رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

kambiz_landar

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    5763
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

تمامی مطالب نوشته شده توسط kambiz_landar

  1. kambiz_landar

    ابوالهول Sphinx

    لایک
  2. kambiz_landar

    نقشه ستاره‌ای

    لایک
  3. خدا شکرت مقام واسم مہم نے
  4. هی دختر! بیا میخواهم رازی را به تو بگویم..... هیسس... نباید پسرها بفهمند رازشان را برملا کردم!!! پسرها عروسک ندارند.... درد دل کردن حرف زدن را به یاد ندارند.....خوب نگاه کن... فقط بلدند عروسک هایشان را پرت کنند..... پسرها اشک هم ندارند..... میترسند...... """مردیشان"""!!! زیر سوال برود...... میدانم از پسرها ناراحتی..... میدانم جر زنی میکنند.... میدانم بی معرفتند.... حرف بد میزنن..... بازی بلد نیستند... اما تقصیری ندارند......کسی او را مثل تو ناز نکرده!!! گل سر، به موهایش نزده! صورتش را نبوسیده اوبه جای بوسه، سیلی خورده تا همیشه یادش باشد مرد باید قوی باشد... پسرها نمیشکنند!!! مگر با نامردی.... میشنوی؟؟؟!!!!! ته صدایشان گریه ایست...... بی صدا با یک محبت ساده قلبش رامیشود به دست آورد! نگاهش کن... وقتی خسته است وقتی مریض است وقتی دلسوزی برایش نیست تا حالاحس کردی, وقتی مادرت نیست پدرت چقدر پیر است؟؟؟!!! اگر دوستش داری ,اگر دوستت داره,دلشو بدست بیار با اون زبون تندت دل مردونشو نشکن... گاهی وقتا مردونگیش بد جور به نوازش ومحبتت احتیاج داره.... (البته بعضی از آقایون دیگه درست شدنی نیستن)!!!
  5. kambiz_landar

    اشعار سهراب سپهرے

    اشعار سهراب سپهرے زندگـی ، فهم نفهمیدن‌هاست آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت، با ماست در نبندیم به نور! در نبندیم به آرامش پرمهر نسیم زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندیست ! "سهراب سپهری"
      • 1
      • Like
  6. kambiz_landar

    همیشه مهربان باش..

    صحیح
  7. ❤قشنگ
  8. خدا شکرت
  9. عالے
  10. kambiz_landar

    خوابتو تعریف کن . .

    خیلے ترسناکہ
  11. kambiz_landar

    خوابتو تعریف کن . .

    یادمه چهار سال پیش خواب دیدم که توی خونه ی مامان بزرگمم.خاله ام اونجا بود.بهم گفت من یه بچه سه چهار ماهه حامله ام. بعد از ظهر روز بعد،رفتیم خونه ی مامان بزرگم.خالم اونجا بود.خوابمو تعریف که کرد گفت که حامله اس ولی نمیدونه چن وقتشه. چن روز بعد که خالمو دیدم گفت که زمانی که تو خواب هم اعلام کرده بود درسته و اوایل ماه چهارم بارداریش بود.... هنوزم یادمه اون خوابو و منتظرم دخترخالم بزرگ بشه که براش تعریف کنم و بگم که اولین کسی که توی خانواده وجود تو رو متوجه بود من بودم.
  12. kambiz_landar

    خوابتو تعریف کن . .

    وقتی 8 سالم بود خواب دیدم که توی اتاقم پر گرگه (البته من عاشق گرگم ) بعد زن عموم توی خوابم خونمون بود یکی از گرگها میره زنعمو گاز میگره توی خواب خیلی ترسیدم وقتی از خواب بیدار شدم خوابمو برای مامانم تعریف کردم ولی اون بهم گفت همش خوابه تعبیرش رو نمی دونستم رفتم تعبیر در بیارم که معنیش شد طلاق تعجب کردم و گفتم همش خواب بوده تا اینکه بعد از 5 سال پسر عموم از زنش طلاق میگیره منم رفتم دقیق تر معنی خوابم رو از اینترنت در اوردم که معنیش شد طلاق فرد یا فرزندانش خودم باورم نمی شد خوابم واقعی بود و تعبیر داشت تنها خوابم بود که تعبیر داشت از اون زمان همیشه تعبیر همه ی خواب هامو در میارم
  13. kambiz_landar

    خوابتو تعریف کن . .

    حالا این خواب میتونه ترسناک ، خنده دار ، غمگین و هر چیز دیگه ای باشه . .
  14. kambiz_landar

    عاقبت درس نخواندن!(طنز)

    ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی بیاید دنبالشان) از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می کند: یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن کار می کنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه کنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش که ما رو انتخاب کنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فکر کردیم می خواد آدرس بپرسه واسه همینم کسی به طرف ماشینش حمله نکرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به کارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره کرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیکش که بهم گفت: میخواستم یه کار کوچیکی برام انجام بدید. من که حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می کنم در خدمتم. سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای که این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز کارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مکالمت درونی ایشان است اینها!) وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا. بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا کرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها کارتون دارم! پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی کار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!! بچه هاش که اومدن با دست به من اشاره کرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون! بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند. بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف کردید! چقدر بدم خدمتتون؟ منم که حسابی کف و خون قاطی کرده بودم گفتم: - همین؟ گفت: - بله گفتم: - میخواید یه عکس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟ گفت: - نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!! گفتم: - خانم شما آخر دیگه آخرشی ها! گفت: خواهش می کنم لطف دارید آقا!! اگر ممکنه بگید چقدر تقدیمتون کنم؟ منم که انگار با پتک زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما که با ما همه کار کردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه! نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا. نظروسپاس یادت نره
  15. ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻦ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻨﺪ ﭘﺪﺭِ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﭘﺪﺭ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻩ،ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟّﻪِ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝِ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ ﻭ ﺗﻤﻮﻡ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﺵ ﮔﻠﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ ﻟﮑّﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﺷﺐ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﻭﻥ ﻟﮑّﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ ﮐﻨﻪ ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ! ﺷﺐ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏِ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯿﺮﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . ﻣﺎﺩﺭِ ﺩﺧﺘﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﻟﮑﻪ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ ﮐﻨﻪ . ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺯﻧﮓِ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻣﺘﻮﺟّﻪ ﻣﯿﺸﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺱ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﻭ ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺪﻩ . ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﭘﻮﺩﺭ ﺷﺴﺘﺸﻮﯼ ﭘﺮﺳﯿﻞ ﺑﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻨﺪﮔﯽ ﻓﺭﺍﻭﺍﻥ ﻟﮑﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﯿﺒﺮﻩ ﻭ ﻫﯿﭻ ﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﻟﮑﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯿﻤﻮﻧﻪ “ ﺷﺴﺘﺸﻮ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﺮﺳﯿﻞ … ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﮔﻪ سپاس ندی ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ نمیزارم
  16. kambiz_landar

    میووووووووووووو ؛-؛

    زدمممم صداش اومد؟؟
  17. kambiz_landar

    ✿✿((درد دل یک جوان ایرانے ))✿✿

    [b]یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم اونجا شده بود خونه گناه و معصیت.... دیگه توضیحش با خودتون... شب عاشورابود هر چی زنگ زدم به رفیقام هیچکدوم دردسترس نبودند نه نماز نه هیئت نه پیرهن مشکی هیچی .میگفتم اینارو همش آخوندادر آوردند< دوتا عرب با هم دعواشون شده به ماچه؟؟؟ ماشین رو برداشتم برم یه سرکی/چی بهش میگن؟گشتی بزنم. تو راه که میرفتم یه خانومی رو دیدم/خانم چادری و سنگینی بود.کنار خیابون منتظر تاکسی بود. خلاصه اومدم جلو سوار ماشینش کردم یه دفه یه فکری مثه برق تو ذهنم جرقه زد.بله شیطان خوب بلده کجا وارد بشه از چنتا خیابون عبور کردم ورسیدم به میدون ورفتم سمت خونه مجردیمون. خانمه که دیدمسیری که اون گفته بود نمیرم گفت نگهدارو منم سرعتو بیشتر کردم وهرچی جیغ و داد میزد توجه نمیکردم شانس آوردم درهای ماشین قفل مرکزی داشت وگرنه خودشو مینداخت پایین. خلاصه بردمش توی اون خونه مجردی اینم مثل بید میلرزیدو گریه میکرد و میگفت:بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه امشب شب عاشوراست!!! بیا بخاطر امام حسین حیا کن گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندادر آوردند این عربا با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره خانومه که دیگه امیدی به نجاتش نداشت با گریه گفتنش که: خجالت بکش من اولاد زهرام بخاطر مادرم زهرا حیا کن!! من این کاره نیستم.من داشتم میرفتم مجلس عزای سیداشهدا عزیز فاطمه گفتم من فاطمه زهرا نمیشناسم من فقط یه چیز میشناسم :جوانی .جوانی کردن اینارو هم هیچ حالیم نیست من اینقدر غرق تو این کارا شدم مطمئنم جهنم میرم پس دیگه آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب. خانمه که از ترس صداش میلرزید با همون صدای لرزانش گفت: تو از خداو از عذاب جهنم نمیترسی درسته ولی لات که هستی غیرت لاتی داری یا نه؟ من شنیدم لاتها اهل لوتی گری ومردونگی هستن. -خ.ودت داری میگی زمین تا آسمون غرق گناهی.این همه گناه کردی بیا امشب رو مردونگی کن به حرمت مادرم زهرای مظلومه گناه نکن گه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هر کاری دلت میخواد کن. آقا من که شهوت جلو چشامو گرفته بود هیچی حالیم نمیشد. اما با شنیدن کلمه زهرای مظلومه که با صدای لرزان وهمراه با گریه اون زن همراه بود تنم لرزید آقا یه لحظه بدنم یخ کرد غیرتی شدم لباسامو پوشیدمو گفتم:یالا چادرو سر کن ببینم امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این حضرت زهرا میخواد چیکار کنه مارو...یالا سوار ماشینش کردم واومدم نزدیک حسنیه ای که میخواست بره پیادش کردم از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد همینجور که گریه میکردودرو زد بهم ورفت اومدم تو خونه وحالا زد حال خوردیم وحالم خوب نبود داشتم حرفای خانومه رو که مثل پتک تو سرم میخورد تو ذهنم مرور میکردم تو راه که داشتم میبردمش تا دم حسنیه هی گریه میکرد وبا خودش حرف میزد منم میشنیدم که چی میگه اما داشت بمن میگفت میگفت:این گناه که میکنی سیلی بصورت مهدی میزنی آخه چرا این قد مهدی رو کتک میزنی ما شیعه ایم امام زمان دلش از دست ما میگیره اینارو میگفت منم رانندگی میکردم...وارد خونه شدم دیدم مادرم .خواهرم.پدرم.داداشام اینا همه رفتن هیئت. تو خونه مون فقط لات من بودم تلویزیونو که روشن کردم دیدم بصورت انلاین کربلا رو نشون میده صفحه ی تلویریون دوتکه شده راستش خود بین الحرمین وگاهی ضریحو نشون میداد. یه مشت عرب با لباس عربی خشن با چفیه های قرمز یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز اینارو با تازیانه میزدندرو خاکها میکشوندند من که تو عمرم گریه نکرده بودم یاد حرف این دختره افتادم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم پای تلویزیون دلم شکست گفتم یا زهرای مظلومه دست منو بگیر یا زهرا یه عمره دارم گناه میکنم دست منو بگیر من میترسم گناه کنم اما به تو اعتماد دارم. کسی تو خونه نبود دیگه هر چی دوست داشتم گریه کردم تو سرو صورت خودم میزدم گریه های چن ساله که بغض شده بود گریه میکردم داد میزدم عربده میکشیدم خجالت که نمیشیدم چون کسی نبود یه حس عجیبی بهم دست داده بود که توی همه عمرم تجربه نکرده بودم احساس میکردم سبک شدم تازه متولد شدم... نیمه شب بود با صدای باز شدن قفل در از خواب بیدار شدم پای تلویزیون خوابم برده بودپدرو مادرم از حسنیه آمدند تا مادرم درو باز کرد وارد شد تو خونه تا نگه بمن کرد(اسمم رضاست)یه نگاه بمن کردو گفت: رضا جان حالت خوبه؟چرا چشمات قرمز شده چرا صورتت قرمز شده گفتم چیزی نیست گفت صدات چرا گرفته همه نگران بودن دورمو گرفته بودند گفتم چیزی نیست امشب برا امام حسین عزاداری کردم همه تعجب کرده بودند مادرم گریه میکرد و خدارو شکر میکردو میگفت ممنونم خدا که دعاهای منو مستجاب کردی و... افتادم بپای پدرو مادرم گریه ...تورو بحق این شب عاشورا منو ببخشین من اشتباه کردم بابا گریه میکرد مادرم گریه میکرد خواهروبرادرام... صبح عاشورا زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی پوشیدم رفتم سمت حسنیه محلمون تو حسنیه که رفتم میشناختند میدونستند من هیچوقت اینجاها نمی اومدم همه یه جوری نیگاه میکردند سرپرست هیئت آدم مسنیه آمدو پیشونیمو بوسید وبغلم کرد و گفت رضا جان خوش اومدی منت سر ما گذاشتی منم خجالت میکشیدم آخه یه عمر باعث اذیت وآزار مردم اون محله بودم...رفتم تو دسته وهی زنجیر میزدم وبه یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به امام زمان زدم گریه میکردم جلسه که تمام شد نهارو خوردیم سرپرست هیئت منو صدا زد گفت:رضا جان میای کربلا؟ گفتم :کربلا؟؟؟!!!! من؟!! من پول ندارم!! گفت نوکرتم پول یعنی چی؟خودم میبرمت هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چیکار کنی؟ زهرا جان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم کربلاییم کردی؟ بی بی جان من یه عمر زیر بار گناه مرده بودم تو زنده ام کردی؟ اومدم ضریح آقا رو گرفتم گریه کردم داد میزدم حسین جا ن دستمو بگیر نگذار برگردم دوباره راهمو گم کنم... سرپرست هیئت کاروان زیارتی داره مکه و مدینه میبره یه روز تو مسجد منو دید صدام زد رضا جان میای به عنوان خدمه بریم مدینه گفت همه کاراش با من من یکی از خدمه هام مریض شده خلاصه چن روزه ویزای مارو گرفت یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع پای برهنه دنبال قبر گمشده زهرا دارم میگردم گریه کردم :زهرا جان بی بی جان با دل من میخوای چیکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم حاجی!!!! خلاصه دیگه شغل پیدا کردمو اهل کارو زحمت شده بودیم رفیقاب اون چنینی را گذاشته بودم کنار وآبرو پیدا کردم یه مدتی دوسالی گذشت همه ماجرا یه طرف این یه قصه که میخوام بگم یه طرف **** مادرم گفت رضا جان حالا که کار داری زندگی داری حاجی هم شدی مکه هم رفتی کربلایی هم شدی نوکر امام حسین هم شدی/آبرو پیدا کردی/اجازه میدی برات بریم خواستگاری؟؟ گفتم هر چی نظر شماست من رو حرف شما حرف نمیزنم رفتند گفتند ما یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه رفتیم خواستگاری پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.منو برد توی یه اطاق ودرو بست و گفت: ببین پسر من میدونم کی هستی. اما دوسه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارهاو چه جنایتهاو... همه ی اینهارو میدونم ولی من یه خواهشی دارم چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرت هم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو همین طوری بمون من کاری با گذشته هات ندارم.من حالا نوکرتم.منم بغلش کردم گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم. گفت از طرف من هیچ مانعی نیست دیگه عروس خانم باید بپسنده. ماهم نشسته بودیم پدرمون.خواهرمون مادرمون.اینها همه /مادرش/خالش/عمه اش/مهمونی خواستگاری بود دیگه عروس خانم وقتی باسینی چای وارد شد یه نگاه بمن کرد یه وقت گفت: یازهرا!!!! سینی از دستش ول شدو گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین... مادرش/خاله اش/مادر من رفتن زیر بغلشو گرفتند بردنش توی اطاق من دیدم فقط صدای شیون از اطاق بلنده همه فقط یه کلمه میگن: یازهرا!!!! منم دلم مثه سرو سرکه میجوشید/چیه چه خبره؟!! مادرمو صدا زدم گفتم مادر چیه؟ گفت مادر میگه که... دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده بخواب من.عکسه این پسره شمارو نشونم داده گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده... به خاطر من ردش نکن مادر دیشب حضرت زهرا سفارشتو کرده...
      • 2
      • Like
      • Sad
  18. kambiz_landar

    میووووووووووووو ؛-؛

    ماشالا بہ قدرت تایپ
  19. kambiz_landar

    میووووووووووووو ؛-؛

    مطالب مفید بذار دوست عزیز
  20. kambiz_landar

    یه وقتایی...

    لایکے
  21. kambiz_landar

    پسر باس..

    پسرباس... ✖پسر باس وقتی خانومیش عصبانیه،ناراحته،میخواددادبزنه،وایسه روبروشوبگه: توچشام نیگاکن...بهت میگم توچشام نیگا کن...حالادادبزن...بگوازچی ناراحتی؟ بعدخانومیش،دادبزنه...فریادبزنه...گله کنه...گریه کنه... حتی بامشتای دخترونش بکوبه توسینه ی آقاییش...! ✖پسرباس همونجابغلش کنه...نذاره تنهاباشه...حرف نزنه...توضیح نخواد.... توجیح نکنه....فقط نذاره احساس کنه تنهاس... ✖پسر باس گاهی وقتامردونگیشوباسکوتش ثابت کنه....بابغلش... ✖پسرباس وقتی دخترنامحرم بهش نگاه میکنه،اخم کنه!!! ✖پسرباس بعضی وقتازنگ بزنه خونه،بگه شب دیرمیام.ولی یهو دروبازکنه و خانومیشوبغل کنه!!! ✖پسرباس خانومیشوطوری صداکنه که قند تو دلش آب بشه!!! ✖پسرباس هرازگاهی به خانومیش بگه:نوکرتم تا درجواب بشنوه: آ.ق.ا.ی منیییییییی!!! سپااااس لطفا
      • 2
      • Like
      • Thanks
  22. آنجلا : ناگهان غیبش زد انجلای9 ساله در بعد از ظهری به یاد ماندنی در سال 1916 در منطقه ی کارلو وقتیگاو پدرش را به خانه میبرد با جنی 130 سانتی متری رو به رو شد که گویااهمیتی نمیداد که با آمیزاد مواجه شده. وقتی دخترک به مزرعه رسید ومنتظر بود تا گاو وارد شود مردی کوچک را دید که جلو گاو در حال بازیگوشیبود و با ترکه ای که در دست داشت آهسته روی دماغ گاو میزد و گاو هم سرش رااین طرف و آن طرف میکرد جن کوچک کت قرمز دکمه دار و شلوار چسبان قهوه ایبه تن داشت و کلاهی سیاه و لبه دار به سر داشت . وقتی جن از کناردخترک رد میشد چیزی نمانده بود که به او برخورد کند در همین حال نگاهی بهدخترک انداخت و از روی چاله ای پرید و ناگهان غیبش زد. او طوری قدم بر میداشت که انگار هیچ مانعی روی زمین نبود که البته احتمالا برای او همینطور بوده است. جان:زیر بوته پنهان شده بود 35سال بعد در همان منطقه کارلو مرد کوچولوی قرمز پوشی دیده شد. درنوامبر 1951جان بیرنی با بولدوزرش بوته ای بزرگ را از جا در می آورد کهدید مردی حدودا 120 سانتی متری از زیر بوته بیرون پرید سه مرد دیگر هم کهآنجا حضور داشتند او را دیده بودند که از وسط مزرعه عبور و به آن طرف نردهها رفت. آنها در زیر بوته قلوه سنگی بزرگ پیدا کردند که به نظرمیرسید روی سوراخی را پوشانده است خیلی سعی کردند تا قلوه سنگ را تکاندهند اما نتوانستند آنها حتی با استفاده از مواد منفجره هم موفق به جا بهجا کردن آن سنگ نشدند و بلاخره هم جان بیرنی بولدوزرش را از آنجا دور کردو از خیر کار کردن در آن قسمت مزرعه اش گذشت. آلیس و کلارا:شبیه ساعت دیواری بود درسال 1951 دو دختر در جاده ای در منطقه ی ویکلو قدم میزدند که مرد جوانکوچولوی سیاه پوشی را دیدند که نزدیک درختی کهنسال نشسته بود و به آنهانگاه میکرد دختر ها هم مات و مبهوت ایستاده و به او نگاه میکردند کلارا وآلیس میگویند قد او حدود 90 سانتی متر بود سر تا پا سیاه پوش بود و کلاهسیاهی هم به سر داشت آنها تصور کردند شاید او جن باشد بنابراین به سرعت درورودی مزرعه را باز کرده و با عجله وارد شده و در را پشت سرشان بستند اماوقتی پشت سرشان را نگاه کردند دیگر از آن مرد کوچولو خبری نبود گر چهبالای میله مزرعه متوجه شی عجیبی به شکل و اندازه یک ساعت دیواری شدند کهبالاخره نفهمیدند چه بوده. برایان کالینز:پیپ ناپدید شد اوایلدهه ی 1990 برایان کالینز 15 ساله که تعطیلاتش را در جزیره ی آران در غربدونگال میگذراند یک روز صبح برای دویدن بیرون رفته بود که دو مرد کوچک درحال ماهیگیری در کنار رودخانه ای مشرف به دریا دید. قد آن ها حدود105 سانتیمتر بود سر تا پا سبز پوشیده بودند و چکمه های قهوه ای به پاداشتند یکی از آن ها ریش خاکستری داشت و کلاهی صاف روی سر گذاشته بود آنهامیگفتند و میخندیدند و به زبان ایرلندی حرف میزدند. وقتی برایان جلو رفت ناگهان به میان رودخانه پریدند و غیبشان زد. اماآنها پیپ خود را جا گذاشتند که برایان آن را برداشت و به خانه ی محلاقامتش برد و در کشو کذاشت و در آن را قفل کرد و جالب اینجاست که آن پیپبه طور مرموزی ناپدید شد. برایان دوباره آن دو مرد کوچک را دید سعیکرد از آنها عکس بگیرد و مکالمه شان را ضبط کند اما نه در عکس تصویریمعلوم بود و نه در ضبط صدایی. کاترین:در بخاری بود کاترین 5 ساله در وندورث یک جن را در بخاری اتاقش دید او تقریبا هم سن و سال دخترک بوده و تمرین رقص میکرده. قداین جن نصف قد این دخترک بوده سر تا پا سبز پوشیده بود و کلاهی قرمز به سرداشت وقتی دخترک زانو زده تا آن موجود کوچک را بردارد او لبخندی به دخترکزده سری تکان داده و غیب شده است . ♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣ روزینا دسپارد در خانه پدریش در چلتهام,انگلستان آماده خواب شده بود.وقتی لباس خواب را پوشید صدای پای مادرش را از پشت در شنید. اما وقتی در را باز کرد راهرو بیرون خالی بود. به درون راهرو سرک کشید وزنی را دید که لباس سیاه بر تن دارد و دستمالی به صورت گرفته و پای پله ها خاموش ایستاده است. بعد از چند ثانیه زن از پله پایین رفت. شمع در دست روزینا خاموش شد ودیگر چیزی ندید. شروع ماجرا در ژوئن 1882 بود و هفت سال پیاپی شیح سیاهپوش توسط اعضا خانواده مکرر دیده شد . حال شبح مثل یکی از اعضا خانواده شده بود. روزینا سعی کرد با شبح گفتگو کند اما هر بار شبح سرش را پایین می انداخت و ناپدید می شد . مراسم شام در خانه دسپارد تبدیل به مراسم اعصاب خرد کنی شده بود زیرا شبح بر دو نفر از حاضرین ظاهر می شد وبر بقیه ناپدید می ماند. گاه او در میان دو میهمان که مشغول صحبت بودند ظاهر می شد . یکی از آنها آن را میدید و گفتگو مبدل به حرف های بی سر وته می شد روزینا وپدرش که شیح بر آنها ظاهر می شد نمی توانستند با او رابطه برقرار کنند. تمام ظاهر شدن ها بدقت توسط روزینا یاداشت می شد او سعی داشت تا هویت شبح را حدث بزند . کسی که بیشتر ازهمه مشخصاتش با شبح یکی بود خانم "ایموژن سوبین هو" معشوقه صاحبخانه قبلی بود که بعد از مشاجره ای از خانه اخراج شده بود و در فقر وفلاکت در سال 1878 در گذشته بود. ظهور شبح بعد از یک جلسه ظهور اشباح در سال 1889 متوقف گشت. این ماجرا اگرچه در آن زمان توجه بسیاری را برانگیخت و توسط انجمن تحقیقات روح بدقت مورد مطالعه قرار گرفت فقدان شواهد بیشتر موضوع را از اهمیت انداخت و همگان آنرا به فراموشی سپردند. اما در سال 1958 واقعی شگفت رخ داد. مردی که در نزدیکی آن خانه می زیست شبی از جابرخاست و زنی را در قاب پنجره مشاهده کرد. او لباس دوران ویکتوریا را بر تن داشت سرش را پایین انداخته بود. وبه نظر می رسید به تلخی در دستمالی که بصورت گرفته بود می گریست وقتی مرد از ترس فریادی کشید زن ناپدید شد . مرد چیزی از شبح نشنیده بود و علاقه ای به مسائل فوق طبیعی نداشت بعد از آنکه زن بارها دیده شد که در اتاق ها وپله ها سرگردان بود و گاه به تلخی می گریست. پیدا بود که گذشت زمان آلام او را تسکین نداده است . اما اینکه چرا خانم محل ظهورش را تغییر داده هرگز معلوم نشد.... . ظهورش را تغییر داده هرگز معلوم نشد .. نظر و سپاس فراموش نشه❤
      • 2
      • Like
      • Thanks
  23. kambiz_landar

    فقط سرتو بگیر بعد بیاتو.......

    مدير به منشي ميگه براي يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن منشي زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاري, کارهات رو روبراه کن شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش, ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه کن معشوقه هم که تدريس خصوصي ميکرده به شاگرد کوچولوش زنگ ميزنه ميگه: من تمام هفته مشغولم نميتونم بيام پسره زنگ ميزه به پدر بزرگش ميگه: معلمم يه هفته کامل نمياد, بيا هر روز بزنيم بيرون و هوايي عوض کنيم پدر بزرگ که اتفاقا همون مدير شرکت هست به منشي زنگ ميزنه ميگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده منشي زنگ ميزنه به شوهرش و ميگه: ماموريت کنسل شد من دارم ميام خونه شوهر زنگ ميزنه به معشوقه اش ميگه: زنم مسافرتش لغو شد نيا که متاسفانه نميتونم ببينمت معشوقه زنگ ميزنه به شاگردش ميگه: کارم عقب افتاد و اين هفته بيکارم پس دارم ميام که بريم سر درس و مشق پسر زنگ ميزنه به پدر بزرگش و ميگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و مياد مدير هم دوباره گوشي رو ور ميداره و زنگ ميزنه به منشي و ميگه برنامه عوض شد حاضر شو که بريم مسافرت .
      • 2
      • Thanks
      • Confused
×
×
  • اضافه کردن...