Black_wolf ارسال شده در 24 اردیبهشت، 2023 ارسال شده در 24 اردیبهشت، 2023 جمعه که می شود دلم میخواهد زودتر از همیشه بلند شوم، و مثل مادر بزرگ برای استقبالت تمام کوچه را آب جارو کنم! حیاط را آب بپاشم شمعدانی ها را هرس کنم؛ و زیر درخت بید روی همان تخت همیشگی، چای هل دار دم کنم و خانه را بوی آش رشته بگیرد... فانوس روشن را به دیوار ایوان آویزان کنم به شوق آمدنت بهترین لباسم را بپوشم، و تا غروب چشم به در انتظارت را بکشم اما نمی شود دیگر نمی توانم! نه اینکه دیگر حیاط و حوض و خانه ی مادربزرگ نیست، نه اینکه دیگر بوی زندگی در خانه ام نمی پیچد، راستش را بخواهی دیگر دل و دماغش نیست خسته شدم بس که منتظر ماندم و تو نیامدی؛ حتی دیگر حال نوشتن هم ندارم! انگار دارم مثل فتیله ی فانوس تمام میشوم فقط یک وصیت: از حوالی خانه ی من که ردشدی بدان هنوز کسی شب و روزش را به یادت سر میکند به قول یزدی ها: "سرت گرفت سری به من بزن" 1 نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .