داستان کوتاه ارسال شده در 28 اردیبهشت، 2025 ارسال شده در 28 اردیبهشت، 2025 آقای ویلیامز به آقای شاوین که روبروی او نشسته بود گفت: « شما می خواهید با دختر من ، لوتی ازدواج کنید، چند دقیقه قبل شما به من گفتید که فقیر هستید و سرمایه شما فقط ۲۰۰ دلار است، من هم قبلا چیزی نداشتم ولی الان پولدارم البته به این دلیل که من عقل معاش داشتم و شما فاقد آن هستید. خوب گوش کنید واز حرفهایم چیزی یاد بگیرید: در ۱۶ سالگی من به نبراسکا پیش عمویم رفتم، برای اینکه پول در بیاورم عمویم را راضی کردم که سیاه پوستی را در ملک خودش دار بزند. ترتیبی دادیم که هر کس می خواست در مراسم شرکت کند باید ورودی می پرداخت، من پولهای ورودی را از مردم گرفتم و بعد از دار زدن سیاه پوست پول را برداشتم و شب فرار کردم. با آن پول یک زمین در شمال خریدم و شروع کردم به شایعه پراکنی که من در هنگام کندن زمین یک جایی طلا پیدا کرده ام و بعد از این شایعه زمین را به سود خوبی فروختم و پولش را سرمایه گذاری کردم. این چیز چنان مهمی نیست که بخواهم توضیح بدهم. اما کمی بعد، یکی از کسانی که سرش کلاه رفته بود به طرف من تیر اندازی کرد . تیری که به استخوانهای دست راستم خورد باعث شد تا من ۲۰۰۰ دلار غرامت دریافت کنم. بعد از اینکه سلامتی خود را به دست آوردم ، با همه پولهایم سهام یک جمعیت خیریه مذهبی را خریدم که هدفشان ساختن کلیسا در منطقه سرخپوست ها بود. ما در آن وقت هر یک از قبض های کمک این جمعیت را به صد دلار فروختیم، اما حتی یک کلیسا هم نساختیم. جمعیت مجبور شد خودش را ورشکسته اعلام کند، یک هفته قبل از آن، من با راهنمایی هایی ، سهام خودم را با پوست گاو عوض کردم که قیمتش در حال بالا رفتن بود. من شروع کردم به تجارت با پوست گاو این کار برایم پول زیادی به همراه آورد، چرا که من فقط در مقابل پول نقد جنس می فروختم ولی خرید هایم همه نسیه بود. همه ثروتم را به بانکی در کانادا سپردم و اعلام ور شکستی کردم، مرا به زندان بردند و در طی محاکمه در دادگاه چنان در هم بر هم حرف زدم که پزشک قانونی مرا دیوانه تشخیص داد و دادگاه مجبور شد مرا آزاد کند. پیش از آن ، از تماشاچیان دادگاه پول جمع کردم، این پول برای سفر به کانادا، جایی که پول هایم را قبلا به بانک سپرده بودم کافی بود، به آن جا رفتم و پول را برداشتم. بعد دختر آقای هاملستیو ، مأمور دارایی بروکلین را فریب دادم و با خود به سانفرانسیسکو بردم و به این ترتیب او مجبور شد با ازدواج دخترش با من رضایت بدهد، زیرا من تهدیدش کردم که آن قدر با دخترش در سانفرانسیسکو می مانم تا روزنامه ها این خبر داغ را چاپ کنند که دخترش مادر فرزند یک نامشروع شده است. می بینید آقای شاوین من اینطور بودم ، ولی شما بر عکس قبلا در زندگیتان هیچ کاری نکرده اید که آدم بتواند بگوید آدم عاقلی هستید. شما می گویید زندگی دختر مرا وقتی که در یک پیک نیک با قایق نزدیک بود در دریا غرق شود نجات دادید . خوب این کار خوبی است؛ اما علنا هیچ ارزشی ندارد ، چون همانطور که خودتان می گویید برای این کار یک جفت کفش نوتان کاملا از بین رفته، به شما دستور می دهم که آرام باشید و به سئوالهای من جواب بدهید. آیا شما تا بحال هیچ جرم و جنایتی کرده اید؟ نه پول و ثروتی دارید؟ نه. می خواهید با دختر من ازدواج کنید؟ بله. دختر من هم شما را دوست دارد؟ بله. حالا آخرین سئوال ، چقدر پول دارید؟ چهل و شش دلار. خوب من با شما بیشتر از نیم ساعت حرف زدم، تقاضا کردید که در مورد یک مسئله مالی به شما توصیه هایی بکنم ، دست مزد من سی دلار می شود ، دقیقه ای یک دلار. وقتی آقای شاوین تعجب زده پول در خواست شده را پرداخت آقای ویلیامز با مهربانی گفت:« و حالا اجازه بدهید که به شما بگویم ، فورأ خانه مرا ترک کنید و گرنه مجبور می شوم شما را بیرون کنم» « پس دخترتان چی » « من دخترم را به یک احمق نمی دهم ،خانه مرا ترک کنید ،در غیر این صورت از قورت دادن دندانهایتان لذت خواهید برد» آقای ویلیامز رو به دخترش کرد و وقتی آقای شاوین دور شد گفت: « عزیز دلت یک پسر فوق العاده احمق است که هیچ وقت آدم لایقی نخواهد شد. دوشیزه لوتی از پدرش پرسید: کمترین امیدی نیست که شوهر من بشود ؟ آقای ویلیامز قاطعانه جواب داد:تحت این شرایط ،نه بعد آقای ویلیامز برای دخترش تعریف کرد، چگونه پولدار شده و تمامی آن چیزهایی را که به شاوین گفته بود تعریف کرد و اضافه کرد« من چیزهای خیلی با ارزشی به او یاد دادم» روز بعد آقای ویلیامز برای بستن یک قرارداد تجاری به سفر رفت. وقتی بعد از یک هفته برگشت ، نامه ای را روی میز پیدا کرد: آقای محترم از شما بارها و بارها به خاطر مشاوره تان برای یک مسئله مالی که یک هفته پیش به من دادید تشکر می کنم. مثال شما به حدی مرا هیجان زده کرد، که در غیاب شما با دخترتان به کانادا رفته ام و از گاو صندوقتان تمامی موجودی پول نقد و اوراق بهادارتان را هم برده ام. از طرف شاوین و لوتی لوتی تو نوشته ی ؛ یاروسلاو هاشک 1 نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .