بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
7119 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
185
تمامی مطالب نوشته شده توسط حسین138
-
فروشنده ها شبا ازخواب میپرن هی تکرار میکنن " من از همین کار واسه خونه خودم بردم عالیه " زنش میگه بخواب دیوونه تو واسه این خونه کوفتم نیاوردی
-
- 2
-
-
بله -_-
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام عالی
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
چون خدا خواهد ک پرده کس درد میلش اندر طعنه پاکان برد چون خدا خواهد ک پوشد عیب کس کم زند در عیب معیوبآن نفس
-
به همه شرکت ها اعلام شده که آخر اسم شرکتشون نام ایران(یران) رو اضافه کنند مثل : مبلیران ، روفیران ، گلدیران ، کاچیران همه قبول کردند جز شرکت عطر بیک نمیتونه ! میدونی سختشه ! سوژه میشه ...
-
- 1
-
-
آنکس که بدم گفت، بدی سیرت اوست وانکس که مرا گفت نکو خود نیکوست حال متکلم از کلامش پیداست از کوزه همان برون تراود که در اوست «شیخ بهایی»
-
- 1
-
-
سعی نکن متفاوت باشی ، فقط خوب باش این ، روزها خوب بودن به اندازه کافی متفاوت است. دروغ نگو چرا که اگر گفتی صداقت را دزدیده ای. خیانت نکن که اگر کردی عشق را دزدیده ای. خشونت نکن که اگر کردی محبت را دزدیده ای. ناحق نگو که اگر گفتی حق را دزدیده ای. بی حیایی نکن که اگر کردی شرافت را دزدیده ای. طوری زندگی کن که اگر یکی در غیابت ازت بد گفت کسی باور نکنه
-
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎ ﺑﮑﺎﺭﯾﻢ و ﺩﯾﮕﺮاﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .... ﺩﺭ "ﻣﺮﺯﺑﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪ" ﺍﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺩﺍﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺻﺤﺮﺍ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ؛ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺨﺖ ﮐﻬﻨﺴﺎﻝ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭخت ﻣﯿﻮﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﺩ ... ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ! ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﺍﯼ ﭘﯿﺮ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﯿﻮﻩ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯼ،ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﻣﯿﻮﻩ ﯼ ﺍﻧﺮﺍ ﮐﺠﺎ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺧﻮﺭﺩ؟! ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺗﻮ ﭼﻨﺪین ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﻮﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ... ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ، ﻣﺎ ﺑﮑﺎﺭﯾﻢ و ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ ... ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻮﺵ ﺍﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﮔﺮ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﯿﻮﻩ ﺑﮑﺎﺭﯼ ﺧﺮﺍﺝ ﺗﻮ ﻭ ﺑﺎﻍ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ .. ﻣﺮﺩ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﮐﺴﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﺯﯾﺎﻥ ﻧﺒﺮﻧﺪ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎ ﺑﮑﺎﺭﯾﻢ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ . ملک الشعرای ﺑﻬﺎﺭ
-
- 1
-
-
دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد. عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد .... تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است. برای پیروزی ابلیس کافی است آدمهای خوب دست روی دست بگذارند
-
- 1
-
-
زعفران گل گاو زبان
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
برای پیشگیری از سرماخوردگی یا بیماری های عفونی در زمستان
حسین138 پاسخی برای Topaz ارسال کرد در موضوع : پزشکی و سلامت
با چیپس- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام صبح بخیر کار بردی
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
خانومی بخاطر اینکه همسرش بخاطر تصادف به کما رفته بود، اثاثیه ی منزلش و باقیمتهای ناچیزی به حراج گذاشته بود تا شکم سه تا بچه های کوچکش و سیر کنه و هزینه ی بیمارستان و پرداخت کنه... همسایه های فرصت طلب همین که اطلاع پیدا کردن، به خانه ی خانومه حمله کردن تا مبادا یخچال،تلویزیون،لباسشویی و ... رو با قیمت پایین از دست بدن... حتی چون میدونستن خانومه تو فشاره، بعضی مواقع قیمتهای خیلی پایین تری پیشنهاد میکردن و خانومه مجبور میشد بخاطر بچه هاش و همسرش قبول کنه... در این بین یکی از همسایه های دورتر که همیشه به نظر همه عجیب و غریب بود ، وارد خانه ی خانومه شد و لباسشویی رو به قیمت بالاتر از قیمت روز ازش خریداری کرد...!!! همه ازش پرسیدن که نکنه عقلت را از دست داده ای؟ او در کمال آرامش جواب داد: نه، عقلم را از دست نداده ام، فقط لحظه ای خودم را بجای این خانوم تصور کردم و فکر کردم اگه من تو این شرایط میفتادم، چه باید میکردم؟!! من میتونستم با قیمتی که برای این لباسشویی دادم، تلویزیون و کمد رو هم بردارم ولی کاش همیشه این نکته رو به یاد داشته باشیم که دنیا گرده و این مشکل میتونه برا ما هم پیش بیاد... با این حرف، همه ی کسانی که اونجا بودن لحظه ای به فکر فرو رفتن... عده ای آنچه خریده بودن پس دادن... عده ای پول بیشتری پرداخت کردن... عده ای هم به این حرفا بها نداده، با وسیله ای که خریده بودن، محل و ترک کردن... درک و شعور همیشه چقدر میتونه تو افراد متفاوت باشه... خوشا آنان که همیشه بهترین کار و تو هر موقعیتی انجام میدن و باعث میشن انسانیت در عالم بدرخشه... چقدر زیباست که هیچوقت خودخواه و فرصت طلب نباشیم..
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
-
آموزش کپی کردن کپشن و کامنت اینستاگرام
حسین138 پاسخی برای Topaz ارسال کرد در موضوع : مباحث عمومی موبایل وتبلت
ممنون از شمو- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
بنه همون پسته وحشی هست
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
اولین بار در تاریخ فوتبال که از شمارهی پیراهن در یه تیم استفاده شد! جالبه بدونید سال ۱۹۲۴«هربرت چاپمن»، سرمربی آرسنال، برای اینکه بتواند بازیکنها را از فاصلهی دور در زمین تشخیص بدهد و خود بازیکنها هم از موقعیت همتیمیهایشان در زمین آگاه باشند، پشت پیراهن هرکدام از بازیکنها شمارهای چسباند.
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
ﭘﺴﺮ «ﮔﺎﻧﺪﯼ» ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ: ﺳﺎﻋﺖ 5 ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﺎﻋﺖ 5:30 ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ!! ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ 6:00 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!! ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟! ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ! ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﺩﺭ ﺭﻭﺵ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﺣﺘﻤﺎ ﻧﻘﺼﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ "ﺭﺍﺳﺖ" ﺑﮕﻮﯾﯽ!!» ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻧﻘﺺ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﺍﯾﻦ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ باره ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ!! ﻣﺪﺕ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﻧﯿﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺍﺗﻮمبیل ﻣﯽ ﺭﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﻮﺩ، ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ!! ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﻢ... ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ 80 ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﻢ!! ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ آﻥ «ﺭﺍﻩ ﺭﺍستی»
- 1 پاسخ
-
- 2
-
