رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

فلک پیر دوتایی پر السحر دعایی 

شب و روز دویدم، ز شب و روز بریدم 

وز این چرخ بپرسید که چون تیر بجستم

من از غصه چ ترسم؟چو با مرگ حریفم

ز سرهنگ چ ترسم؟چو از میر بجستم

 

ارسال شده در
4 دقیقه قبل، حسین138 گفته است:

 ای نان،طلب در من نگر والله که مستم بی خبر

من گرد خنبی گشته ام، من شیره ی افسرده ام

مستم ولایت روی او،غرقم ولی در جوی او

از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده ام

مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست
دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۱۸ در 12:20، sarina19 گفته است:

مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست
دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست

اه! ک روز دیر شد،آهو لطف شیر شد

دلبر و یار سیر شد، از سخن و دعای من

یار برفت و ماند دل، شب همه شب در آب گل

تلخ و خمار می طپم تا ب صبوح، وای من

ارسال شده در
5 دقیقه قبل، حسین138 گفته است:

اه! ک روز دیر شد،آهو لطف شیر شد

دلبر و یار سیر شد، از سخن و دعای من

یار برفت و ماند دل، شب همه شب در آب گل

تلخ و خمار می طپم تا ب صبوح، وای من

نردبان این جهان ما و منی ست

عاقبت این نردبان افتادنی ست

لاجرم هر کس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۱۸ در 12:28، حسین138 گفته است:

اه! ک روز دیر شد،آهو لطف شیر شد

دلبر و یار سیر شد، از سخن و دعای من

یار برفت و ماند دل، شب همه شب در آب گل

تلخ و خمار می طپم تا ب صبوح، وای من

نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم
دری‌که آه می‌کشد
تو از کدام راه می‌رسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی‌ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۱۸ در 12:35، sarina19 گفته است:

نردبان این جهان ما و منی ست

عاقبت این نردبان افتادنی ست

لاجرم هر کس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
ارسال شده در
7 دقیقه قبل، fereshte A گفته است:
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و همنفس جام باده ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۱۸ در 13:31، fereshte A گفته است:

نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم
دری‌که آه می‌کشد
تو از کدام راه می‌رسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی‌ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد

 

@msm421 

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سر سویدا باشد

تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه‌ام آب روان است بیا
اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ
که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

#حافظ 

❤️️️️️️️️️️️️️️

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۱۸ در 13:43، sarina19 گفته است:

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و همنفس جام باده ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۱۸ در 20:55، حسین138 گفته است:

 

@msm421 

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سر سویدا باشد

تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه‌ام آب روان است بیا
اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ
که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

#حافظ 

❤️️️️️️️️️️️️️️

دل پیش تو و دیده به جای دگرستم

تا خصم نداند که تو را می‌نگرستم

 

روزی به درآیم من از این پرده ناموس

هر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم

 

آن عهد که گفتی نکنم مهر فراموش

بشکستی و من بر سر پیمان درستم🌼

 

ارسال شده در (ویرایش شده)

خدا کند انگورها برسند

جهان مست شود

تلوتلو بخورند خیابان‌ها

به شانه‌ی هم بزنند

رئیس‌جمهورها و گداها

مرزها مست شوند

خدا کند انگورها برسند

آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد

هندوکش دخترانش را آزاد کند.

برای لحظه‌ای

تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را

کاردها یادشان برود

بریدن را

قلم‌ها آتش را

آتش‌بس بنویسند.

خدا کند کوهها به هم برسند

دریا چنگ بزند به آسمان

ماهش را بدزدد

به میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.

خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند

پنجره‌‌ها

دیوارها را بشکنند

و

تو

همچنانکه یارت را تنگ می‌بوسی

مرا نیز به یاد بیاوری.

محبوب من

محبوب دور افتاده‌ی من

با من بزن پیاله‌ای دیگر

به سلامتی باغ‌های معلق انگور.🥂

ویرایش شده توسط fereshte A
ارسال شده در
15 ساعت قبل، fereshte A گفته است:

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم

من نوشتم این سخن از بهر دوست

تا بداند این دلم در فکر اوست

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۱۸ در 21:21، fereshte A گفته است:

دل پیش تو و دیده به جای دگرستم

تا خصم نداند که تو را می‌نگرستم

 

روزی به درآیم من از این پرده ناموس

هر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم

 

آن عهد که گفتی نکنم مهر فراموش

بشکستی و من بر سر پیمان درستم🌼

 

ز هجران طفلی ک در خاک رفت

چه نالی؟ک پاک آمد و پاک رفت

تو پاک آمدی بر حذر باش و باک

ک تنگست نا پاک رفتن به خاک

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۱۸ در 12:35، sarina19 گفته است:

نردبان این جهان ما و منی ست

عاقبت این نردبان افتادنی ست

لاجرم هر کس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست

فراغ دلت هست و نیروی تن

چو میدان فراخست گویی بزن

قضا روزگاری ز من در ربود 

ک هر روزی از وی شب قدر بود

من آن روز را قدر نشناختم 

بدانستم اکنون ک در باختم

دریغا ک بگذشت عمر عزیز 

بخواهد گذشت این دمی چند نیز 

ارسال شده در

اگر کنج خلوت گزیند کسی

ک پروای صحبت ندارد بسی

مذمت کنندش که زرقست و ریو

ز مردم چنان میگریزد که دیو

و گر خنده رویست و امیزگار 

عفیفش ندانند و پرهیزگار 

غنی را به غیبت بکاوند پوست 

ک فرعون اگر هست در عالم اوست

ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۷/۲۰ در 08:43، حسین138 گفته است:

ز هجران طفلی ک در خاک رفت

چه نالی؟ک پاک آمد و پاک رفت

تو پاک آمدی بر حذر باش و باک

ک تنگست نا پاک رفتن به خاک

کاش میشد لحظه ای پرواز کرد

حرفهای تازه را آغاز کرد

کاش میشد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش که این لبخند ها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب و نان نداشت

کاش می شد یاررا دزدیدو برد

گل را با غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه میشد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری میشدم

در تب آواز جاری میشدم

 بال در بال کبوتر میزدم

آن طرفتر ها کمی سر میزدم

با پرستو ها غزل خوان میشدم

پشت هر آواز پنهان میشدم

کاش هم رنگ تبسم می شدم

در میان خنده ها گم می شدم

آی مردم من غریبستانیم

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پرواز هاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هر که می آید به او گل میدهد

دشت های سبز  وسعت های ناب

نسترن نسرین شقایق آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تورا پیدا کنم

در دل آینه جایی وا کنم

ارسال شده در
داني که چيست دولت ديدار يار ديدن
در کوي او گدايي بر خسروي گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود وليکن
از دوستان جاني مشکل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نيک نامي پيراهني دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي
يا رب به يادش آور درويش پروريدن😍😎
ارسال شده در

گر بيدل و بي‌دستم وز عشق تو پابستم

بس بند که بشکستم ، آهسته که سرمستم

 

در مجلس حيراني ، جاني است مرا جاني

زان شد که تو مي داني ، آهسته که سرمستم

 

پيش آي دمي جانم ، زين بيش مرنجانم

اي دلبر خندانم ، آهسته که سرمستم

 

ساقي مي جانان بگذر ز گران جانان

دزديده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم

 

رندي و چو من فاشي ، بر ملت قلاشي

در پرده چرا باشي ؟ آهسته که سرمستم

 

اي مي بترم از تو من باده ترم از تو

پرجوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم

 

از باده جوشانم وز خرقه فروشانم

از يار چه پوشانم ؟ آهسته که سرمستم

 

تا از خود ببريدم من عشق تو بگزيدم

خود را چو فنا ديدم ، آهسته که سرمستم

 

هر چند به تلبيسم در صورت قسيسم

نور دل ادريسم ، آهسته که سرمستم

 

در مذهب بي‌کيشان بيگانگي خويشان

با دست بر ايشان آهسته که سرمستم

 

اي صاحب صد دستان بي‌گاه شد از مستان

احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

ارسال شده در
12 ساعت قبل، fereshte A گفته است:

کاش میشد لحظه ای پرواز کرد

حرفهای تازه را آغاز کرد

کاش میشد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش که این لبخند ها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب و نان نداشت

کاش می شد یاررا دزدیدو برد

گل را با غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه میشد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری میشدم

در تب آواز جاری میشدم

 بال در بال کبوتر میزدم

آن طرفتر ها کمی سر میزدم

با پرستو ها غزل خوان میشدم

پشت هر آواز پنهان میشدم

کاش هم رنگ تبسم می شدم

در میان خنده ها گم می شدم

آی مردم من غریبستانیم

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پرواز هاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هر که می آید به او گل میدهد

دشت های سبز  وسعت های ناب

نسترن نسرین شقایق آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تورا پیدا کنم

در دل آینه جایی وا کنم

نه در هر سخن بحث کردن رواست

خطا بر بزرگان گرفتن خطاست

یکی کرده بی ابرویی بسی

چ غم دارد از آبروی کسی

بسا نام نیکوی پنجاه سال

ک یک نام زشتش کند پایمال

ارسال شده در

دو عاقل را نباشد کین و پیکار

ن دانایی ستیزد با سبکبار

اگر نادان بوحشت سخت گوید

خردمنددشحب نرمی دل بجوید

دو صاحبدل نگهدارند مویی

همیدون سر کشی و آزرم جویی

وگر بر هر دو جانب جا همانند

اگر زنجیر باشد بسلانند

  • 7 ماه بعد...
ارسال شده در
5 دقیقه قبل، حواصیل گفته است:

ای  یار غلط کردی با یار دگر رفتی

از کار خود افتادی در کار دگر رفتی

 

صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم

ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی

 

صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم

گلزار ندانستی در خار دگر رفتی

 

گفتم که توی ماهی با مار چه همراهی

ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی

 

مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه

صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی

 

 

یاد آن شب که تو را دیدم و

گفت دلِ من با دلت از واژه عشق؛

چشم من دید

در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق؛

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ارسال شده در

هر چه گفتم بخخدا ویرانیست

اخر. پوچی و سر گردانی ست

این همه شعر و غزل عاشق نیست

قصه تلخ مردی قربانیست

لحظه هایی رو ک من بوسیدم

باورم نیست.نمی فهمیدم

ساده دل بودم عاشق.افسوس

فقط احساس ترا می دیدم

ارسال شده در
22 ساعت قبل، حسین138 گفته است:

هر چه گفتم بخخدا ویرانیست

اخر. پوچی و سر گردانی ست

این همه شعر و غزل عاشق نیست

قصه تلخ مردی قربانیست

لحظه هایی رو ک من بوسیدم

باورم نیست.نمی فهمیدم

ساده دل بودم عاشق.افسوس

فقط احساس ترا می دیدم

ملامت گوی عاشق را

چه گوید مردم دانا؟

که حال غرقه در دریا،

نداند خفته بر ساحل!

سعدی

ارسال شده در

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی‌تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی‌تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چِشَم بی‌تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی‌تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی‌تو

ارسال شده در
15 ساعت قبل، نیلوفرآبی گفته است:

ملامت گوی عاشق را

چه گوید مردم دانا؟

که حال غرقه در دریا،

نداند خفته بر ساحل!

سعدی

افسوس و صد افسوس ک دل با ،دگران شد

این گلشن نایاب ب یکباره،خزان شد

افسوس که تیغی شد و بر روح ،روان شد

تا رفت،گرفتار دل؛ رهگذران شد

خورشید صداقت دگر از روی ،نهان شد

بازیچه ی بی قید دل و دست ، زمان شد

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...