حسین138 ارسال شده در 29 خرداد، 2025 ارسال شده در 29 خرداد، 2025 درد هـجران را تـو از حال پریـشانم بـپرس بـار آوارش هــم ،از دنـیای ویــرانـم بپـرس در تب عشقت بریزم من سرشک جان ، ولی حـالـت بارانـیـم را ،از دو چشـمـانم بــپرس درسرم سودای عشقی جزخیال توکه نیست گـر نـداری بـاور از اشــعـار سـوزانـم بپـرس گرتومیخواهی بدانی سوزدل بامن چه کرد از هــوای ســرد شبــهـای زمـسـتانـم بپـرس جز هــوایت هیــچ نـایی در نیـستانم نبـود نــاله ی نــای درونـــم ، از نیــستـانم بپـرس شــاعری دلداده و دارم بـه سـر سـودای تـو شوق ایـن دلـدادگی از چشم گریانـم بپرس غمـزه ی چشمان شهـلایت مرا دیـوانـه کرد راز این دیـوانـگی را،از من ای ،جانم بپرس 1 نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .