رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

 

یه روزگاری یه مردی بود کاسب پیشه،حلال خور،کاردرست،دوست داشتنی.این مرد یه خلقی داشت که می گفت مرده و حرفش.مرد اگه سرش رفت نباید پا روی  حرفش بذاره.انقد اینو می گفت و عمل می کرد که من باورم شده بود مرده و حرفش.آخه اون مرد اسطوره زندگی من بود و همه می دونن که اسطوره زندگی دخترا کیه.امرزو بعد از سال ها که دیگه جوون نیست.دیگه کرکره مغازش رو خودش نمی ده بالا و سپرده دست پسراش .هنوزم هرکی می بیندش می گه:عجب مرده باصفاییه این حاجی!.اما من یه گله دارم از این حاجیم. از این مرد با صفا.این حاجی با صداقتش،با مردونگیش کاری کرده که من نتونم باور کنم این همه نامردی رو.اون به من  چیزی رو  یاد داده که تو دنیای بیرون واقعیت نداره.این روزا همون حاجی وقتی دستی به کاری می بره یا خرید و فروشی می کنه با تعجب می گه:عجب زمونه ای شده!!

الان تو شرایطی قرار دارم که حس میکنم من برای این روزها و برای این آدم ها ساخته نشدم.برای کسی که همه هم و غمش اینه که مردم کارشون راه بیفته و اقلا از این یه جا!! با دل خوش بیرون برن یا اینکه معطل نشن و تا جایی که می شه باهاشون راه می اد چون می خواد این جا مث باقی جاهای این ممکلت، پر گل و بلبل نشه!،تحمل دروغ گویی و کلک زدن سخته!تحمل اینکه همین مردم یه کلوم حرف راست بهش نزنن سخته.دلم میخواد بگم کجان  مردایی  که می گفتن سرم بره حرفم نمی ره ؟خسته شدم.دیگه دلم آدمای شیاد رو نمی خواد، دروغ نمی خواد.دوست ندارم مجبور شم دائما دور برم رو بپام تا کسی سرم کلاه نذاره.دوست ندارم تو زمونه ای زندگی کنم که باید  مبنای حرف رو بر دروغ بذاری و با احتیاط سند بپذیری.من نه موبایل می خوام نه ماشین ظرف شویی نه تی وی .به خدا که صداقت و اخلاص اون کشاورز  روستایی،اون کاسب شهر نشین،اون مردایی که تسبیح به دست ذکر می گفتند و با عرق جبین رزق خانواده رو تامین می کردندو معتقد بودند زشته مرد در خونه رو با دست باز کنه، به تمام این دنیای پر زرق و برق ما می ارزه.به این دنیایی که دیگه خانواده ارزش و قدرش رو از دست داده.ما دوستامون و عشقامون رو توی نت و با دروغ پیدا می کنیم.توی نت دوست می شیم، نقاب  می زنیم و برای زنا و مردای مردم لاو می ترکونیم! بعد تو دنیای واقعی برای هم جانماز آب می کشیم!حوصله همسرو و بچمون رو نداریم غافل از اینکه"از هر دست بدی از همون دست پس می گیری"من دنیایی که تو محل کار تو ساعت  اداری بیکار می چرخیم و اضافه کار می مونیم تا یه قرون پول کثیف حروم بیشتر ببریم سر سفره هامون رو دوست ندارم دنیایی که توش اگه توخیابون یکی در حال مرگ باشه یه مرد!پیدا نمی شه دستش رو بگیره، رو نمی خوام. دنیایی که باید همه رو گرگ ببینی و همیشه در کمین!برام ارزشی نداره!

این روزا ،اگه همرنگ  جماعت نشی علاوه بر اینکه رسوای عام و خاص می شی،نمی تونی دوام بیاری.مجبوری!خواسته یا ناخواسته باید قوانین بازی رو یاد بگیری.

حالا اگه این وسط یه دانش آموز کند ذهن مث من پیدا بشه تکلیف چیه؟من چکار کنم که نمی تونم اینا رو یاد بگیرم.فک می کنم این ظلمیه که اون مرد در حق من کرد.

  • 3 ماه بعد...
ارسال شده در
در ۱۴۰۲/۱/۲۰ در 14:23، حسین138 گفته است:

 

یه روزگاری یه مردی بود کاسب پیشه،حلال خور،کاردرست،دوست داشتنی.این مرد یه خلقی داشت که می گفت مرده و حرفش.مرد اگه سرش رفت نباید پا روی  حرفش بذاره.انقد اینو می گفت و عمل می کرد که من باورم شده بود مرده و حرفش.آخه اون مرد اسطوره زندگی من بود و همه می دونن که اسطوره زندگی دخترا کیه.امرزو بعد از سال ها که دیگه جوون نیست.دیگه کرکره مغازش رو خودش نمی ده بالا و سپرده دست پسراش .هنوزم هرکی می بیندش می گه:عجب مرده باصفاییه این حاجی!.اما من یه گله دارم از این حاجیم. از این مرد با صفا.این حاجی با صداقتش،با مردونگیش کاری کرده که من نتونم باور کنم این همه نامردی رو.اون به من  چیزی رو  یاد داده که تو دنیای بیرون واقعیت نداره.این روزا همون حاجی وقتی دستی به کاری می بره یا خرید و فروشی می کنه با تعجب می گه:عجب زمونه ای شده!!

الان تو شرایطی قرار دارم که حس میکنم من برای این روزها و برای این آدم ها ساخته نشدم.برای کسی که همه هم و غمش اینه که مردم کارشون راه بیفته و اقلا از این یه جا!! با دل خوش بیرون برن یا اینکه معطل نشن و تا جایی که می شه باهاشون راه می اد چون می خواد این جا مث باقی جاهای این ممکلت، پر گل و بلبل نشه!،تحمل دروغ گویی و کلک زدن سخته!تحمل اینکه همین مردم یه کلوم حرف راست بهش نزنن سخته.دلم میخواد بگم کجان  مردایی  که می گفتن سرم بره حرفم نمی ره ؟خسته شدم.دیگه دلم آدمای شیاد رو نمی خواد، دروغ نمی خواد.دوست ندارم مجبور شم دائما دور برم رو بپام تا کسی سرم کلاه نذاره.دوست ندارم تو زمونه ای زندگی کنم که باید  مبنای حرف رو بر دروغ بذاری و با احتیاط سند بپذیری.من نه موبایل می خوام نه ماشین ظرف شویی نه تی وی .به خدا که صداقت و اخلاص اون کشاورز  روستایی،اون کاسب شهر نشین،اون مردایی که تسبیح به دست ذکر می گفتند و با عرق جبین رزق خانواده رو تامین می کردندو معتقد بودند زشته مرد در خونه رو با دست باز کنه، به تمام این دنیای پر زرق و برق ما می ارزه.به این دنیایی که دیگه خانواده ارزش و قدرش رو از دست داده.ما دوستامون و عشقامون رو توی نت و با دروغ پیدا می کنیم.توی نت دوست می شیم، نقاب  می زنیم و برای زنا و مردای مردم لاو می ترکونیم! بعد تو دنیای واقعی برای هم جانماز آب می کشیم!حوصله همسرو و بچمون رو نداریم غافل از اینکه"از هر دست بدی از همون دست پس می گیری"من دنیایی که تو محل کار تو ساعت  اداری بیکار می چرخیم و اضافه کار می مونیم تا یه قرون پول کثیف حروم بیشتر ببریم سر سفره هامون رو دوست ندارم دنیایی که توش اگه توخیابون یکی در حال مرگ باشه یه مرد!پیدا نمی شه دستش رو بگیره، رو نمی خوام. دنیایی که باید همه رو گرگ ببینی و همیشه در کمین!برام ارزشی نداره!

این روزا ،اگه همرنگ  جماعت نشی علاوه بر اینکه رسوای عام و خاص می شی،نمی تونی دوام بیاری.مجبوری!خواسته یا ناخواسته باید قوانین بازی رو یاد بگیری.

حالا اگه این وسط یه دانش آموز کند ذهن مث من پیدا بشه تکلیف چیه؟من چکار کنم که نمی تونم اینا رو یاد بگیرم.فک می کنم این ظلمیه که اون مرد در حق من کرد.

🌹👍🏼👍🏼👍🏼

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...