رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

kambiz_landar

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    5763
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

تمامی مطالب نوشته شده توسط kambiz_landar

  1. kambiz_landar

    من اینو بهت میگم که...🧡

    خدا حفظش کنہ برامون
  2. نترسین عزیزان هیچ چیز ماورایے در این جهان وجود نداره ... حالا چه روح چه جن و چیزهاے دیگه ...
  3. شایدم فک میکنیم جن فقط ازار اذیته؟واقعا شاید از بعضے از ادما بیشتر از جن ترسید شایدم بعضے از جن ها از ما میترسن درسته شیطان جن بوده ولے همشون ک هیولا نیستن
  4. فقط کافیه این کارو کنے بعدش بقیه زندگیتو باید با جن وازارهاش باشے من اعتقاد دارم ولے بعضیا ھم مےگن نیست وجود ندارہ
  5. کے امتحانش کرده؟ ایا میتونید سلامت فرد رو تضمین کنید؟
  6. از دوستانی که قصد متهم کردن من به دروغ گویی دارند ! تقاضا دارم یکبار روش رو امتحان کنند و در صورتی که جواب نگرفتند اونوقت متهم کنند! 2. کسی که این احضار رو انجام می ده در صورتی که نیروی درونی و روحی بالایی نداشته باشه ممکنه تا مدتی دچار کسالت ، افسردگی و در موارد حاد تر جنون بشه ! بنابراین هیچ مسئولیتی متوجه من نخواهد بود. 3. کسانی که قدرت تمرکز قوی تری دارند در احضار موفق ترند چون قراراست شما مدیوم باشید روش احضار جن: در یک اتاق نیمه تاریک و ساکت ترجیحا نیمه شب (که تمرکز بالاتر و احتمال موفقیت دو چندان است) بنشینید .10 دقیقه تمرکز کنید و در این مدت فقط به اجنه و ارتباط با اونها فکر کنید. سوره جن را تا آخر بخوانید. سپس یک قلم و کاغذ بر دارید و قلم را در دست گرفته نزدیک کاغذ نگه دارید بطوریکه نوک قلم روی کاغذ باشد . سپس بگویید از ارواحی که در اینجا حاضر هستند می خواهم که از طریق این قلم با من صحبت کنند و چند بار این جمله را تکرار کنید.و بگویید سلام .خواهید دید که دست شما بدون اراده و خواست شما شروع به نوشتن می کند و جواب شما را می دهد و این بدلیل این نکته است که جن اکنون در بدن شما میهمان است و از طریق دست شما با شما ارتباط برقرار کرده البته در صورتی که از تمرکز بالاتری برخوردار باشید نیازی به قلم و کاغذ نخواهید داشت و جن بصورت ذهنی با شما حرف می زند و تفاوت میان افکار خودتان و حرفهای جن میهمان برایتان کاملا ملموس خواهد بود و اینجاست که به معنای واقعی کلمه ی "وسوسه " پی خواهید برد.در حین جلسه برای اینکه مطمئن شوید اینها تلقین نیست از جن بخواهید که به نحوی حضور خودش رو براتون ثابت کنه مثلا پرده رو تکون بده یا ضربه ای به در بزنه .در ضمن مراقب باشید که سر کار نرید چون جنها هم مانند ما انسانها خوب و بد دارند و ممکن است یک جن شرور به تور شما بخورد که بخواهد کمی اذیتتان کند مثلا خودش را بعنوان روح یکی از بستگانتان معرفی کند و اشک شما را در بیاورد بعد آخر سر بفهمید که داره شما رو دست می ندازه و بهتون می خنده ( جنها اغلب از این کارها لذت میبرند) اکثر اوقات در این احضار ها این اجنه هستند که حاضر میشند و احتمال حضور ارواح خیلی کمه. در پایان جلسه خداحافظی کنید و بگویید "اخرج به حق سلیمان بن داوود" تا جن از بدن شما خارج شود. http://uupload.ir/files/0ki_%D8%AC%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-10.jpg روش دوم: در جای پاک و تاریک وتنها رو به قبله چهار زانو نشسته و بگویید:ای اجنه مطیع الله و مطیع الرسول اگر بین شما کسی هست که به من کمک کند خدا به او مدد رساند و سپس ایستاده و 7 مرتبه سوره جن را بخوانید . بعد از تمام شدن به راست پیچیده و بگویید: احسن الله الی من ارواح الموئمنین سپس به چپ پیچیده وبگویید:یصدفیش بقطلمیه یش تزدادوابها سرّ اً و علی سرّ کم ، اسلام علیکم ایها الارواح طاهره من جان المومنینبعد از اتمام کار یکی از اجنه می آید و به شما می گوید اسلمود علیکشما هم در جواب بگویید علیکم السلام هر چه می خواهید به او بگویید البته با احترام . روش سوم: در هنگام احضار به دور خود دایره ای با کارد فولادی بکشین و درون اون بشینین وتااخرکار از ان خارج نشین! برای احضارش باید این عزیمت روبخونین تا اونو تصرف کنین و با او عهد وپیمان ببندین . بسم الله الرحمن الرحیم اجب ایها الملک میمون بحق یومک السبت ودوریک زحل اجب یا میمون السحابی بحق هضم کضکم هبجیج یا نوخ فلما تجلی ربه للجبل فجعله دکا وخرموسی صعقا فلما اجب یا میمون و عجل من شرفا الجوزاءوبحق الارض والسماء ذات بروج والیوم الموعود وبحق من یقول للشی کن فیکون – اهفاذا حضر فعرفه بما ترید من امر فرقة او بغض او بغض او فتح کنوز و غیر ذلک. و اگر خواستی بین این عمل انصراف بدی ویا اینکه دست از عمل خود برداری واز احضار او امتناع کنی باید حتما این انصراف نامه رو بخونی... (انصراف نامه ) بسم الله الرحمن الرحیم انصرف ایها الروج الطاهر بمواقع النجوم وانه لقشم لو تعلمون عظیم قضیت الحاجة فضلک الله بهذا الحکم من مشارق الارض و مغاربها .
  7. لایک خیلے فرمایشتون بجا و صحیح بود من قانع شدم
  8. اگه یه سرخ پوست بیوفته تو دریاے سرخ چے اتفاقے میوفته کامنت و لایک از یاد نره
  9. kambiz_landar

    داستان وحشتناک(یکمے)

    دوستم تعریف میکردکه روزجمعه باخانوادشون به دیدن پدربزگشون میرن و وقتی شب میشه برمیگردن خونشون وپدربزرگ تنها میشه و وقتی میخوابه ولامپ ها روخاموش میکنه یه دفعه صداهای عجیب غریب که شبیه صدای جشن وشادی بوده از زیرزمینشون میاد پدربزرگ بلندمیشه میره ببینه چه خبره قایمکی ازلای دیوارزیرزمین میبینه که جن ها جشن شادی گرفتنو بعدپدربزرگه به پلیس زنگ میزنه و وقتی پلیسها میان ببینن چه خبره زیر زمین خالیه وسکوت خوف برانگیزی حکم فرما هستش پلیسابه پدربزرگه میگن پدرجون حتما خیالاتی شدی ولی یهدفعه پلیسه غیب میشه پلیسای دیگه میترسن وپدربزرگ وسایلاشو جمع میکنه تا برای رفتن از اون خونه اماده بشه پلیسا هم به تاریکیه زیرزمین شلیک میکنن ولی فایده ای نداره همه ی پلیسا به زیرزمین میریزن وازهیچ کدومشون خبری نمیشه پدربزرگ هم میره خونه ی نوه هاش ودیگه سالهای سال کسی به اون خونه نمیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! . . . . . . . . . . . . نظر بدید.بخاطر اواتارم که خیلی مظلومه
      • 2
      • Like
      • Thanks
  10. تو چه جوری ناراحت میشی؟؟ ♥فروردینی ها:زیاد ناراحت نمیشن چون زیاد واسشون مهم نیست تو چی میگی. ♥اردیبهشتی ها:کنارشون وانستا فرار کن وگرنه ميزنن تو گوشت ♥خردادی ها:اگه ناراحتشون کردی بدون خیلی پستی ♥تیری ها: یه جوری توی چشات نگاه می کنن که حساب کار دستت میاد. ♥مردادی ها:مردادی هارو هیچ وقت ناراحت نکن خیلی گریه میکنه اونم نه جلوی کسی وتا وقتی جلوته لبخند های معنی دار می زنه ♥شهریوری ها:اگه می خوای بدونی یه شهریوری رو ناراحت کردی یا نه فقط سکوتشون رو ببین آخه یه شهریوری هیچ وقت ساکت نميشه... ♥مهری ها:یه مهری همیشه ناراحتی هاشو جمع می کنه یه جا تحویلت می ده وقتی هم گریه میکنه نامردی اگه گریت نگیره. ♥آبانی ها:حواست باشه انتقام میگیرن… ♥آذری ها:معمولا"وقتی ناراحتشون می کنی طرفشون نرو چون دوست دارن مچالت کنن ♥دی ماهیا:معمولا"ناراحت نمیشن چون دلشون خیلی بزرگه و اگه ناراحت شدن به هیچ کس نمی گن. ♥بهمنی ها: خودتو تیکه تیکه هم کنی ناراحت نمی شن چون واسه هر برخوردت جواب دارن. ♥اسفندی ها:حواستون باشه ها خیلی زود رنجن هر وقتم که ناراحت بشن محل رو ترک میکنن
  11. مدیر:بچه شما اخراجه! پدر: اخه چرا؟ من به عنوان پدرش حق دارم دلیلش رو بدونم! مدیر:شرم اوره! در طول دوره کاریم هرگزبا چنین چیزی روبه رو نشده بودم پدر:محض رضای خدابه من بگین چی شده؟ اون بچه تازه مادرش رو از دست داده . .اخه چی شده؟ کتک کاری کرده نمره صفر گرفته؟ به کسی فحش داده! اخه چی شده! مدیر: بچه شما... پدر: بچه من چی؟ مدیر: بچه شما جلوی هیجده جفت چشم. به معلمش گفته: عاشقتم عشقم! من واقعا از یک بچه کلاس دوم ابتدایی تعجب... پدر پرید وسط حرفهای مدیر و با لحن تندی گفت: کوروش الان کجاست؟ مدیر:پشت دردفتر! پدر سریع از جایش بلند شد و از دفتر خارج شد. کوروش انجا نبودچشم چرخاند. روی ردیف صندلی ها کیف پسرش را شناخت! روی کیفروی کاغذ A4با خط کودکانه ای نوشته کوروش به چشم میخورد: چشم هاش خیلی شبیه مامان بود.منو ببخش بابا
      • 1
      • Thanks
  12. kambiz_landar

    داستان ترسناک

    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﮐﻼ‌ﺳﻢ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﺎﻋﺖ ۸ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺪﻭﺩ ۱۰ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﺎ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ . ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻮﺍ ﺧﻮﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺯﺩ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻣﺴﯿﺮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﺎ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﻡ . ﻣﻦ ﻭ ﺳﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﯾﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻫﺮ ﺷﺐ ﯾﮑﯽ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ . ﺍﺯ ﺷﺎﻧﺲ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﻡ ، ﻫﻢ ﻣﻮﻗﻌﻪ ﺷﺎﻡ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ ﻭ ﻫﻢ ﺗﻮﯼ ﺭﺍﻩ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﻫﻤﺒﺮﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ ، ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ. ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﻫﻤﺒﺮﮔﺮ ﺧﺮﯾﺪﻡ .ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻦ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺷﺎﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺭﺧﺖ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎ ﺭﻭ ﭘﻬﻦ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯾﻢ. ﻣﻦ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ‌ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺣﻮﺍﺩﺛﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﺍﻡ ﺭﺥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺻﻼ‌ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﺶ ﺗﻮﯼ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻑ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﻏﻠﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ‌ﺧﺮﻩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﭼﺸﺎﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻮﺍﺵ ﯾﻮﺍﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﻫﺬﯾﻮﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ. ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﺬﯾﻮﻥ ﻧﻤﯽ ﮔﻪ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺴﺘﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻫﺬﯾﻮﻥ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﻤﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﭻ ﭘﭻ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪﻡ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﻫﺎ ﻣﺎﻝ ﮐﯿﻪ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻡ ﻃﺮﻑ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ،، ﺍﯾﻨﻬﺎ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﺎ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ﺩﯾﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺭﻭ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﺷﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﺭﻭ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﺷﻮﻥ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻥ ﻭ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﭻ ﭘﭻ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻥ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻓﻘﻂ ﻫﺬﯾﻮﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺍﻭﻧﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ. ﺑﺪﻧﺸﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺜﻞ ﮔﭻ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﻧﮕﺎ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻃﺮﻑ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ، ﺁﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﻧﮕﺎ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﻣﺜﻞ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﭽﯿﻪ، ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﭼﻬﺮﺷﻮﻧﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻫﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﭼﺸﺎﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﺎﺭ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻥ ﻭ ﻫﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﺑﺪﻧﺸﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻭﺷﻦ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﻭﻧﺎ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻟﺤﺎﻑ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺭﻭ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻭ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻮﺭﯼ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﯾﻮﺳﻒ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﯼ؟ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﮕﻪ؟ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﯾﻮﺳﻒ ﮔﻔﺖ: ﺍﺻﻼ‌ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻫﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ، ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻧﮓ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺎﻫﺪ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ. * مبل و میز * ﺳﺎﻋﺖ ﺣﺪﻭﺩ ﺩﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﺩﺭ «ﺑﯿﮕﻮ» ﻭﺍﻗﻊ ﺩﺭ ﺷﻤﺎﻝ ﺟﺰﯾﺮﻩ «ﮔﻮﺍﻡ» ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ. ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺿﺒﻂ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﺣﯿﺎﻧﺎ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﺒﺮﺩ. ﺳﭙﺲ ﮐﻤﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ، ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺳﺮﻋﺘﻢ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻣﺠﺎﺯ ﺑﺎﻻ‌ﺗﺮ ﺭﻓﺖ. ﺍﻭﺍﺳﻂ ﺭﺍﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪ‌ﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺩﯾﺪﻡ. ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﯿﺮﻩ‌ﺍﺵ ﺭﺍ ﮐﺎﻣﻼ‌ً ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻋﺘﻢ ﮐﺎﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪ‌ﺍﯼ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺷﺐ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ، ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺐ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﺨﺼﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﻢ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﻪ، ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﻭﺣﺸﺖ ﻗﺎﻟﺐ ﺗﻬﯽ ﮐﻨﻢ؛ ﭼﺮﺍﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﭘﺸﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻮﻫﻢ ﺷﺪﻩ‌ﺍﻡ، ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﮐﻠﻨﺠﺎﺭ ﺭﻓﺘﻦ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﻭﻟﯽ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻡ، ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﺪﯾﺪﻡ. ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ‌ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺻﺤﻨﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻫﻮﻟﻨﺎﮎ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﺸﻮﻡ. ﺍﮔﺮﭼﻪ، ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﯿﺐ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﻭﺣﺸﺖ‌ﺯﺩﻩ، ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭘﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻦ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻏﯿﺮﻣﺠﺎﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﻡ ﻧﮑﻨﺪ. ﻃﻮﻟﯽ ﻧﮑﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﯿﺐ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﻭﻟﯽ…ﺩﺭﺳﺖ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺭﺍﻩ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺧﺎﻧﻪ‌ﻣﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻡ، ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﯿﺐ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻋﺠﯿﺐ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﻢ ﺁﻣﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﯿﺎﺩﻩ‌ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﺍ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺍﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﯿﺎﺩﻩ‌ﺭﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ‌ﺯﺩ! ﻣﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺣﯿﺮﺕ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ‌ﺧﻮﺩ ﻭ ﺑﯽ‌ﺟﻬﺖ ﻧﻌﺮﻩ ﻣﯽ‌ﺯﺩﻡ، ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﺷﺪﻡ. ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩﻫﺎﯾﻢ، ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﻢ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ‌ﺍﻡ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻞ ﻣﺎ ﻭﻗﻊ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻡ، ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻪ ﺳﺮﺯﻧﺸﻢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺁﺑﺮﻭﺭﯾﺰﯼ ﺑﻪ ﺭﺍ ﻩ. ﺍﻧﺪﺧﺘﻪ‌ﺍﻡ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﺍﻧﺪﻩ‌ﺍﻡ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﺏ ﻭ ﺩﺍﻏﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ. ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺣﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﺩﯾﺪﻩ‌ﺍﻡ ﻭ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻮﻫﻢ ﻧﺸﺪﻩ‌ﺍﻡ. ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ‌ﺍﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺯﯾﺮ ﻋﻠﻒ‌ﻫﺎ، ﯾﮏ ﺻﻠﯿﺐ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ. ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﺳﺎﻝ‌ﻫﺎ ﻗﺒﻞ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ‌ﺍﺵ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﯾﮏ ﺳﺎﻧﺤﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﻭﻟﯽ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺷﺐ، ﺍﻭ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺷﻮﺩ. ﻫﺮﮔﺰ ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﺬﺍﯾﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ‌ﺑﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ، ﺩﯾﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻣﯽ‌ﮔﺮﺩﻡ، ﺷﺨﺼﯽ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ، ﺣﺎﺩﺛﻪ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺥ ﺩﺍﺩ. ﺁﻥ ﺩﻭ ﮐﻪ ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﻭ ﻟﺌﻮ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺣﺪﻭﺩ ﺳﺎﻋﺖ ﯾﮏ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻣﯽ‌ﮔﺸﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﺷﺐ، ﻫﯿﭻ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻧﻘﻠﯿﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﯽ‌ﺧﻮﺭﺩ. ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻭ ﻟﺌﻮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﺠﺎﺯ ﻣﯽ‌ﺭﺍﻧﺪ ﻭ ﭘﯿﭻ‌ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺣﺮﻓﯽ ﺑﯿﻨﺸﺎﻥ ﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﻝ ﻧﻤﯽ‌ﺷﺪ. ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﺘﺮﻭﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺳﻔﯿﺪﭘﻮﺵ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ. ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ‌ﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻮ‌ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺭﺩ. ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﺍﺯ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﮐﺎﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﭼﻬﺮﻩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ. ﺍﺯ ﻟﺌﻮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻟﺌﻮ ﻫﻢ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ، ﺧﯿﺎﻟﺶ ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ. ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﺪ ﻫﻢ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﻭﺷﻦ ﻫﻢ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺟﺮﺃﺕ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﻭﺩ، ﭼﻮﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﮐﻢ ﻋﺮﺽ ﻭ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺑﻮﺩ؛ ﻋﻼ‌ﻭﻩ ﺑﺮ ﺁﻥ، ﯾﮏ ﺯﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻧﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻟﺌﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻟﺌﻮ ﻭﺣﺸﺖ‌ﺯﺩﻩ ﻭ ﺑﯿﻤﻨﺎﮎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ‌ﺗﺮ ﺷﺪﻧﺪ، ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﺗﺮﻣﺰ ﮐﺮﺩ. ﺯﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ‌ﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ‌ﻫﺎ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺣﯿﺮﺕ ﻭ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﭼﻬﺮﻩ‌ﺍﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﺮﯾﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻗﻄﺮﺍﺕ ﺧﻮﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ. ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﺣﺘﻢ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭘﺪﺍﻝ ﮔﺎﺯ ﻓﺸﺎﺭﺩﺍﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺯﻥ ﭼﻪ ﺑﻼ‌ﯾﯽ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺁﯾﺪ. ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﻌﺪ ﻟﺌﻮ ﺑﺎ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺯﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ ﯾﺎ ﻧﻪ ﻭ ﺑﺎ ﻭﺣﺸﺖ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺳﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻋﻘﺐ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ. ﻟﺌﻮ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﭼﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﯾﺎ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ. ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﻪ ﻧﮑﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺮ ﺩﺭ ﺗﻌﻘﯿﺐ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﺎﺩﺛﻪ، ﺁﺩﺭﯾﺎﻥ ﻭ ﻟﺌﻮ ﺗﺎ ﻣﺪﺕ‌ﻫﺎ ﺷﻮﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﮑﻠﻤﺸﺎﻥ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﺯﯾﺎﺩﯼ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺰﺩﯾﮑﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻧﺸﻮﻧﺪ.
  13. kambiz_landar

    بگو........(بیا تو ضرر نمے کنے)

    بگو لوبيا.......فردا زود بيا ....................................................................................................................شامپو=======بیا بغلم گامبو .................................................................................................................... ماهی=======بزن دنده هوایی ....................................................................................................................بگو النگو.....بابات پشت بلندگو .................................................................................................................... عدسی...فردا مرخصی ....................................................................................................................جا سيگاري....فردا ميري خاستگاري ....................................................................................................................بگو اشرف…….. دلم برات قش رفت ....................................................................................................................آمریکا...............شیرجه بزن تو ریکا ..................................................................................................................هروقت گفتن پیرزن..بپر وسط جیغ بزن. .....................................................................................................................بگو فرشته بابات بزغاله کشته ..................................................................................................................بگو دوچرخه……….سیبیل بابات میچرخه .................................................................................................................... بگو فلکه...........همه ی حرفات کلکه ............................................................................................................ بگو باشه............ یه بوس بده دلمون واشه .................................................................................................................... بگو هندونه.........بغل دستیت میمونه .................................................................................................................... بگو ربابه............. دلم برات کباب ه .................................................................................................................... بگو صابون ...بشين وسط خیابون .................................................................................................................... بگو اتوبوس....زنتو ببوس .................................................................................................................... هر وقت گفتم جسد.............تو بپر وسط: .................................................................................................................... هلوووو...........برو تو گلو .................................................................................................................... پنکه.......شرت بابات تنگه .................................................................................................................... بگو تشت.........بشین روش برو رشت .................................................................................................................... بگو سزن.........بشین روش جیع بزن .................................................................................................................... بگو دوچرخه……….سیبیل بابات میچرخه .................................................................................................................... بگو فرانسه………..بابات قد آدامسه .................................................................................................................... بگو خاک انداز………….خودتو جلو بی انداز .................................................................................................................... بگو متکا…………….بخور از این کتک ها .................................................................................................................... بگو چاقو…………….برو بچه دماغو .................................................................................................................... بگو اشرف…….. دلم برات قش رفت. ....................................................................................................................
  14. بہ وجوودت ⚘
  15. اگه دیدین کسی خیلی داره حرف میزنه و شما هم حوصله ندارین میخواین زودتر دکش کنین بره به بقیه بگین چوبی استخونی نداری بندازیم این بره دنبال کارش(فقط برای اونایی که زورشون زیاده کاربرد نداره من به یکی شون گفتم زده فقط دماغم مونده با دماغ دارم واستون پست میذارم)(لطفا پس از اطمینان حاصل کردن از زور رفیق خود این تیکه را به کار ببرید با تشکر) اگه با دوستتو(دختر یا پسر) دعواتون شد و خواستین حالشو بگیرین بهش بگین اگه شارژ بفرستم برمیگردی واونم که صد در صد میگه اره بگین نمیخواد همون بهتر که بری دیدین یارو داره الکی حرف مفت میزنه بهش بگین یکی تو راست میگی یکی چوپان دروغ گو دیدی داره قمپز در میکنه که اره من فلانم من بهمانم بگو اره شما ناصردین شاه ما اصغر شیره ای دیدین یه پسر یا دختر باقیافه خیلی ناجور و خشن داشت بهتون نزدیک میشد به دستاتو جوری که طرف بفهمه بگین بچه فرار کنین قاتل بروسلی اومد بگید فلانی وجود خارجیش هنوز به اثبات نرسیده
  16. چادر را نمی توان کوتاه و تنگ گرد ولی مانتو هم می توان کوتاه و هم تنگ و تنگ تر کرد ( انگلیسی ها با جایگزین کردن مانتو به جای چادر و استفاده از فریب ذهنی : امل و عقب مانده خواندن چادری ها و پیشرفته و امروزی خواندن مانتویی ها (جالبه نشان دادن حجم اندام بدن به همه مردم / شده پیشرفته و امروزی بودن ) .... انها کلاه بسیار گشادی را سر ایرانی ها گذاشتند ) ... پیش بینی پیامبر درباره امدن مانتوها : پیامبر فرمود: در اخر زمان لباسی ساخته شود (انواع مانتوهای امروزی) و زن ها ان را بپوشند که در عین لباس پوشیدن لخت و عور هستند ( مشخص بودن حجم اندام بدن ).... اى پيامبر به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو جلباب (چادر) بپوشند و اين براى آنكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند بهتر است (ایه 59 سوره احزاب) ..../ به همین دلیل حضرت زهرا(س) چادر می پوشید / پیامبر فرمود: زن در برابر نامحرم باید 4 لباس داشته باشد : 1-چادر 2- مقنعه 3- پیراهن 4- شلوار (تفسیرنورالثقلین – ج3 – ص624 )
      • 2
      • Like
  17. یه دختر خوب یواشکے دست تو جیب باباش نمیکنه
  18. یه دختر خوب وقتے بلد نیست رانندگے کنه چرا باید زور بزنه و با پسرا کل کل کنه؟ خو دیگه برا اینکه کم نیارع
  19. یه دختر خوب دس تو دماغش نمیکن !!!! اینم!!!یادم رف بگم
  20. کے گفتہ دختر خوب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یہ نمونش میتراااو نیلوفراموون و الناز!!!!!!!!! مبینا و سارا
  21. دختر خوب مگه دل نداره؟
  22. دختر خوب باید زود شوهر کنه که نترشه.
  23. زیباااا بود
×
×
  • اضافه کردن...