رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

حسین138

کاربر قدیمی
  • تعداد ارسال ها

    7119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    185

تمامی مطالب نوشته شده توسط حسین138

  1. حسین138

    درد شود!

    خاطره ای که درد بشه خیلی بده، ان شالله برا هیچ کس پیش نیاد
  2. خخخخ، طلبت باشه
  3. حسین138

    کاش

    دیر یا زود ولی درست میشه
  4. حسین138

    که الان رویاته...

    با تلاش، کردن می تونی به اون چی لیاقت داری برسی، من تجربه کردم
  5. حسین138

    که الان رویاته...

    نا مفهوم هست !!!!
  6. حسین138

    بعضی چیزا ...

    عالی، بعد از هر غمی ی شادی میاد
  7. خوب هم نیست همه چی گفتن تو ترانه
  8. خخخخ با دعا گریه سیاه بارون نمیاد خخخخخ
  9. سلام، خخخخ بی انصافیه بخدا
  10. من که همش رفته خونه شوهر خخخ
  11. نه بگذار باشه والو ....
  12. حسین138

    ایده جالب 

    اره من با ی چیز دیگه هم امتحان کردم، سنبه نشان خخخ رو هندوانه خخخ البته عدد بود
  13. التماس دعا هر جا هستید منم دعا کنید، مشکل داریم
  14. حسین138

    سنگ سرد

    د چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد. هر بار که او آتشی میان سنگ‌ها می‌افروخت متوجه می‌شد که یکی از سنگ‌ها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمی‌دانست. چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگ‌ها چیزی دست‌گیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می‌داد سرد بود تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشه‌ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می‌کرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت: خدایا، ای مهربان، تو که برای کرمی این چنین می‌اندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کرده‌ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.
  15. حسین138

    پیش نماز

    پیش‌نماز جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم‌فرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا. پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت: می‌خواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم و به کمک احتیاج دارم. پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد باز گردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش‌نماز مسجد دوختند. پیش‌نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه می‌کنید؟ به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی‌شود.
      • 1
      • Confused
  16. حسین138

    دلتنگی!!!

    دلتنگی مثل کوفتگی تصادفه اولش بدنت گرمه حالیت نیست ولی یه دفعه دردش شروع میشه و تازه میفهمی چی به سرت اومده
      • 2
      • Like
  17. سلام خیلی سخته رانندگی با همچنین چیزا
  18. بعضی چیزا آدم میخونه دق میکنه
  19. البته بیشتر وقتها اول به تهش فکر، بهتره خودم ب شخصه تجربه کردم
  20. در لحظه زندگی کن ....
  21. حسین138

    خداوندا..

    واقعا این جمله رو دوس داشتم
  22. حسین138

    شهر مدینه....

    شهر مدینه اذانش هم درد آوره دلخوشیم اینه دیگه روزهای آخره برا حسنم دیگه سفارش نکنم شب پیش حسین کاسه آب یادت نره راهی ام خوشحالم کن علی بیا این دم آخر حلالم کن علی علی نبینم مرد خونم عزاداره جانشین من یه دختره خونه داره بگو یه نفر میخ و ز در دربیاره از من که گذشت برا زینب خطر داره کاشکی باز خونه پر خنده بود کاشکی من می مردم ولی محسن زنده بود قدر عافیت اونکه مریضه میدونه نعمت آب و دهان روضه میدونه الهی خدا برا کسی نیاره ولی درد تاول و هرکی بسوزه میدونه یا مولا من و شرمنده کن تا راحت بمیرم یه بار دیگه خنده کن وقت راه رفتن زانوی من درد می گیره وقت حرف زدن گلوی من درد می گیره دیگه چی بگم از نماز نشسته ام وقتی در وضو بازوی من درد می گیره شنیدم اشک مظلوم شفاست اما شفای درد من فقط پیش باباست اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سرالمستودع فیها بعدد ما احاط به ی علمک
      • 2
      • Like
      • Thanks
  23. حسین138

    مـردانگـی•••🫂

    تن مرد، نامرد به ظاهر یکیست روزگاران بگذرد تا بدانی مرد کیست (امور تربیتی کودکان و نوجوانان، طبقه دوم، راه رو اول، اتاق 113
  24. سلام، سیل آمد هر چه رویا جمع کردم.....
×
×
  • اضافه کردن...