بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
265 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Aftaabgardaan
-
چقدر هوس پاییز کردم. چقدر دلم خیابونای نارنجی میخواد. پس کِی این تابستان بی قواره تمام میشه؟ من دلم یک فصل دلبرانهی عاشقانه میخواد. یادش بخیر درد عشق، در خیابانهای نارنجی پاییز، کشیدن داشت. طعم عشق در کوچه پس کوچه های پاییز چشیدن دارد …
-
عمه این کیه رو نیزه قرآن میخونه...
Aftaabgardaan پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تبریک و تسلیت, مناسبت ها
چگونه با که بگویم حکایتِ سر را حکایت عطش و خیزران و پیکر را ایام تسلیت کس نیست که شور تو نجوشد زِ وجودش من معتقدم عشق تو آقا همه گیر است- 1 پاسخ
-
- 5
-
-
بهشتی که میگویند درخت دارد، و رود و شراب، شوقی در دل انسان تنهای امروز نمیاندازد! اگر میخواستند ما ایمان بیاوریم، باید میگفتند: سوگند به بهشت، سرزمینی که در آن هیچگاه “دلتنگ” نمیشوی …سوگند به بهشت سرزمینی که در آن هیچکس غصه نمیخورد...هیچ نگرانی وجود ندارد...نه صرفاً رود و شراب وحوری موجود...
-
- 1
-
-
اون شعره بود که توی یه صفحه پنج مرتبه نوشته بودن: چیزی توی کشو نیست.. پتانسیلش رو دارم یه صفحه هم من منتشر کنم و بنویسم: انگاری وقت غذاست و دور میز خالیه انگاری وقت غذاست و دور میز خالیه انگاری وقت غذاست و دور میز خالیه انگاری وقت غذاست و دور میز خالیه انگاری وقت غذاست و دور میز خالیه
-
- 1
-
-
٫۱ما ایرانیا هیچ وقت یه اشتباه رو دو بار تکرار نمیکنم حداقلش پنج شش بار تکرار میکنیم قشنگ گندش که در اومد مطمئن شدیم که اشتباهه بعدش دوباره تکرار میکنیم ٫۲حداقل نصفِ ما، تو کل زندگیمون، نه یه اکیپ پایه داریم، نه یه مسافرت خفن میریم، نه قراره دونفری تو کویر دراز بکشیم و به آسمون خیره بشیم؛ فقط میریم سرکار و با خانواده میجنگیم. واقعا ترسناک نیست؟ نمیترسید همینجوری عمرتون تموم شه؟! ٫۳احترام گذاشتن به عقاید تو ایران اینجوریه که اول میبینم زورمون به طرف میرسه یا نه، اگه نرسید بعدش به عقیده ش احترام می ذاریم. ٫۴یکم شوخی گونه هم بگیم؛ نسبت به گاو و گوسفند که خب معلومه آدم اشرف مخلوقاته.درستش این بود یه رقیب جدی هم خلق میشد تا عیارمون خوب سنجیده بشه ٫۵هیچگاه نه به کسی بخندید نه قضاوتش کنید !هرگز نمیدانید ، شاید شما هم روزی ؛در همان شرایط قرار بگیرید ... ۶/خانواده ایرانی اینطوریه که کلا چکت نمیکنه ببینه وضعیت روحیت چطوره و آیا سلامت روان خوبی داری یا نه. عوضش کلی دخالت در انتخابهای زندگیت میکنه و اسمش رو میذاره «نگرانی و اهمیت». ...
-
- 1
-
-
گاهی فقط گوشِ شنوای هم باشیم. باور کنید همه ی مشکلاتِ جهان، معطلِ نصیحت هایِ من و شما نیست ... بعضی سوال ها، جواب نمی خواهند و بعضی اشک ها بدونِ مقصر می ریزند! آدم ها گاهی دلشان می گیرد؛ نه اینکه حتما مشکلِ بزرگی داشته باشند، نه اینکه حتما جنایتی در کار باشد؛ آدم ها از شنیده نشدن ها دلشان می گیرد. باورت که کردند، پناه می آورند دردِ دل می کنند و از زمین و زمان گله دارند . بغض می کنند اشک می ریزند حرف می زنند و آرام می شوند. می روند و سکانسِ بودنشان را با انگیزه ی بیشتری ادامه می دهند. به همین سادگی ... بیایید نظر ندهیم، سرزنش نکنیم، دنبالِ مجرم نباشیم و ژستِ آدم هایِ فهمیده و کامل را به خود نگیریم ! فقط "گوش" باشیم؛ گوشی شنوا برای حرف های مانده در گلوی یخ زده شان خوب کردنِ حالِ دیگران، فقط کمی "درک" می خواهد . آدم ها آنقدرها هم سخت و پیچیده نیستند! گاهی تمامِ مشکلاتشان با یک شنیدنِ ساده حل می شود و دنیای خسته شان، جای زیباتری می شود برایِ زیستن ... #نرگس_صرافیان_طوفان
-
بنظرم بیشتر دلخوریهای تو از آدما برمیگرده به خودت موافقی؟ اشکال کار درست از جایی شروع میشه که توی یک رابطه طرف مقابلت رو شبیه خمیر بازی میبینی و میخوای اونو به شکلی در بیاری که دوست داری. شکل دادن یه خمیر لذت بخشه، اما شکل دادن به یه آدم، هم تو رو فرسوده میکنه و هم اون آدم رو. اینو درک کن که هر آدمی شکل خودشه. برچسب بد و خوب نزن روی آدما. اگر میتونی به همون شکل دوستش داشته باش، اگر نمیتونی بدون دلخوری، و بدون قضاوت بذارش کنار. آدما مشابه خودشون رو پیدا میکنن. شاید آدمی که الان کنارته و همیشه ازش دلخوری، مشابهت نیست، پس به جای تغییر دادنش رهاش کن، یا اگر کنارش میمونی به همون شکلی که هست دوستش داشته باش. دوست داشتن یعنی پذیرفتن خمیر مایه وجودی یک آدم، بدون دست بردن به اصلش. اگر اصل اون آدم رو دوست نداری، قبول کن که اون آدم، آدم تو نیست … ×یه روز یه نفر بهم گفت خدایی در کار نیست و خدایی وجود نداره و هممون سر کاریم ، بهش گفتم شاید حق با تو باشه ولی من ترجیح میدم با داشتن یک خدای خوب که دلم رو توی این دنیای بی درپیکر قرص کنه زندگی کنم تا اینکه خدایی نداشته باشم و یه نقل قول از استاد شهریار کردم براش با این مضمون: "ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه؟"
-
- 1
-
-
کتاب "کافکا در کرانه" را پیشنهاد میکنم بخونید با ترجمه ی"غبرایی". کلا ترجمه های غبرایی را دوست دارم مثل رمان "بعد از تاریکی" همین موراکامی با ترجمه ی همین غبرایی. ماورایی بودن یکی از ویژگی های رمان های دلخواه منه...اما "اون ورایی" بودن نه، که اینروز ها خودش یه جور افه است اما تو این سن و سال یه جورایی فهمیدم "اون ورایی" بودن همون بخیه به آبدوغ زدنه. اصلا کی دیده و کی شنیده؟ ما نه اینکه "این ورای" مان افتضاحه بخاطر همینم هی دخیل می بندیم به "اون ورایی"هامان.بلکم مددی شود......که نشود و نمی شود... اما معرفی کتاب موراکامی: من شاید از جنبه هنری بخش های "اون ورایی" این هردوتا رمان مورا کامی بدم نمی اومد ولی اگر احساس تعهد به زحمات کشیده شده توسط نویسنده نوبلی نداشتم همچین بدم هم نمی آمد که جفت پا از رو بخش های " اون ورایی" اش بپرم. بگذریم. خیلی ها عادت دارن که زیر اون خطوطی که ازشان خوششان می آید در هر بار کتاب خواندن خط بکشند. من اینکار را نمی کنم در عوض گوشه ورق را یک تای کوچولو می زنم. اما همیشه در مطالعه مجدد واقعا نمی دانم از کدام پاراگراف واقع در آن صفحه خوشم آمده و البته کشف دو باره اش برایم کمی هیجان انگیز و سر گرم کننده است. حالا یکی دو تایش را برایتان می آورم. بلکم در شاد مانی من از خوندن این کتاب شریک شدید. "در زندگی هر کس یک جاهست که از آن بازگشتی در کارنیست. ودر موارد نادری نقطه ایست که نمیشود از آن پیش تر رفت. وقتی به این نقطه برسیم ، تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که این نکته را در کمال آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است." "اما من نمی خواستم بکشمش. تا حالا کسی را نکشته ام. فقط می خواستم جلوی جانی واکر را بگیرم که گربه دیگری را نکشد. ولی تنم به حرفم گوش نداد." -این یکی را صد در صد با مورا کامی موافقم. منم در بسیاری موارد وقتی به نقطه ای می رسم که بزعم خودم باید درست در همان نقطه کاری کرد، هرچقدر هم به خودم التماس بکنم که نکن بدنم گوشش بدهکار نیست و کار خودش رامی کند. وعجیب اینکه کمتر از کرده اش پشیمان می شود- "آره، اما اگر این جوری نگاه کنی، همه مان کم و بیش خالی هستیم. قبول نداری؟ غذا میخوری، تخلیه میکنی، کار گندت را انجام می دهی تا حقوق مرده شور برده ات را بگیری و... دیگر چه می ماند؟" "هوشینو هیچ سر در نمی آورد. نه اینکه زندگی همه معنای روشنی داشته باشد. چیزی که واقعا برای آدمها مهم است، چیزی که واقعا اعتبار دارد، چگونگی مردن آدم است. در قیاس با آن چگونگی، زندگی آدم چندان اهمیتی ندارد. با این حال چگونگی زندگی چگونگی مرگ آدم را تعیین می کند."- این یکی را هم بازم صد در صد با مورا کامی هم عقیده ام. اصلا می دانید چیه؟ آدم ها تنها آن گفته ها و رفتارهایی را در دیگران می پسندند که خودشان به همانها قائل اند. با این حساب نه پیشرفتی است و نه تغییری. عبرت و درس گرفتن در زندگی معمولا بجز موارد خیلی استثنایی،شوخی بیش نیست -.
-
در یک سیستم معیوب سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است. در یک سیستم معیوب هیچ گاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید ، چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود. در یک سیستم معیوب : اگر مدیرتان ۳ یا ۴ ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او ۴۳ ایراد دارد! در یک سیستم معیوب: می توانید با کارهای کم و کوچک محبوبیت فراوانی به دست آورید ، فقط کافی است «زبان» خود را تقویت کنید. در یک سیستم معیوب : ممکن است که هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر خوار و خفیف باشید. در یک سیستم معیوب : با اشکالات سازمان تان بسازید و هرگز آن ها را با مدیرتان در میان نگذارید، درغیر این صورت یک مشکل دیگر به سازمان اضافه می شود ، و آن مشکل، شما هستید و در اخر اخراج ! در یک سیستم معیوب : اشتباهات یک مدیر را هیچ گاه به مدیر دیگر نگویید؛در غیر این صورت به جای یک مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند کرد. در یک سیستم معیوب : با انجام کارهای مختلف و فعالیت های به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود ،بلکه برای این کار راه های ساده تری هم هست ، مثلا فقط کافی است همیشه میز کارتان را منظم نگه دارید! در یک سیستم معیوب : اضافه بر کارهای معمول کار اضافه ای انجام ندهید ،در غیر این صورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید. در یک سیستم معیوب : همیشه حرف ها (فرمایش های) مدیرتان را تایید کنید، حتی اگر از نظر او ماست، سیاه باشد! در یک سیستم معیوب : تنها کاری که واجب است سریع انجام دهید، کاری است که مدیر شما شخصاً از شما خواسته است. در یک سیستم معیوب ؛ آسه برو، آسه بیا، که گربه شاخت نزنه ، مگر این که با گربه نسبتی داشته باشید. شما هم می تونید در کامنت ها اضافه کنید
-
×جناب خان: شادی این برنامه رو تقدیم میکنیم به پشهها. رامبد: چرا؟! جناب خان: چون به اندازه نیازشون از خونِ مردم میمِکن ...!
-
- 1
-
-
رياضي يعني تدبير در آفرينش و بنا نهادن آن به وسيله اعداد و اعداد يعني شمارش تعداد اجزاي طبيعت تا بينهايت و بينهايت يعني از اول تا آخر و از اول تا آخر يعني رسيدن به خدا، و رسيدن به خدا يعني، عشق و در مجموع، رياضي مقدمه اي براي رسيدن به خالق هستي. گاليله مي گويد: اصول رياضيات الفباي زباني است كه، خداوند جهان را با آن نوشته است و بدون كمك آنها درك يك كلمه هم غيرممكن است و انسان بيهوده در راهروهاي تاريك و پر پيچ و خم سرگردان است. به نظر من هم، خداوند يك رياضي دان است، رياضيداني كه برخلاف ما، هر مسئله اي را به آساني مي تواند حل كند و مانند ما انسانها نياز ندارد از فرمولهاي پيچيده استفاده كند، اصلا پايه گزار رياضي، خداي خالق است و رياضي واسطه اي است تا بتوانيم به قدرت خالق خود پي ببريم، و بدانيم اين جهان بر پايه ارقام و اعداد رياضي بنا شده است. خداوند در قرآن مي فرمايد: ما موجودات را جفت جفت آفريديم، كه همين كلمه جفت يك مفهوم رياضي را بيان مي كند (زوج مرتب) پس بنيان گزار رياضي خود خداوند است. كپلر ستاره شناس بزرگ مي گويد: «خداوند جهان را به زبان اعداد خلق كرده است» اين به معني آن است كه هرچه كه خداوند آفريده است به زبان رياضي قابل توضيح و تفسير است، مثل كره زمين كه گرد است. رياضي يعني رسيدن به خدا (از طريق حل معادلاتي چون اصم، گويا، گنگ، راديكالي، و...) يافتن علت و علل پيدايش جهان و اثبات آن، يافتن اينكه قلب تنها جايگاه اوست. رياضي يعني عشق به يك، به واحد، به احد، به خداي يكتا و رسيدن به او از طريق ريشه يابي و تعيين علامت و... يعني امر به مثبت بودن (قابل قبول)، يعني نهي از منفي بودن (غيرقابل قبول). رياضي يعني رهايي ذهن از هوي و هوس اين تن خاكي و به پرواز درآوردن ذهن در بيكران نعمات او، سخنان او، آيه هاي زندگي بخش او،... و در نهايت رسيدن به خود او. يعني، صعودي بودن در تابع درجه دوم زندگي. رياضي يعني: رمز عدد هفت (واقعاً اين رمز چيست؟) خداوند جهان را در هفت روز آفريد، آسمان هفت طبقه دارد، گناهان اصلي هفت تا است، جهنم هفت طبقه دارد، طواف دور كعبه هفت بار است، هفت عضو بدن هنگام نماز بايد روي زمين قرار بگيرد. فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را ديد و حضرت يوسف گفت: هفت سال فراواني هفت سال خشكسالي مي شود. رياضي يعني رمز عدد 13 (جمع حروف ابجد* تعداد كلمات* تعداد آيات) در هر صفحه عددي است بخش پذير بر 13 كه اين روند در تمام صفحات اين كتاب آسماني تكرار شده است و اين نشانه اي است بر اين موضوع، كه خداوند رياضي داني دقيق و ماهر است. وقتي با دقت بيشتري به جهان پيرامون بنگريم حقايقي برايمان آشكار مي شود و حس غريبي به ما مي گويد: در تمام پديده هاي هستي، وجودي غيرقابل انكار از رياضي وجود دارد. رياضي يعني همه چيز، باور نمي كني؟ فقط كافي است كه به اطرافت نگاه كني، آن وقت متوجه مي شوي كه رياضي در ذره ذره وجودت هست، سلول هاي بدن ما خيلي كوچك هستند و درون آنها اندامكهاي مختلف، و كوچكتر كه كار همه آنها از يك قانون رياضي پيروي مي كند. وقتي مي خواهيم وسيله اي را درست كنيم از نسبت ها و عددهاي رياضي استفاده مي كنيم كه همه داراي اشكال هندسي هستند، حتي موقع غذا درست كردن از عددها و نسبت هاي رياضي بهره مي گيريم. در مجموع زندگي- قوانين رياضي كه انسانها خواسته يا ناخواسته از آن استفاده مي كنند ولي بيشتر مردم فكر مي كنند رياضي يعني: يك معادله سه مجهولي كه براي حل كردنش بايد مهارت خاصي داشته باشند، اما بيشتر آن ها نمي دانند كه در زندگي هايشان چقدر از اين نوع معادلات و حتي سخت تر از آن ها را حل كرده اند، پس اگر دقت كنيم و اندكي هم فكر، متوجه مي شويم كه زندگي را نمي توان از رياضي جدا كرد، پس دعا كنيم كه: خدايا حد محبت به خودت و اهل بيتت را در وجودمان به سوي بي نهايت ميل بده. خدايا كارهاي نيكمان را ضرب كن، اعمال زشتمان را كم كن و محبت به ديگرانمان را تقسيم كن. خدايا نمودار زندگيمان را هميشه تابع درجه سه اي قرار بده كه همواره صعودي باشد. و خدايا مرگمان را همچون جمع دو عدد يك، آسان گردان من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد. من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم. من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد.
-
- 2
-
-
یک جور زیستن که توش حرص و ولع نباشه.که آرزو درش جایی نداشته باشه.که واژه ترس بی مفهوم ترین واژه ها درش باشه.که نه توش حسادت باشه و نه رقابت و نه خواست اینکه چیزی بشی و نه غصه ی اینکه چرا چیزی نشدی. که از مردن نترسی.که از طرد شدن نترسی.که برات اصلا مهم نباشه که تحویلت می گیرن یا نمی گیرن.که کمتر کسی را جدی بگیری .که زیر نفوذ هیچ کس نباشی . که چاپلوس و نان به نرخ روز خور نباشی. که اونقدر سبکبال باشی و بالای همه چیز قرار داشته باشی که بعضی از آدم های دور و برت حالا به هر دلیل سال ها بگردن که تا شاید نقطه حساس تو رو پیدا کنن برای وارد کردن ضربه و دستشان فقط تو هوا بگرده و به جایی اصابت نکنه. چون نقطه حساسی اساسا وجود ندارد ، نه طمع داری و نه تعصب و نه کینه و نه کمترین وابستگی به چیزی . یه جور زیستن که هر لحظه زندگی ات برات همون لحظه ناب باشه. وتو انگار همه زندگی را ریخته باشی تویه جام بلورین وجرعه جرعه بنوشیش و آرام آرام مست بشی و مست بمانی و لذت ببری از اون هستی که درش غنوده ای.یک جور عشق مکرر .عاشق بودن مکرر. و بهت بگن : تو داری تو حباب زندگی می کنی. چه تعبیر قشنگی!
-
اگرامروز روز حرف های بی رودرواسی بود به من چی میگفتین؟ می دونید جریان چیه؟ من به یک نتیجه ی کمی تا قسمتی متقن رسیدم و اون اینه که آدما ترکیبی از خوب و مزخرف اند(حالا شاید بعداً نظرم تغییر کنه )واین طبیعت آدمه. بنظر من تو همه زندگی نباید هیچ یک از این دو ویژگی فدای همدیگه بشن یا میدان را بنفع اون یکی خالی کنن. شاهکار اینه که آدم با هردو تاشون کنار بیاد و درست سر موقع که این جور مواقع کم هم پیش نمیاد، فرصت و اجازه بده که یکی از این دو تا کمی تا حدودی خود نمایی کنن. من رابطه ی خوبی با مطلق ندارم. بنظرم هیچ چیز بدتر از خوبی مطلق نیست. که اگر اینجوری باشه هر کی از کنار آدم رد میشه می رینه تو سر آدم. اصلا خوبی مطلق همون ببو بودنه. از بدی های مزخرفی مطلق تام و تمام هم اینه که آدم کلا مزخرف، هیچ کاری بغیر ریدن تو سر این و اون بلد نیست. چرا میگم آدم باید به هردو وجه وجودش فرصت بروز بده؟ دیدین اینایی که خیلی مودب و عصا قورت داده و ماخوذ به حیا هستند و جملاتی از قبیل شما چقدر مهربانید و متشکرم و حال خانواده چطورن و....هیچوقت از دهنشون نمیافته. بعد این آدما یک دفعه تبدیل میشن به یک هیولای مزخرفی که آدم شاخ در میاره. عین چاه که افکن میکنه و هر چی لجن اون ته تهاش هست رو بالا میاره. باور کنین دیدم که میگم همین امروز یکیشونو دیدم. این تیپ آدمها علیرغم ظاهر غلط اندازشان به حتی هویج هم قائل نیستند، چه برسه به ارزش های جامعه و مذهب و مرام و خانواده...
-
من رنج بسیار کشیدهام و میکشم، امّا به آرامی و در عین کرامت رنج میبرم. رنج را بخشی از زندگی میدانم، بخشی بسیار مهم. چگونه چیزی بیاموزم اگر رنج نبرم؟ امّا به هنگام رنج آرام میمانم. چه کسی باور میکند من رنجی عمیق دارم؟ گمان نمیکنم نباید رنجی باشد؛ گمان نمیکنم وجود رنج نشانه اشکال است؛ گمان نمیکنم نباید در تکاپوی رفع رنج باشم؛ گاهی سعی در غلبه بر رنج ندارم، امّا در تلاشم که رنج را "معنا" کنم؛ در تلاشم رنج را عمیقا "درک" کنم. بدون مقاومت. افسرده و پریشان نیستم. تنها امید دارم به حد کافی برای درک رنج و زندگی خردمند باشم. داستایفسکی: «من تنها از یک چیز میترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم.»
-
نمیدونم! کی میخواهیم باور کنیم که این احوال پرسیها، این به یادت هستمها، و این دوستت دارمهای مجازی، راه حل خوبی نیست در این روزهایی که دلتنگی حقیقیترین درد بشر است. تکنولوژی هر چقدر هم پیشرفت کنه، آدمی برای قصهها و غصههایش، یک آغوش واقعی میخواهد ... گفتم از ورطه عشقت به صبوری بهدرآیم باز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش عهد ما با تو نه عهدی که تَغَیُر بپذیرد بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش #سعدی
-
قسمت غم انگیز تنهایی، "بی پناهی" است. این که یک شب، یک روز، یک جایی دلت بخواهد از همه دردهای دنیا پناه ببری به آغوشی، نوازشی، گفتگویی، درست می شودی، بوسه ای، حضوری، دیداری... و هیچکس هیچ جای جهانت نباشد. بار دنیا و آدمهایش بیفتد روی شانه های نحیفت، به هر طرف که نگاه کنی آیه های عذاب به سمتت دوان باشد، پناه همه باشی به قدر بضاعت دلت ، عالم و آدم را مراقبت کنی و کسی نباشد که اگر بارت را از شانه ات بر نمی دارد، لااقل به آزار کلام جانت را نفرساید. در دنیای آدمهای تنها، سایه ای نیست برای خنک شدن. همیشه ظهر داغ مرداد است، وسط کویر خشکی که مارهای غاشیه دارد. عادت می کنی به سوختن، و کم کم تمام می شوی، بی این که یاد گرفته باشی آسودن در امن دلبرانه یار چه معنا دارد. » #حمید_سلیمی دلتنگ پاییزم، بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
-
کریستن دی لارسن" در کتابی تحت عنوان توصیه هایی برای خوش بینان" میگه : «"انسان سالم" کينه نمی ورزد، دوست می دارد، خجالت نمی کشد، خود را باور دارد، خشمگین نمیشود و مهربان است... "انسان سالم" حرص نمی خورد، همه چيز را کافی می داند، حسد نمی ورزد و خود را لايق می داند... "انسان سالم" نيازی به رقص و پايکوبی و تظاهر به خوشی ندارد، زيرا شادکامی را در درون خويش می جويد و می يابد... "انسان سالم" برای بزرگداشت خود احتياج به تحقير ديگران ندارد، زيرا خوب می داند که هر انسان تحفه الهی است... "انسان سالم" دوست خواهد داشت و مهر خواهد ورزيد...» همینو میگفت کافی بود که: انسان سالم فقط خودت باش:))) مثل ایشونکلیک کن
-
قبول کن که هر حرفی ارزش شنیدن نداره، و هر قضاوتی ارزش بحث کردن. قبول کن که گاهی آدمها به قدری لبریز از امواج و صفتهای منفی هستن که همون بهتر که به روی خودت نیاری. تو توانایی تغییر خصلتهای آزاردهندهی آدمها رو نداری، چون تو جای اونها نیستی، و تاریخچهی دردها و گرفتاریهاشون رو نمیدونی. نمیدونی از کجا و چه زخمهایی خوردن که حالا به هرکسی که میرسن زخم میزنن. تو باید اونقدر قوی و بیتفاوت باشی که بدون اینکه حتی خم به ابرو بیاری، از کنار آدمهای منفی بگذری، و دغدغهی مقصد و هدفت رو داشته باشی، نه حرفها و کنایههایی که فقط مانع خوشبختی و آرامش تو میشن. بیتفاوت باش و رها، درست مثل یک دریا که با پرتاب هیچ خرده سنگی متلاطم نمیشه. درست مثل رودخونهای که بخاطر هیچ سنگریزهای تغییر مسیر نمیده. آدمها برای پی بردن به عمق دریاچه سنگ میندازن. ولی تو دریا باش، عمیق و بیانتها. بزرگ باش و به دنبال اثبات خودت به ذهنهای کوچک نباش. برای بعضیها همون بهتر که بیتفاوت و ناشناخته بمونی ...
-
پُر از بدی است. و من شقایق تماشا میکنم. رویِ زمین، میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجودِ گرسنگی، شقایق را شدیدتر میکند. و تماشایِ من، ابعادِ تازهای به خود میگیرد... وقتی پدرم مُرد، نوشتم: «پاسبانها همه شاعر بودند». حضورِ فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه، آن طرفِ سکّه بود. وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها، شاعر نیستند. در تاریکی، آن قدر ماندهام که از روشنی حرف بزنم.
-
«وقتی ارنست چگوارا را در پناهگاهش با کمک چوپان خبرچین دستگیر کردند، یکی از چوپان پرسید: چرا خبرچینی کردی درحالی که چگوارا برای آزادی شماها مبارزه میکرد!!؟ چوپان جواب داد که او با جنگهایش گوسفندان مرا میترساند! بعداز مقاومت محمدکریم در مقابل فرانسویها در مصر و شکست او، قرار بر اعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت: سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی... محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم... محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده میشد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت! ناپلئون به او گفت: چاره ایی جز اعدام تو ندارم، نه بخاطر کشتن سربازهایم، بلکه بدلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند.» آدم دانا که برای جامعه ای نادان مجاهدت میکند مانند کسی است که خودش را آتش میزند تا روشنایی را برای آدم نابینا فراهم سازد!! اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد: « بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند!» +راستی من اگه نویسنده کتاب بیشعوری بودم، صفحه اول کتاب مینوشتم " اگر فکر می کنید با خوندن یه کتاب باشعور میشید، شما یه بیشعور هستید"..
-
میدانی؟ در تنهایی نیست که دلتنگ تو میشوم. بلکه در جمع اینچنینترم. دلتنگی محصول غیبت نیست، محصول حضور است. حضور هرکسی غیر از تو... بودن با دیگران، نبودن تو را بیشتر میکند. دیوارها، صندلیها، تختها، اتاقها، خانهها و خیابانهای خالی نیستند که جای خالی تو را نشانم میدهند، بلکه آدمها هستند. آدمها! آدمهایی که هستند، اما «تو» نیستند …
-
●جایی خواندم انسان در زمان مرگ می تواند 150 تریلیون خاطره و اطلاعات را به یاد بیاورد! بگیریم این عدد اغراق آمیز باشد و بسنده کنم به 150 هزار خاطره! و حتی باز هم کمتر،15 هزار خاطره. مجازات عظیمی است برای ترک این دنیا،یعنی درست در لحظاتی که حضرت عزرائیل در گوشه ای خیره مانده تا آخرین نفس دیگر بر نگردد و نفس ها به شماره افتاده،انبوهی از خاطرات هم با سرعت بسیار بالا از فکر و ذهن بگذرد شاید این همان هفت دقیقه آخر است که نیمکره چپ مغز آپارات را به کار می اندازد و فرد را که می داند دارد می ميرد درگیر گذر از مارپیچ بزرگ خاطرات می کند. بد مجازاتى است که یادت بیاید چقدر در جزر و مد های زندگی رفوزه شده ای و گاهی هم نمره قبولی داشته ای! ولی آخر چرا؟ بدنی که بعد از آخرین نفس ها،تجزیه را شروع می کند و طی سال ها و قرن ها بعد به غبارى تبدیل خواهد شد مستحق به یاد آوری هیچ خاطره ای نباید باشد،اصلا بهتر نیست در زمان مرگ به طور مطلق خالی از هر فکری باشد؟ به این نتیجه رسیدم یاد آوری خاطرات آخرین مجازات انسان است.
-
یکی از سختیهایِ مضاعفِ بچه بزرگ کردن در ایران، اینه که باید به بچه یاد بدی، یه سری چیزهایی که تو مدرسه بهش یاد میدن دروغه و در واقعیت اینجوری نیست! همزمان، هم بهش یاد میدی که دروغ گفتن کار بدیه، هم اگه فلان سوال رو تو مدرسه ازش پرسیدن چه دروغی بگه! زیبا نیست؟ غیر از این یه سختی دیگه تعصب خشک و بیجاست؛ انگلیسیها ضرب المثلی دارند با این مضمون: "کسی که فقط لندن را دیده باشد، لندن را هم نمیشناسد" باید پاریس و رم و برلین را هم ببینی تا بتوانی بگویی لندن شهر خوبيست يا نه... تک منبعی بودن انسان را بشدت متعصب و خشک بار می آره و عمق فهم را به طرز عجیبی کاهش مى ده. دقیقاً عین کاری که ما داریم در عمل به بچه هامون یاد میدیم و گذشتگان به ما! دیگه اینکه در آخر سخنی با خودت دارم: خدایا توی اون سیبه چیزی قایم کرده بودی؟ هر جور حساب میکنم فقط واسه یه سیب داری زیاده روی میکنی!
-
کامنت گذاشتن بعضیا هم مث مراسم تشییع جنازه میمونه ! باید تو مراسمشون شرکت کنی تا تو مراسمت شرکت کنن !!!
-
حق ندارم تعبیر آمدنت را کنم🧡💜🥺
Aftaabgardaan پاسخی برای Aftaabgardaan ارسال کرد در موضوع : گفتگوی آزاد
نگات زیباس ک گل
