنم
پیش مردم بر من ِ پاشیده ام دارم نقاب
روزها چون کوه و شبها همچو باران میشوم
جرعه جرعه میزنم از خونجگرهایم شراب
چون پرستویی که آذر طعنه زد بر لانه اش
بی نتیجه میدوم در جستجوی آب و آب
با خدا گفتم مگر قولش ندادی با دلم ؟
بین باران گریه کرد، با صد سوال
بی جواب
پیش شیطان شکوه کردم ،،،عاقبت چشمم زدی !
پاسخ آمد او نمیخواهد تو را .. حرف حساب
( حمید رضا طاهری.خرداد ۰۴)