رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

عینک آفتابی با شیشه های سیاه و پهنش هم نمی تونست دونه های اشک گرمش رو ک رو صورت سردش می غلتیدن و پایین می اومدن مخفی کنه ... کنار مزار همسرش نشسته بود ‌‌‌... آفتاب پاییز، کم جون ولی آزاردهنده بود و باد سرد و تند برگ های رنگارنگ پاییزی رو با موسیقی قار قار کلاغ های سیاه پوش توی هوا می رقصوند ... زن جوون از بالای عینک نیم نگاهی ب بچه های کوچیکش ک دور تر در حال بازی و شیطنت بودن انداخت ... سرمای هوا کم کم داشت ب استخوانهای زن نفوذ می کرد ولی رمق نداشت ک بلند شه و بره و دلش می خواست ساعت ها اونجا بشینه و در افکار خودش غرق بشه ... جایی ک نشسته بود تمام سهمش از زندگی بود ... تمام گذشته و آینده ش ... چیزی ک باعث ناراحتیش بود ن دلتنگی همسر از دست رفته ش بود و ن حسرت روزای رفته ... حس خفه کننده و وحشی تنهایی ک هیچوقت رهاش نمی کرد و تمام لحظه های زندگیش رو پر کرده بود آزارش میداد ... حسرت داشتن دستان گرمی ک رو شونه هاش بشینه و صدای گرمی ک ب اسم کوچیک صداش کنه و بهش بگه بلند شو بریم، من کنارتم ... و زن بدون اینکه حرفی بزنه بهش تکیه کنه و تمام خستیگی هاش رو حتی برای لحظه ای روی شونه های اون بگذاره و دوش ب دوشش بره تا خونه ی امن و آرومی ک همیشه گرمه ... 

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...