بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
36 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط Reza
-
کسی هم که اشتباهه خودشو میپذیره آدم جسور و شجاعیه. عالی بود
- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
از اون پستایی که دوست تدارم بخونمش ...
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
کاش میشد مث بوم نقاشی، غمشو پاک کنی و روی صورتش، لب خندون کشید
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
تلخ، پاک و مهربانانه... مثل خودت
- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
آنجا، دوستان و آشنایان همانند رودخانه ای موّاج و وحشی، از یک سو وارد خیمه گاه می شدند، از روبروی موسی به آرامی می گذشتند، زیر لب وردی می خواندند، در آتش دانه هایی از میوه ی ممنوعه می ریختند و برای آخرین بار با او وداع میکردند و در نهایت از سمت مقابل جایگاه خارج می شدند. آن دانه ها میوه های خشک شده ی کاکائو بودند. من به آتشی که دانه های شکلات را در خود می گداخت، خیره شدم و در دل گفتم: "شک ندارم که تو وجود داری". او کیست؟ …
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
تنگه... گوشم واسه حلقت آغوشم واسه تنت آشتی م واسه قهرت چشام واسه انگشت ت نوازشم واسه موهات تنگه؟
- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
با این که تلخه، یکی از بهترین نوشته هاییه که ازت خوندم. حادثه ی تلخ و شوک آوری بود ولی خدا تو رو برگردوند به ما. شکر
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
مادامی که زیر انوار طلایی خورشید، به سمت مقصدی ناشناخته در حرکت بودم، آن خیابان مرا فراموش نکرده بود و زیبایی هایش را بر نگاهِ تیزبینِ من عرضه می کرد. خیابان آلیانس را در نوردیدم، سپس خیابانِ بعدی، سپس بعدی و بعدی. روبروی مغازه ای درنگ کردم و از پشتِ ویترین، خودم را در قالب مانکن هایی که آزادانه لباس پوشیده بودند، پرو کردم. در گستره ی هموار باغ جلوی قصر اوپرا، بر نیمکتی تکیه دادم و به تماشای کبوترانی که بی هدف از هر طرف پرسه می زدند، نشستم. به کبوتری که در آن نزدیکی بود، نان دادم. برای پیرمردی که از فرط پیری خمیده شده بود، دست تکان دادم. برای کودکی که با اشتیاق بستنی می خورد، شکلک در آوردم و مورچه ای را که در حال غرق شدن در یک قطره ی آب بود را نجات دادم و به رهگذرانی که از روبرو می آمدند، لبخند میزدم و امیدوار بودم یکی که از آنها که از اهالی آنجا نبود را پیدا کنم و او را در آغوش بکشم... ولی تو آنجا هم نبودی...
- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اواخرِ اکتبر است. از فوریه ای که برای آخرین بار با آیناز روبرو شدم، نمی دانستم که گفتگوهای بعدیِ ما به اجبار، فقط به واسطه ی ایمیل و پیامک های کوتاه امکان پذیر خواهد بود. هشت ماه می گذرد... ما در رستوران، در کنار دوستانمان شام خوردیم و درست در لحظه ای که بیشتر از همیشه نیاز داشتم که در کنارش بنشینم و انگشتانِ نحیفش را در دستانم به گرمی بفشارم، آیناز رو به لنزِ اماده ی شاتِ دوربین، پس از کشمکش های درونی، ابتدا موهایش را به راست، سپس به صورتِ وسواس گونه ای به سمت چپ شانه کرد و نهایتا با تصمیمی غافلگیر کننده و چهره ای عصبی و مصمــّم، در میانِ بهت و اندوهِ من، آن ها را زیر شالش از چشمانِ نامحرمِ من دریغ کرد، و لحظه ای که دوستانمان، سرمست از رقص و آواز، رو به دوربین، فریادِ "اسپاگتی و سیب" سر می دادند، او با چشمانی بیمار و چهره ای که حالا دیگر نمی شناختم، به لنزِ دوربین زل زد و به من لقب "دروغگو و خیانتکار" داد. ...
- 1 پاسخ
-
- 5
-
-
-
در ساحل بکر آنجا اطراق کردیم و به تماشای امواج نشستیم. دریاچۀ لوسرنه در زیر نور طلایی خورشید و فانوس های قرون وسطایی روستا میدرخشید. ما دوچرخه های مان را در ساحل رها کردیم و در سکوت وهم آلود دریاچه به صدای امواج گوش دادیم. ما در کنار هم از زمزمۀ پرنده ای در آن حوالی لذّت بردیم و به کبوتری که در آن نزدیکی بود، نان دادیم. برای کودکی که با اشتیاق بستنی اش را لیس میزد، شکلک در آوردیم و به رهگذرانی که از روبرو در حال معاشقه بودند، لبخند زدیم. ته ماندۀ غذایمان را به گربه ای دادیم که دیوانه وار میو میو میکرد گویی به تمام دنیا میگفت من گربه ام، و گرسنه ام!!. ما سرانجام کفش هایمان را در آوردیم، شلوارهایمان را بالا زدیم، کوله پشتی هایمان را بالای سر گرفتیم و در آن هوای سرد آخرین غروب ماه دسامبر به دریا زدیم و از ساحل دور دور شدیم. با تمام قدرت امواج خروشان دریا را با پا کنار میزدیم و پاهایمان به مرجان های کف دریاچه گیر میکرد، گاهی می افتادیم و دیگری غرق آبمان میکرد تا سر انجام با لباسهای مندرس و خیس به ساحل برگشتیم. چند ساعتی فراموش کردیم که در کوهپایه های آلپ هستیم... همانطور که در کنار هم طاقباز دراز کشیده بودیم، در ذهنمان تجسّم کردیم که در تهران هستیم. هرگاه به خاطر می آوردیم که در وطن نیستیم فوراً این فکر را از سرمان دور میکردیم. آیناز به گونه ای در مورد تهران صحبت میکرد گویی تهران یکی از بستگانش است که از وقتی آنجا را ترک کرده، آن شخص را از دست داده است. «بیا هر چیزی از تهرون یادمون میاد تو این نقشه بکشیم» بعد خطوط نامفهومی را با نوک انگشتانش روی شن های ساحل نقاشی کرد: «این تهرانه» من خیابان ولیعصر را به نقشه اضافه کردم، و شیرین یک خط موازی آن رسم کرد: «اینم شریعتی» آنجا مغازه ای را ضربدر زد که عینک دودی اش را از آنجا خریده بود، درست وقتی که اوّلین دستمزدش را گرفته بود، من هم روبروی آنجا ساندویچ سوسیس بندری دو نونه خورده بودم، جایی که شیرین و دوستش همبرگر مخصوص خورده بودند. نشسته در کنار یکدیگر سعی کردیم جاهای مشترکی را که رفته بودیم، علامت بزنیم: فری کثیفه، نمایشگاه بین المللی کتاب، موزۀ دفینه، کاخ سعد آباد، برج میلاد، بستنی اکبر مشتی. اداره گذرنامه، فرودگاه و پرواز ... دماوند و آسمان خاکستری تهران آخرین جای مشترکی بود که تیک زدیم... ناگهان احساس کردم چه قدر دلتنگ آنجاست، دلتنگی اش به حدّی وجودم را انباشت که من کاملاً فراموش کردم که هر وقت اراده کنم میتوانم با خرید یک بلیطِ برگشت، برگردم در حالی که او نمیتوانست. «تو فکر میکنی من یه روز این جاهایی که علامت زدیمُ میبینم؟» چه میتوانستم به آینازی بگویم که زیر نگاه مستاصل و مایوس ش در حال خرد شدن بودم؟ «هر دو سکوت کردیم...»
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
شبی دیگر از شب های اردیبهشت به تنهایی گذشت و او غرق رویا شد، رویایی که همراه شد با مکاشفه ای الهام بخش با یکی از فرشتگان مقرّب خداوند. فرشته گفت: "یک روز از خواب پا میشوی و کمدِ لباس هایت را مرتــــّب میکنی، با وسواس قاب عکس های قدیمی را گردگیری میکنی و برای آخرین بار عزیزانت را به آغوش میکشی، در حالی که در خوابِ ناز هستند..." باور نمی کرد که این رویا، در شبی معمولی، همانند شب های دیگر، بدون هیچ نحسی ای، تعبیر مرگ ناباورانه ی خودش باشد. او که همسرِ آن عزیزِ تازه از دست رفته بود، او... او که مادرِ آن دختر زیبا بود، او... او که کودکیِ خود را در همین خانه باغ آغاز کرده بود، باغی که قرار بود پایانِ همین کودکیِ ناتمامش باشد... او که اکنون مشتاقانه و بی صبرانه، انتظارِ دیدنِ شوهر مرحوم خود را می کشید و او که حریصانه در ذهنش دست شوهرش را چسبیده بود... آرزو میکرد که کاش میشد که فریاد بکشد در حالیکه صدایش نه الان که در خوابِ ناز است، بلکه فردا به گوش دخترش برسد... "تا ابد دوستت دارم..." فرشته با اشاره به خورشید طلایی که آرام آرام از مشرق در حال طلوع کردن بود، ادامه داد: "این آخرین جمله ای ست که در این دنیای فانی بر زبان جاری کردی. تو نهایتاً بین توهّم و هوشیاری معلّق خواهی ماند و قدرت تکلّمت را از دست خواهی داد. تو با چشمان خود رنگ هایی میبینی که دیگران قادر به دیدن آنها نیستند. سرانجام پیراهن نامزدی ات را بر تن خواهی کرد و در آینه خودت را بارها و بارها با وسواس ورنداز و سرانجام با خود وداع خواهی کرد، از پلّه ها به طبقه ی پایین میخزی و دزدانه نگاهی به خانه باغ می اندازی و در آن خنکای صبحگاهی، خودت را در باغ رها می کنی ..." با طلوع خورشید، آن فرشته و آن آخرین دستاویزش، تنهایش گذاشت و زن جوان را از رویا به توهّم، از توهّم به تنهایی، از تنهایی به وحشت و از وحشت به انتظار، کشانید. زن جوان منتظر بود که "فرشته ی مرگ" هر لحظه سر برسد و نگاهی به سرتاپایش بیاندازد، سپس دست به کار شود و جیب هایش را از آخرین امیدهایش خالی کند... دسته کلید هایش، کتابچه ی یادداشتش، لوازم آرایش ش و نامه ای که تصمیم داشت همان دم از میان ببرد و مقداری پول خرد و عکس دخترش... سپس مانند فاتحان، پوزخندی بزند و سمت چپش بنشیند و دست روی شانه های نحیفش بگذارد و به او نهیب بزند: "آخرین آرزویت؟!" "(به دوستی فکر می کنم که یک روز تصمیم گرفت تمام عروسک هایش، آلبوم های عکس هایش و همه ی خاطراتِ گذشته اش را زیر خروارها خاک دفن کند..)" میان وهم و هوشیاری، احساس کرد که کشمکشی در درونش برپاست. این غوغا، حاصل نبرد دو سپاه دشمن بود که به یکدیگر میتاختند. بخشی از وجودش، همسری وفادار بود که شوق دیدار شوهر مرحومش را داشت و بخشی دیگر مادری فداکار که تاب تحمّل دوری فرزندش را نداشت... به نظر می آمد که باغِ محصور در درختان زبان گنجشک، آکنده از فرشتگان بی شماری بود که بحث و جدلی بی پایان بین آنها شکل گرفته بود. برخی مشتاقانه به پیشوازش شتافته بودند و بخشی دیگر او را بدرقه میکردند و او مردّد بود که اگر آنگاه که قادر به انتخاب بین وفاداری و فداکاری، بین عشق و پایبندی و بین مرگ و زندگی بود، کدام را برمیگزید؟... در این میان فقط یک سیاهی بود که زیرِ انوار طلایی خورشید، بی تفاوت به اتّفاقاتِ پیرامون، در حالی که خورشیدِ سرخ فام بر گردن آسمان آویخته شده بود، آن چنان با چشمانی بسته و نفس های عمیق دختربچّه ای را بغل کرده بود و او را نگاه میکرد که گویی سال ها و قرن هاست که دخترش را با چشمانی بسته و نفس هایی عمیق، ندیده و به آغوش نکشیده باشد... او چه کسی بود؟ و از جانبِ چه کسی آمده بود؟ او شوهر مرحومش بود که درست مصادف با روزی که قرار بود روزِ مرگ ناگهانی زنِ جوان باشد، از جانب دریای بی کرانِ لایزال مامور شده بود که مهمانش باشد. همان مهمان ناخوانده ای که شب گذشته که افکار منفی از هر سو به او هجوم می آوردند، در کنارش بود. شبی که زنِ جوان، فرش زیر پاهایش را چنگ میزد و از شدّت درد و رنجی که تحمّل میکرد، به خود میپیچید و در آتشِ تب میسوخت و نقّاشی های دورانِ کودکی اش را پاره پاره میکرد و خودش را مستاصلانه به هر دستاویزی می آویخت تا اندکی از دردش را التیام بخشد و باز کابوس میدید و نهایتاً در قعرِ استیصال دوباره بیهوش میشد... او کنارش نشست و اشک هایش را با پشت انگشتانش پاک کرد و در گوشش زمزمه کرد: "آرام باش، آرام... من کنارتم..." در بیهوشیِ مطلق، باز هم دچارِ توهّم و رویا شد: (اکنون که سرسپرده ی تقدیر شده ام، چشمانم را میبندم، دستانم را به نشانه ی تسلیم بالا میاورم و نفس هایم را میشمارم، حالا می توانم حلقه ی گل را در دستانت حس کنم، می توانم گرمای بدنت را حس کنم، می توانم هر زمان که اراده کنم، با چشمانِ بسته، قصر مدائن را پشت سرت، با تمام جزییاتش ببینم و لمس کنم... میتوانم هوای شرجی ای که از دریای ابدیت بر گونه های نمناکم بوسه میزند را حس کنم... میتوانم ابرها را به پشتِ گلدسته های مسجد کبود فوت کنم... من بوی عطرِ بارانی که قرار است سالِ پربارشِ آینده ببارد را حس میکنم... صدای خش خشِ برگ های خشکِ آبان ماه... صدای بال زدن سنجاقک کنار جوی آب... و صدای هلهله ی تولّد فرزندمان را میشنوم و تو را میبینم که زیر نور طلایی خورشید، دخترمان را بغل کرده ای، گویی که سال ها و قرن هاست که حاصل زندگی مشترک کوتاهمان را بغل نکرده باشی...) زن جوان از خواب پرید و رویایش پر کشید و جهان را آن چنان که بود، زیبا و طلایی یافت و دخترشان را آن چنان که بود، زیبا و آرام، در کنارش غرقِ در خواب عمیق... "آرام بخواب نازنینم دوستت دارم تا ابد..."
-
- 2
-
