رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

kambiz_landar

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    5763
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

تمامی مطالب نوشته شده توسط kambiz_landar

  1. بیچارہ اونے کہ آسم دارہ حالش بدمیشه
  2. دختراا فکر کنم گریه میکنن جیغ میکشن
  3. من یہ زمانے در دشويے مدرسه گير كردم نيم ساعت بود هے صدا ميزدم كسے صدامو نشنيد بعد اب دارچيه مدرسه اومد در روم باز كرد خيلے مهربون بود اسمش اقاے مهمدے بود امسال چون اخرين بار بود همهے بچه ها و مدير ومعلمامو مديدم دفتر خا طراتمو بردم از همشون امضا گرفتم 58 امضا جمع كردم دلم براشون تنگ شده
  4. خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ روده برام نموند.......
  5. شهروند نوجوان: گریه و زاری راه می اندازد ومادرش را صدا می زند! شهروند دهه 70 (مذکر):سر جای قبلی خودش می نشیند. با آرامش آی فون را از جیب شلوار قرمزرنگش درمی آورد و آهنگ «نازنین ناز نکن درو رو کسی باز نکن ...» را گوش می دهد! شهروند دهه 70 (مونث): سر جای قبلی خودش می نشیند. با آرامش آی فون را از کیف رنگی رنگی اش درمی آورد و اپلیکیشن تبدیل موبایل به آینه را فعال می کند. سپس با کمک آینه مشغول زیباسازی صورت خود می شود! شهروند دهه 60 (مذکر): در فکر این است که آیا پدرش برای تنبیه، در را از پشت قفل کرده است؟! آیا نامزدش که نیم ساعت دیگر سر چهار راه انقلاب با هم قرار داشتند، رابطه اش را با او به هم می زند؟ آیا گشت ارشاد نامزدش را دستگیر می کند؟! آیا مادرش در مورد بویِ بدِ لباس هایش فکر بدی می کند؟! آیا در این لحظه دارند از او فیلم می گیرند تا علیه اش در دادگاه استفاده کنند؟ آیا زنده خواهد ماند؟! آیا ... در حالی که همینطور به فکرهایش ادامه می دهد، با نگرانی از جیب شلوار جین آبی رنگش، یک سکه در می آورد و با آن به درِ دستشویی می زند! شهروند دهه 60 (مونث):در فکر این است که آیا پسرهای هم دانشگاهی اش با او شوخی کرده و در را از پشت قفل کرده اند؟ اگر خواستگارش این موضوع را بفهمد؟! اگر تا شب اینجا بماند و درِ خوابگاه بسته شود؟! اگر به خانواده اش در شهرستان اطلاع بدهند؟! اگر پدرش دیگر اجازه ادامه تحصیل به او ندهد؟! اگر او را مجبور کنند تا با پسرِ مش قاسم ازدواج کند؟! اگر از پسر مش قاسم بچه دار شود؟! اگر مجبور باشد تمام عمرش را خانه داری کند؟! اگر ... در حالی که برای سرنوشت شوم خودش گریه می کند از داخل کوله لپ تاپش یک آینه درمی آورد و ریمل های ریخته شده روی صورتش را پاک می کند! شهروند دهه 50 (مذکر): یاد جوانی های خود می افتد که چقدر پر زور بود و می توانست در دستشویی را از جا بکند! از جیب شلوار پارچه ای خاکستری رنگش، یک ماژیک درمی آورد و روی در دستشویی یادگاری و شعر می نویسد! شهروند دهه 50 (مونث):به خودش تلقین می کند که برای رسیدن به آرمان های برابری حقوق زنان با مردان، باید این شرایط سخت را تحمل کند. در همین حال سعی می کند تصویر خودش را در کاشیِ سفید دستشویی ببیند و جوش سه روز مانده روی صورتش را منهدم کند! شهروند زندانی: سعی می کند با یک قاشق چایخوری دیوار دستشویی را خراب کند تا بتوان از مسیر فاضلاب فرار کند! شهروند روشنفکر: از وقت به دست آمده نهایت استفاده را می کند و از داخل تبلتش مشغول خواندنِ ایبوکِ «جامعه باز و دشمنان آن» (کارل پوپر) می شود! شهروند روشنفکر نما: یک گوشه ای می نشیند و سیگار می کشد! شهروند شاعر: شعر می سراید؛ «سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند / و با این بو اگر در پشت در مانند، درمانند!» شهروندن فرهیخته: در هر شرایطی به فرهنگ سازی فکر می کند. از داخل کلاسورش یک روان نویس مشکی درمی آورد و با خط نستعلیق روی در دستشویی می نویسد: ای دوست، بعد از هر فشار و کِش مکش لطفا سیفون بالای سرت را بکش شهروند متوقع: سیفون را می کشد و می گوید: «بیا اینم سیفون، حالا در رو باز کن بیام بیرون!» شهروند مهندس: سعی می کند با باز کردن لولای در، از دستشویی خارج شود. شهروند فیزیکدان: از فرمول فشار (p=f/a) استفاده می کند. شیر آب را تا انتها باز می کند و مسیر آب را به طرف در خروجی می گیرد، سپس با کمک انگشت شستش، دهنهِ شلنگ را تنگ و تنگ تر می کند تا با کم شدن سطح (a) فشار افزایش یابد و بتواند در را سوراخ کند! شهروند کامپیوتردان!: برق دستشویی را یک بار خاموش و روشن (ری استارت!) می کند، سپس دستگیره در را فشار می دهد تا ببیند آیا قفل در باز شده است یا نه؟! شهروند اختلاسی: به نگهبان یک میلیارد رشوه می دهد تا در را برایش باز کند. پوتین: به مدمدوف زنگ می زند و گرای دستشویی را به او می دهد. بعد از چند دقیقه یک هلیکوپتر نظامی بر بالای دستشویی ظاهر می شود.کماندوها سقف دستشویی را به وسیله موشک آر پی جی منفجر می کنند و با کمک عملیات راپل، پوتین را از دستشویی به داخل هلیکوپتر می آورند! پوتین مدمدوف را بغل می کند و در گوش اومی گوید: «نشون دادی که لیاقت داری باز هم بعد از من رئیس جمهور بشی! دیگه داشتم خفه می شدم!» دولت:به رئیس دفترش زنگ می زند تا از شهرداری به دلیل ترویج بی بند و باری، تجاوز به حریم خصوصی شهروندان، سوء استفاده از اموال عمومی، گران شدن سکه! افزایش بیکاری، مهاجرت پرستاران و ... شکایت کند! شهروند نگران: با 125 تماس می گیرد. شهروند خیلی نگران: با 115 تماس می گیرد! شهروند رِند: نوشته های رویِ در و دیوارِ دستشویی را می خواند و برخی از شماره ها را در موبایلش ذخیره می کند! شهروند معمولی: کمی در را فشار می دهد، در باز می شود، دستش را داخل روشویی می شورد، آبی به موهایش می زند و خارج می شود! مــــــــــــــــن خـــــــــــــرم
  6. این کلمه ‏ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه‏ هایی استفاده می‏کنند که در آن حق با آن‏هاست و شما باید خفه‏ بشوید.‏.. خبٌ : این کلمه‏ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه‏ هایی استفاده می‏کنند که در آن حق با آن‏هاست و شما باید خفه‏ بشوید.‏ پنج دقیقه : اگر مشغول لباس ‏پوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت. هرچند پنج دقیقه دقیقاً معادل پنج دقیقه است اگر به شما پنج دقیقه بیش‏تر زمان جهت تماشای فوتبال داده شده باشد.‏ هیچٌی : این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش‏ به ‏زنگ باشید . بحث‏هایی که با هیچی شروع می‏شوند، غالباً با خبٌ تمام می‏شوند.‏ بفرمایید: این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد. “اگه جرئت داری” در آن مستتر است. آه بلند : این در حقیقت یک کلمه محسوب می‏شود که معمولاً درست فهمیده نمی‏شود. آه بلند یعنی او فکر می‏کند شما یک احمق به ‏دردنخور هستید و او نمی‏داند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر هیچٌی تلف می‏کند. اشکال نداره : این یکی از خطرناک ‏ترین جملاتی است که زن شما ممکن است به شما بگوید. اشکال نداره یعنی اون به زمان طولانی‏ تری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباه‏تان را پس بدهید.‏ ممنون : از شما تشکر می‏کند. فقط بگویید خواهش می‏کنم. هیچ حرف اضافه‏ای نزنید. خیلی ممنون می‏تواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه باشد. اصلاً هرچی : این ترکیب برای گفتن به حساب می رسم! یا مرده ‏شورت رو ببرن استفاده می‏شود. نه . نگران‏ش نباش عزیزم، خودم انجام می‏دم: یک جمله بسیار خطرناک دیگر. به معنی آن‏که این کار به دفعات متعدد به شما محول شده و حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجر به حالت‏ی خواهد شد که شما بپرسید چی شده؟ پی نوشت : کاریکاتور بهاره رهنما و بهنوش بختیاری می باشد و تزئینی هست
      • 1
      • Like
  7. تو زندگیت مثه قیمه نذری باش که دیگران برای بدست آوردنت از جون و دل مایه بذارن تو زندگیت مثه فسنجون باش که هر کسی وسعش نرسه بخورتت تو زندگیت مثه نیمرو باش نه املت که واسه خودت دوست داشته باشن نه گوجت تو زندگیت مثه پیاز باش که حتی در حال خورد شدنم اونقدر قویه که اشک همرو در میاره تو زندگیت مثه خیار باش هر وقت خوبی کردی یه تلخیم بکن که پرو نشن تو زندگیت مثه آبگوشت باش که با سیلی صورتش سرخ نگه داشته همش نخود و لوبیاس ولی اسمش آبگوشت نه آب نخود تو زندگیت مثه پشمک باش که بر خلاف اسمش خیلی خوشمزه ونرمه تو زندگیت مثه انار باش همیشه در هر شرایطی نظم و دیسیپلین داشته باش تو زندگیت مثه قرمه سبزی باش که بوی حضورت همه جا رو پر کنه همیشه خوشمزه باشید
      • 2
      • Like
  8. kambiz_landar

    یه سرے دخترا ...

    یسریم هستن تا بفهمن دوسشون دارے میرن....
  9. kambiz_landar

    یه سرے دخترا ...

    حیح:/
  10. kambiz_landar

    یه سرے دخترا ...

    مجبورن که اعتمادشونو به یه مشت پسره شومپت بفروشن× کاش پسرا بیشتر با نزاکت و وفادار بودن
  11. kambiz_landar

    یه سرے دخترا ...

    شما خودتون جز کدوم دسته اید؟
  12. kambiz_landar

    یه سرے دخترا ...

    nagoooooooooooooooooo divoone shodam
  13. kambiz_landar

    یه سرے دخترا ...

    این جمله هه کپ یکیہ اینجام ھستہ
  14. kambiz_landar

    یه سرے دخترا ...

    فداے هر چے دخدره اینجوریع...(:
  15. kambiz_landar

    یه سرے دخترا ...

    یه سـری دخـتـرآ هـَسـتـَن ... فـَقـَط تیــپ مـِشـكـی مـی زَنـَن ... عـَطـر خـآص مـی زَنـَن ... بـی تـَوَجه به اَطـرآف و حـَرفـآ و نـگـآه هـآی مـَردم ... رو نیمـكـَت پـآركــ مــیـشــیـنـن , آروم و شمـُرده حـَرف مـی زَنـَن ... تـو جـَمـع آروم میشیـنـَن و فـَقـَط گـوش میـدَن ... ایــن دخـتـرآ اَز اَوَل اینـطوری نـَبـودَن ... اینــآ یه زَمـآنـی خیـلـی شیـطون بـودَن ... عـآشـق پـآشـنه بـُلـَنـد و رَقـص بـُودَن ... تـو جـَشـنـآ بـهـتـَریـن رَقـآص بـُودَن ... شیـطـون و پـُر هـَیـجـآن بـُودَن ... ایـن دخـتـرآ یه روز یـكـی اومـَد تـو زنـدگیشــون اَز اعتـمـآدشـون بـَدتـَریـن سـو استـفـآده و كـَرد و رَفـت ... ایـن دخـتـرآ خیـلـی خـآصـَ ـن ... دیگه هیـچ چیــزی و قـَبـول نـَدآرَن ... سـَعــی نـَكـُـن به دنیـآشـون وآرد بشـی ... اینــآ هیـچ كـَسـی و به دنیـآی جـَدیـدشـون رآه نمـیـدَن ... ایـن دخـتـرآ سـَر سـَخـت تـَریـن آدَم هـآی دنیـآن ...
  16. خدا واست حفظشون کنہ قسمت ھمہ از این دوستاے خوب ک سنگ صبورن❤
  17. در میان من و تو فاصله هاست،گاه مے اندیشم میتوانے به لبخندے این فاصله را بردارے از من نیس از یکے از دوستامه ولے خداییش قشنگه،نه؟
  18. نگاهم به نگاهت برخورد . . . . . . . . خدا مرگت بده حالم بهم خورد -_×
  19. بیــــا دوبـــاره باز بیــــابـــه آغوشــــم بیــــا که تنهــــآیم بیــــا کـــه بے روحــــم!
  20. kambiz_landar

    دوست مجازے من... (بیا توووو)

    دوست مجازی من... چند وقت است برایت مینویسم و تو میخوانی وگاهی تو مینویسی و من میخوانم دوست مــــــــــجازی من این روزها درد دلهایمان را به زبان نمی آوریم تایپ میکنیم مانده ایم اگر این دنیای مجازی نبود روی دیوار احساس چه کسی مینوشتیم نامت زیباست اما افسوس مجازی هستی پشت هر یک از این نوشته ها یک نفرنشسته است میخواند،فکر میکند،گاهی هم گریه میکند،یا میخندد برای چند دقیقه هم که باشد از دنیای واقعی مرخصی میگیری مینشینی برای دل خودت گاهی هم شب و روز میچرخی در این دنیای رمز دار ولی میدانم قدر تمام لبخندهایت تنها هستی اگر همدمی بود که مجازی نمیشدی دوست مــــــــــجازی من گاهی آنقدر بیخود میشویم بین یک دنیا دروغ و اعتقاد فراموش میکنیم خودمان را دور میزنیم منطق و باورهایمان را میخندیم/گاهی هم دروغ میگوییم نمیدانم.... شاید این معجزه ی مـــــجازی بودنت باشد دوست مجازی من بودنت را دوستت دارم♥http://www.98love.ir/weblog/file/forum/smiles/9.gif بدون سپاس بری نمیبخشمت
      • 1
      • Thanks
  21. kambiz_landar

    حرکات دخترا در مواقع مختلف

    وقتی که مهربونن ---------- مثل یه خرگوش ملوس دوست داشتنین وقتی که اعصبانی میشن ---------- مثل دیونه ها میشن دیگه نمیشه رفت سمتشون وقتی غر میزنن --------- مثل مگس میرن رو اعصابت وقتی که ناز میکنن ---------- مثل یه بچه نق نقو اعصابتو خورد میکنن وقتی که دروغ میگن --------- قیافشون شبیه سوسک میشه(نکته کنکوری) وقتی ناراحت میشن ---------- مثل یه گنجشک تیر خورده دلسوز میشن وقتی خوشحال میشن -------- مثل کانگورو اینور اونور میپرن وقتی جیغ میزنن --------- مثل یه سوزن که بهت میزنن از جا میپری وقتی که بترسن --------- مثل موش سریع یه جا قایم میشن وقتی خجالت بکشن ------- مثل لبو قرمز میشن وقتی که حرف میزنن -------- مثل رادیو خراب باید بزنی تو سرش تا قطع شه وقتی که گریه میکنن ------- مثل بچه های شیش ماهه حتما باید نازش کنی تا آروم شه
  22. kambiz_landar

    نخونے ضررکردے . عـــــــالیه .

    عاشقانه… کنار خیابون ایستاده بود تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم … جلوی پاش ترمز کردم ، در عقب رو باز کرد و نشست ، آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، - ممنون - خواهش می کنم … حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ، و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ، نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، - چیزی شده ؟ چشمامو از نگاهش دزدیدم ، - نه .. ببخشید ، خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود . با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، خودش بود . نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ، دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ، برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، پرسید : - مسیرتون کجاست ؟ گلوم خشک شده بود ، سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم . گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟ به آینه نگاه نکردم ، سرمو ت****** دادم ، صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ، به چشمام جراءت دادم ، از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ، به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من …. با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟ و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش …. زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ، پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش نگاه کرد ، روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس … چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ، نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ، توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ، بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ، بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، خل بودم دیگه ، نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ، عاشقی کنم براش ، میگفت : بهت نیاز دارم … ساکت می موندم ، میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام … اما نرفتم ، زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، دلم می خواست بسوزم ، شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت . صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ، آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ، چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ، آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ، و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود . شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، - همینجا پیاد میشم . پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ، - بفرمایین … دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم .. - لازم نیست .. - نه خواهش می کنم … پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد و بعد .. بسته شدنش . خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو ت****** بدم . برای چند لحظه همونطور موندم ، یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ، برای فریاد کردنش ، برای تر******دن همه بغضم توی این ده سال ، دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود . صدا توی گلوم شکست … اسمش گره خورد با بغضم و ترکید . قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد . رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز … دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد … سر خوردم روی زمین خیس ، صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد … مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم … منو بارون .. ، زار زدیم ، اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم … بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. خل بودم دیگه .. یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟ نه .. عاشق تر شده بودم عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردی … بارون لجبازانه تر می بارید خیابان بهار ، آبی بود . آبی تر از همیشه … سپاااااااااااس
  23. یاد اھنگ مارے مارے افتادم
  24. kambiz_landar

    سنگ صبور درددلات کیه ؟

    هیچ کس جز خودم
  25. نوشته خودم و دوستم تو مدرسه موقعے که بیکار میشدیم....انصافا باحاله...........نیست ؟؟؟ فقط یکم از یکم بیشتر بے ادیبیه به نام خدایے که انسان آفرید و ما را به از دیگران آفرید به نام بهترین پروردگار که ما هستیم نوابغ روزگار کارمان هست اندیشه و فکریدن که اخرش میشاشیم و تهش ریدن خدا میداند که ما نوابغ روزیم که اخرش یا .......و یا میگوزیم چکش و میخ و انبردست و تیشه مگه داریم اینقدر باهوش مگه میشه به نام خداوند جان و خرد کز این منگلا اندیشه برنگذرد گفت و گو گر کنے با این دوتا میفهمے تو معنے خل و چل را و اما مهم ترین نکته که آر و ام هستند بے نقطه معنے داره برا خودموناااا انها هستند چون پت و مت همه میشکنند براے انها سر و دست زیرا بوند معروف در خل و چل ها زیرا میرینند از همه بهتر این دوتااااااا اصن خلاقیت میباره ازمون)))))))))))))))))))) هرچند یه سانسور کوچیکے داشت ولے بازم خدایے گل کاشتیم بزن سپاسو اگه خوب بود...
×
×
  • اضافه کردن...