بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
7119 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
185
تمامی مطالب نوشته شده توسط حسین138
-
خاطره ای که درد بشه خیلی بده، ان شالله برا هیچ کس پیش نیاد
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
با تلاش، کردن می تونی به اون چی لیاقت داری برسی، من تجربه کردم
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
عالی، بعد از هر غمی ی شادی میاد
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
خوب هم نیست همه چی گفتن تو ترانه
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
🏴تسلیت 🏴شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد🕯
حسین138 پاسخی برای نیلوفرآبی ارسال کرد در موضوع : تبریک و تسلیت, مناسبت ها
التماس دعا هر جا هستید منم دعا کنید، مشکل داریم- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
د چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده میکرد و برای خود چای آماده میکرد. هر بار که او آتشی میان سنگها میافروخت متوجه میشد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمیدانست. چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دستگیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار میداد سرد بود تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشهای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی میکرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت: خدایا، ای مهربان، تو که برای کرمی این چنین میاندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کردهای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.
- 2 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
پیشنماز جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا. پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت: میخواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم و به کمک احتیاج دارم. پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد باز گردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیشنماز مسجد دوختند. پیشنماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه میکنید؟ به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.
-
- 1
-
-
دلتنگی مثل کوفتگی تصادفه اولش بدنت گرمه حالیت نیست ولی یه دفعه دردش شروع میشه و تازه میفهمی چی به سرت اومده
-
- 2
-
-
🏴تسلیت 🏴شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد🕯
حسین138 پاسخی برای نیلوفرآبی ارسال کرد در موضوع : تبریک و تسلیت, مناسبت ها
ممنون، عالی بود واقعا- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رانندگی پایه یک با کمک این تبلت هوشمند
حسین138 پاسخی برای kambiz_landar ارسال کرد در موضوع : تبلت ها
سلام خیلی سخته رانندگی با همچنین چیزا -
دِل گَب ما یک عذر خـواهی به خود بدهکاریم•••🫂
حسین138 پاسخی برای نیلوفرآبی ارسال کرد در موضوع : شعر و دلنوشته
بعضی چیزا آدم میخونه دق میکنه -
البته بیشتر وقتها اول به تهش فکر، بهتره خودم ب شخصه تجربه کردم
-
در لحظه زندگی کن ....
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
واقعا این جمله رو دوس داشتم
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
شهر مدینه اذانش هم درد آوره دلخوشیم اینه دیگه روزهای آخره برا حسنم دیگه سفارش نکنم شب پیش حسین کاسه آب یادت نره راهی ام خوشحالم کن علی بیا این دم آخر حلالم کن علی علی نبینم مرد خونم عزاداره جانشین من یه دختره خونه داره بگو یه نفر میخ و ز در دربیاره از من که گذشت برا زینب خطر داره کاشکی باز خونه پر خنده بود کاشکی من می مردم ولی محسن زنده بود قدر عافیت اونکه مریضه میدونه نعمت آب و دهان روضه میدونه الهی خدا برا کسی نیاره ولی درد تاول و هرکی بسوزه میدونه یا مولا من و شرمنده کن تا راحت بمیرم یه بار دیگه خنده کن وقت راه رفتن زانوی من درد می گیره وقت حرف زدن گلوی من درد می گیره دیگه چی بگم از نماز نشسته ام وقتی در وضو بازوی من درد می گیره شنیدم اشک مظلوم شفاست اما شفای درد من فقط پیش باباست اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سرالمستودع فیها بعدد ما احاط به ی علمک
-
- 2
-
-
-
تن مرد، نامرد به ظاهر یکیست روزگاران بگذرد تا بدانی مرد کیست (امور تربیتی کودکان و نوجوانان، طبقه دوم، راه رو اول، اتاق 113
-
سلام، سیل آمد هر چه رویا جمع کردم.....
