رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در
12 ساعت قبل، Ufo گفته است:

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

ارسال شده در
12 ساعت قبل، Ufo گفته است:

تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست

 

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

ارسال شده در
12 ساعت قبل، Ufo گفته است:

تو را در دلبری دستی تمامست
مرا در بی‌دلی درد و سقامست

تـــا بــدیــن جـــا بــهر دینــار آمـــدم
چـــون رســیدم مســت دیــدار آمـــدم

ارسال شده در
10 دقیقه قبل، حسین138 گفته است:

 

غم زیردستان بخور زینهار
بترس از زبردستی روزگار

نصیحت که خالی بود از غرض
چو داروی تلخ است، دفع مرض

 

ضعف پیری فکند بی جگران را از پای

دل چو افتاد قوی ٬ پشت دوتا شمشیر است

ارسال شده در
2 ساعت قبل، فندق گفته است:

تـا کـه نـامـی شدم از نام نبردم سودی

گـر نـمـردم مـن و ایـن گـوشـه گـمـنامیها

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش       

اين چراغي است کزين خانه به آن خانه برند

ارسال شده در
2 ساعت قبل، حسین138 گفته است:

 

غم زیردستان بخور زینهار
بترس از زبردستی روزگار

نصیحت که خالی بود از غرض
چو داروی تلخ است، دفع مرض

 

ضرب شمشیر تو را نازم که در هر ضربتی

جان سلمان را حیات جاودانی می دهد

ارسال شده در
5 ساعت قبل، فندق گفته است:

ضعف پیری فکند بی جگران را از پای

دل چو افتاد قوی ٬ پشت دوتا شمشیر است

دگر بار، دگر بار ز زنجیر بجستم 

از این بند و از این دام زبون گیر بجستم 

فلک پیر دوتایی، پر از سحر و دعایی 

ب اقبال جوان تو از این پیر بجستم 

شب و روز دویدم ز شب و روز بریدم

وز این چرخ بپرسید که چون تیر بجستم

 

 

 

ارسال شده در
3 ساعت قبل، نیلوفرآبی گفته است:

ضرب شمشیر تو را نازم که در هر ضربتی

جان سلمان را حیات جاودانی می دهد

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ ان شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

ارسال شده در
7 دقیقه قبل، حسین138 گفته است:

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ ان شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

  • من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
    تو آهو وش چنان شوخی که با من می کنی بازی
ارسال شده در
18 دقیقه قبل، نیلوفرآبی گفته است:
  • من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
    تو آهو وش چنان شوخی که با من می کنی بازی

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۶/۱۹ در 17:48، نیلوفرآبی گفته است:

ضرب شمشیر تو را نازم که در هر ضربتی

جان سلمان را حیات جاودانی می دهد

دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو

زخم دگر چه می‌زنی صید به خون تپیده را🌹

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۶/۱۹ در 23:26، حسین138 گفته است:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

نیازارم ز خود هرگز دلی را       که می ترسم در او جای تو باشد

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۶/۱۹ در 23:18، حسین138 گفته است:

ب سر سبز تو ای سرو ک گر خاک شوم

ناز از سر بنه و سایه بز این خاک انداز 

زهر اجل چشیده‌ام تلخی مرگ دیده‌ام

تا ز لبت شنیده‌ام قصهٔ ناشنیده را

 
ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۶/۱۹ در 22:06، نیلوفرآبی گفته است:
  • من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
    تو آهو وش چنان شوخی که با من می کنی بازی

 یک جهان بر هم زدم وز جمله بگزیدم تو را   

  من چه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را

 

ارسال شده در
11 ساعت قبل، fereshte A گفته است:

 یک جهان بر هم زدم وز جمله بگزیدم تو را   

  من چه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را

 

آخر به اسارت دل حسرت زده خو کرد   

      شادم که دگر یاد گریز از قفسم نیست

🌹

ارسال شده در
13 ساعت قبل، حسین138 گفته است:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

نیست دلداری که دلداری کند 

نیست غم خواری که غم خواری کند 

ارسال شده در
هم اکنون، نیلوفرآبی گفته است:

نیست دلداری که دلداری کند 

نیست غم خواری که غم خواری کند 

 

 

 

ادوش دور ار رویت ای جان جانم از غم تاب داشت 

ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت

ارسال شده در
7 ساعت قبل، حسین138 گفته است:

 

 

 

ادوش دور ار رویت ای جان جانم از غم تاب داشت 

ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت

تا کی بود بحسرت چشم براه ماهی


یا رب مباد هرگز چشم کسی براهی

 

ارسال شده در (ویرایش شده)
11 دقیقه قبل، نیلوفرآبی گفته است:

تا کی بود بحسرت چشم براه ماهی


یا رب مباد هرگز چشم کسی براهی

 

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون شمعی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد 

ویرایش شده توسط Borna
ارسال شده در
هم اکنون، Borna گفته است:

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون شمعی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد 

اینو لذت بردم، ب دلم نشست، 

ارسال شده در
هم اکنون، نیلوفرآبی گفته است:

تا کی بود بحسرت چشم براه ماهی


یا رب مباد هرگز چشم کسی براهی

 

چندان بنشینم ک بر آید نفس صبح

کانوقت ب دل می رسد از دوست پیامی

آن جا ک تویی رفتن ما سود ندارد

الا ب کرم پیش نهد لطف تو گامی

ارسال شده در
هم اکنون، Borna گفته است:

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون شمعی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد 

ای یار جفا کرده ی پیوند بریده

این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم 

گرگ‌ دهن آلوده ی یوسف ندریده 

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند 

افسانه ی مجنون ب لیلی نرسیده

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...