kambiz_landar ارسال شده در 3 اردیبهشت، 2023 ارسال شده در 3 اردیبهشت، 2023 خدایا دارے با کے لج میکنے ؟؟؟ با بنده اے که تو خنده هاش گفت خدایا شکرت و تو گریه هاش گفت خــــــــدا بزرگه و وقتے ادمات دلشو شکستن گفت مَـــــــــــنَــــــــم خـــــدایــــے دارم... بنده اے که با هیچکس جز خودت دردو دل نکرد و نذاشت هیچکس جز خودت اشکاشو ببینه... اونے که تنها امیدش توئے خدایا این بندت جز تو که امیدش به کسے نیست مــیـــفـــهــــمے ؟؟؟ کم اورده هرشب چشاش بارونیه خدایا نمیخواے این لج بازیو تمومش کنے؟؟؟ به بـــــــــــــــزرگـــــیــــت قَــــــــسَــــــــــــم دیگه نـــمــــیتــــونَـــــم 3 4 نقل قول
kambiz_landar ارسال شده در 3 اردیبهشت، 2023 مالک ارسال شده در 3 اردیبهشت، 2023 ب بزرگيت قسم ديگه نميكشم........... 2 1 نقل قول
ReLIFE ارسال شده در 3 اردیبهشت، 2023 ارسال شده در 3 اردیبهشت، 2023 38 دقیقه قبل، kambiz_landar گفته است: خدایا دارے با کے لج میکنے ؟؟؟ با بنده اے که تو خنده هاش گفت خدایا شکرت و تو گریه هاش گفت خــــــــدا بزرگه و وقتے ادمات دلشو شکستن گفت مَـــــــــــنَــــــــم خـــــدایــــے دارم... بنده اے که با هیچکس جز خودت دردو دل نکرد و نذاشت هیچکس جز خودت اشکاشو ببینه... اونے که تنها امیدش توئے خدایا این بندت جز تو که امیدش به کسے نیست مــیـــفـــهــــمے ؟؟؟ کم اورده هرشب چشاش بارونیه خدایا نمیخواے این لج بازیو تمومش کنے؟؟؟ به بـــــــــــــــزرگـــــیــــت قَــــــــسَــــــــــــم دیگه نـــمــــیتــــونَـــــم لحظهی عجیب - و نه الزاما - تلخی هم هست که میفهمی جادویی رو که نزد کسی داشتی از دست دادی. تفاوتی که براش با بقیه داشتی، از بین رفته. دست از ستایش کردن تو - یا پذیرفتن تفاوتهای تو - برداشته. درک میکنی که از خورشید بزرگ و گرم دنیاش، بدل شدی به لامپ صدوات گوشه راهرو. میفهمی یا به تو فهمونده میشه دیگه قهرمان محبوب و دست نیافتنی او نیستی، یه عابر سادهای با کولهباری از ویژگیهای ساده که تمایزی برای تو نسبت به بقیه عابران ایجاد نمیکنه. یا هولناکتر، درک یا کشف میکنی هرگز جزئی از جان و جهانش نبودی و همه آشوبهای عاشقانه و بیتابیهای دلخواه، فقط در ذهن تو جریان داشته... امروز کرگدن سمج میانسال عبوسی شدم که اسم این لحظه رو میذارم لحظه رهایی و آرامش. ✔رهایی و آرامش همیشه با رنج همراهه، چرا که هر شکلی از رشد، فرزند رنجه. رنج لحظه کشف "دیگر - یا هرگز - دوست داشته نشدن" رنج رنگی و ملتهب و بزرگیه که در کنار زخمی کردنت، مجوز تو برای شیرجهای بی هراس و بلند به عمق سرد آبهای دریاچه متروکیه که فقط خودت بلدیش: تنهایی. تنها، مثل هیولای دریاچه لاکنس. تنها، مثل نهنگی که در ساحل خلوت هنگام، ساکت مرد. تنها، مثل عقاب باغ وحش ساعی در سالهای دور. تنها، مثل ابر سرگردونی در آسمان تابستون درکه. آروم، بی قید، ساکت، بی لنگر. تنها، مثل انسان در لحظه زادهشدن و در لحظه مرگ. همین. #حمیدسلیمی 2 1 نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .