Topaz ارسال شده در 1 آذر، 2022 ارسال شده در 1 آذر، 2022 سری ﻛﺎمل ﺩﺍﺳﺘﺎﻥﻫﺎی ﺷﺎﻩﻧﺎﻣﻪ (ﻛﻮﺗﺎﻩ، مختصر ﻭ ﺑﻪ ﻧﺜﺮ ﺳﺎﺩﻩ) برگشتن اسفندیار پس از مدتی شاه برای ترویج دین بهسوی سیستان رفت و وقتی به آنجا رسید رستم شاه نیمروز به همراه زال به استقبالش رفتند و او را به زابل بردند و او دو سال مهمان آنها بود. در هرجا شهریاران آگاه میشدند که گشتاسپ باپسرش چه کرده، از فرمان او دست میکشیدند و سپاه ایران هم از فرمان شاه دست کشید و پراکنده میشد. وقتی خبر به گوش ارجاسپ رسید، آماده حمله شد و شخصی به نام ستوه را فرستاد تا از ایران برای او خبر ببرد که سپاهیان و لشکر ایران در چه حالند. وقتی فهمید خبرها درست است بهسوی ایران حملهور شد. وقتی ارجاسپ آگاهی یافت که گشتاسپ با سپاهیانش به سیستان رفته است ، دستور داد تا پسرش کهرم با سپاهیانش به بلخ برود و آتشپرستان را بکشد و کاخ گشتاسپ را به آتش بکشد و اگر اسفندیار را دربند دید او را بکشد و گفت: من نیز از پس تو میآیم. کهرم اطاعت کرد. وقتی لهراسپ شنید که کهرم به بلخ آمده است شروع به راز و نیاز با خدا کرد و سپس خفتان جنگ پوشید و بهسوی میدان جنگ رفت. همه از او فرار میکردند. کهرم گفت: یکییکی با او نجنگید بلکه همگی باهم بر سرش بریزید. وقتی لهراسپ در میان آنها ماند، نام خدا را بر زبان آورد ، تیری به او خورد و به زمین افتاد و تنش را پارهپاره کردند . فکر میکردند او جوانی است اما وقتی کلاهخودش را برداشتند، فهمیدند که موهایش سپید است. کهرم گفت: او لهراسپ است که در بلخ به پرستش یزدان میپرداخت. سپس ترکان تمام موبدان از جمله هیربد را کشتند و آتش زردشت از خون آنها خاموش شد. گشتاسپ زن هوشمندی داشت که فوراً لباس ترکان پوشید و راه سیستان را پیش گرفت و نزد گشتاسپ رفت و ماجرای کشته شدن لهراسپ و اسیر شدن دخترانش هما و به آفرید را گفت. شاه بزرگان را فراخواند و ماجرا را بازگفت و سپاهیان را جمع کرد. رستم یک روز با او همراهی کرد و به اوگفت: ای شهریار زمین دنیا همین است نه فرزند و نه پدر هیچ کدام تا ابد نمیماند پس شاه روی رستم را بوسید و از او خداحافظی کرد. وقتی ارجاسپ شنید که سپاه گشتاسپ آمد، قوای بیشتری از توران آورد. گشتاسپ در راست فرشیدورد و در چپ نستور را قرارداد و خود در قلب قرار گرفت. ارجاسپ کندر را در راست و کهرم را در چپ قرارداد و خود در قلب قرار گرفت. جنگ سختی آغاز شد و سه روز ادامه داشت. فرشیدورد در جنگ با کهرم بهسختی مجروح شد و از ایرانیان بسیاری کشته شدند. گشتاسپ سیوهشت پسر داشت که همگی کشته شدند و او از غم مرگ آنها ناراحت بود و تاج و تخت نزدش خوار شد. سرانجام مجبور به فرار شد تا به کوهی رسید که پر از گیاه بود و درونش چشمه آب و آسیایی قرار داشت پس با گردانش وارد آن کوه شد، از راهی که فقط خودش میدانست و وقتی ارجاسپ به آنجا رسید چیزی نیافت. شاه جاماسپ را پیش خواند و خواست تا طالعش را ببیند، جاماسپ گفت: اگر بند از اسفندیار بگشایی او به تو کمک خواهد کرد. شاه گفت : همان زمان که او را اسیر کردم پشیمان شدم اما این بار اگر او را ببینم تاجوتخت را به او میبخشم. سپس پرسید: چه کسی حاضر است نزد او برود؟ جاماسپ گفت: خودم میروم. پس با لباس تورانیان به بیرون کوه رفت و از میان آنان به سوی دژ گنبدان شتافت. وقتی به اسفندیار رسید پیام پدرش را به او داد. اسفندیار گفت: ندیدی شاه با من چه کرد؟ بهراستی که گرزم فرزند اوست. این همه برایش جنگیدم و رنج بردم اما او مرا به بند کشید. جاماسپ گفت: راست میگویی اما ارجاسپ، لهراسپ را کشته است و بسیاری از موبدان از جمله هیربد را نیز سر بریده است. اسفندیار گفت: پسرش باید انتقام بگیرد. جاماسپ گفت: خواهرانت اسیر شدهاند. اسفندیار گفت: آیا تاکنون که دربند بودم آنها یادی از من کردند؟ جاماسپ گفت: پدرت در کوهی اسیر است و ترکان آنجا را محاصره کردند و سیوهشت تن از برادرانت را کشتهاند. اسفندیار پاسخ داد: این برادران هیچ کدام به شاه نگفتند که آخر اسفندیار چه گناهی کرده است؟ جاماسپ ناراحت و خشمگین گفت: فرشیدورد را که دوست داشتی و همیشه همراهت بود و همیشه گرزم را نفرین میکرد، زخمی کردهاند و در شرف مرگ است و میگوید: خدایا جان مرا نگیر تا یکبار دیگر اسفندیار را ببینم. @hekayatemasalha اسفندیار وقتی این سخن شنید، خروشید و نالان شد و سپس گفت: زود بندم را باز کنید. آهنگر آوردند و تا با سوهان و پتک بندها را بگشاید خیلی سعی کردند و طول کشید و اسفندیار بیطاقت شد و خودش بندها را درهم شکست و بعد بی توش و توان بیهوش شد. بعداز آن به گرمابه رفت و جامه نو پوشید و همراه با زره و سلاحهای جنگی سوار بر اسب بهسوی دشت نبرد رفت. شب بود و او به همراه بهمن و آذرنوش و جاماسپ و تعدادی سپاهی به راه افتاد تا به نزد فرشیدورد رسید. نالان پرسید: چه کسی این بلا را به سرت آورد ؟ برادر گفت: این کار گشتاسپ بود، اگر او تو را اسیر نمیکرد ترکان جرات حمله به ما را نداشتند. به هرحال من مردنی هستم و تو ناراحت مباش. این جراحت کار کهرم است. این سخن را گفت و جان سپرد. اسفندیار قسم خورد که انتقام او را به سختی بگیرد . هرچه جلوتر میرفت جسد کشتگان ایرانی بیشتر میشد و در میان کشتگان جسد گرزم را هم دید پس به او گفت: نگه کن که دانای ایران چه گفت بدانگه که بگشاد راز از نهفت که دشمن که دانا بود به ز دوست ابا دشمن دوست دانش نکوست بالاخره اسفندیار به کوهی که گشتاسپ آنجا بود ، رفت و وقتی پدر را دید به او کرنش کرد و گشتاسپ او را بوسید و از او پوزش خواست. وقتی لشکریان فهمیدند که اسفندیار آمد همه بهسوی او روی آوردند و شاد شدند. اسفندیار دستور داد تا مهیای جنگ شوند. همان شب خبر به ارجاسپ رسید که اسفندیار برگشته است پس ناراحت شد و به کهرم گفت : از ترکان کسی همتای او نیست بهتر است با اموالی که غارت کردهایم به سوی توران برگردیم. گرگسار نزد ارجاسپ رفت و گفت: به خاطر یک نفر نباید عقبنشینی کرد چون سپاهیان اسفندیار همه خسته و مجروح هستند و ما آنها را شکست میدهیم. ارجاسپ گفت: اگر چنین کنی از خرگاه تا دریای چین و گنج ایران را به تو میبخشم . اسفندیار لشکری انبوه آماده کرد و در راست سپاه نستور را قرارداد و خود در پیش سپاه قرار گرفت و گشتاسپ نیز در قلب بود و گرگوی جنگی هم در چپ قرار داشت . از آنسو ارجاسپ در قلب لشکر قرار گرفت و راست را به کهرم داد و در چپ نیز شاه چگل را قرارداد . وقتی ارجاسپ سپاه ایران را دید از زیادی آن وحشت کرد و گفت : ما نمیتوانیم از پس آنها برآییم. جنگ شروع شد و اسفندیار در همان ابتدا با گرز گاو سارش سیصدتن را کشت و بعد گفت: به کینه فرشیدورد امروز دمار از روزگارتان درمیآورم پس بهسوی راست سپاه حمله برد و صدوشصت تن را کشت و کهرم پا به فرار گذاشت. اسفندیار گفت : این به انتقام خون لهراسپ و بعدبه چپ سپاه رفت و صدوشصت تن را کشت و گفت : این به انتقام خون برادرانم . ارجاسپ به گرگسار گفت : چرا خاموش ماندهای؟ گرگسار به جلوی صف آمد و تیری به سینه اسفندیار زد . اسفندیار خود را از زین جدا کرد تا گرگسار خیال کند او مجروح شده است و وقتی گرگسار خواست تا سرش را ببرد، او کمندی بر گردن گرگسار انداخت و کشانکشان او را به لشکرگاه برد و پیام داد فعلاً او را نکشند. ارجاسپ به دنبال کهرم و کندر میگشت اما آنها را نیافت پس فرار کرد. وقتی ترکان شنیدند که ارجاسپ فرار کرده است آنها که میتوانستند فرار کردند و بقیه هم امان خواستند و اسفندیار هم آنها را بخشید . گشتاسپ یک هفته به سپاس خداوند پرداخت. روز هشتم گرگسار را نزد اسفندیار آوردند و گرگسار به پوزش خواهی پرداخت . اسفندیار گفت تا دست و پا بسته همچنان او را نگهدارند. گشتاسپ به اسفندیار گفت : تو شاد هستی اما خواهرانت دربند اسیرند و این برای ما ننگ است. اگر آنها را بیاوری تاجوتخت را به تو میدهم . اسفندیار گفت : من چشم به تاج و تخت ندارم و به توران میروم تا انتقام آنها را بگیرم پس با سپاهیان فراوان بهسوی توران رهسپار شد و گرگسار را هم دستوپاب سته با خود برد . پشوتن نیز بهعنوان وزیر با او همراه شد . دوباره در زمان خداحافظی پدر او را در برگرفت و بوسید و قول داد اگر بازگردد و خواهرانش را بیاورد تاجوتخت را به او میدهد . اسفندیار بهسوی ایوان کاخ مادرش رفت و با او خداحافظی کرد . نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .