رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

kambiz_landar

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    5763
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

تمامی مطالب نوشته شده توسط kambiz_landar

  1. kambiz_landar

    دلت گرفته..........بیاتو

    ميگنکسايي که مشروب بخورن ميرن جهنم!!! جهنمي که آدم هاش مست باشن، از دنيايي که آدماشپست باشن خيلي بهتره.. يهوقتايي ديگه حسش نيست " غصه " بخوري ... رسما" غصه " تو رو مي خوره ... بهبعضيا هم بايد گفت : عزيزم چرا بيکار نشستي ؟ بيا با احساسات من بازي کن! منکه نباشم دنيا يک “من”کم دارد توکه نباشي من يک “دنيا” کم دارم . . خدايا انگاربد متوجه شدي… گفتماونو ميبخشم , اما نگفتم ب يکي ديگه !!! يوقــــــتاي دلــــت مــــيخواد يــکي از پشتـــــ سر چشمـــــاتوبــــگيره و ازتــــ بـــــپرسه :" اگــــه گفتي منکيــــم ؟؟؟تو هم دستـــــاشو بگـــيري و بـــگي : هرکــــي هستي بـــمون خـــــيلي تـــــــــــنهام !!! گاهي وقتا يه جوري ميشکننت که وقتي تيکه ها تو مي چسبوني بهم ميشي يه آدم ديگه . . . ! دلم يه نفرو مي خواد که ازم بپرسه چطوري؟ با بغض بگم خوبم ...! بغلم کنه و بگه خفه شو از چشات ميباره
  2. kambiz_landar

    خوشبختی ❤

    ⚘تنکس از نصیحتت
  3. kambiz_landar

    یارب...

    زیبااااا
  4. لایکے
  5. خیلے قشنگ
  6. kambiz_landar

    خوشبختی ❤

    بیا ارامشم شو
  7. kambiz_landar

    پول..

    حققققققق
  8. kambiz_landar

    کاش..

    لایک شدے
  9. به گزارش ایران ناز به نقل از مگ فور: یک طرفدار واقی هرکاری میکند تا عشقش را به ستاره محبوبش ثابت کند. خیلی ها فقط با تقلید مدل موی سر و یا پوشیدن لباسی با طرح ستاره محبوبشان این عشق را به نمایش میگذارند اما این دختر برای اثبات عشق افراطی اش به یک رپر معروف امریکایی نام اورا روی پیشانیش خالکوبی کرد این زن اسرار آمیز با تراشیدن موها و ابروهایش و خالکوبی نام :"درک" روی پیشانیش خواسته است نقش برجسته ای در میان هواداران داشته باشد. به نظر میرسد ان هوادار تحت تاثیر یکی از آهنگهای این خواننده که میگوید" نام مرا خالکوبی کن تا بدانم این عشق واقعی است" ان کار را انجام داده است. عکسهای این زن در اینترنت پخش شده است و زمانی که "درک" عکسهای وی را توسط یک خبرنگار دید گفت " این دیوانگی است. میخواهم اورا ملاقات کنم تا علت کارش را بدانم. او که با دیدن این عکسها منقلب شده بود گفته است: باور نکردنی است. من حتی نمیخواهم دوباره به این عکسها نگاه کنم. او خودش هیچ خالکوبی در بدن ندارد. فرض کنید پسره ولش کنه چی میشه مردم اسگلن
  10. لایکے لایک
  11. لایکے
  12. kambiz_landar

    اثر پينوكيويي

    واے خدااااا
  13. kambiz_landar

    دفترچه تلفن دخترا(پسرا بيان)

    -مينا جون 2-اون پسره خوشتيپه 3-عجقم 4-همون دختره كه بهم انگري بيرد داد 5-معلم رياضي خوجگلمون 6-ماماني 7-بابايي 8-آرايشگاه بانوان بانو 9-اون پسره كه بهم چشمك زد 10-اون پسره كه بسيجي هست 11-اون پسره كه وقتي داشتم از راهرو ميرفتم منو نگاه كرد 12-اون پسره كه منو بد نگاه كرد 13-اون پسره كه خيلي درس خون هست 14-اون پسره كه خيلي خفن هست خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ همشون كاملا راست بود
  14. عالے بوود
  15. خیلے قشنگ
  16. kambiz_landar

    خودنگاره هایم...!

    لایکے
  17. kambiz_landar

    از آن زمان...!

    لایکے
  18. لایک
  19. kambiz_landar

    بیاید اعتراف کنید

  20. اولا خدمتتون عرض کنم اینو من دارم به همه میگم و منظورم شخص خاصے نیستش! دوما،اونایے که توے موضوعا تنها چیزے که میگید اینه: تک عکس!بے کیفیت!تکرارے! وقتے یکے یه موضوعے رو میذاره،براش وقت و انرژے صرف مے کنه حتے اگه به قول شما تک عکس و بے کیفیت و تکرارے باشه،بازم براش وقت گذاشته شده. این که شما میاین و خیلے خشک و خالے میگین تک عکسه یا بے کیفیته یا تکراریه،انگار یه بار سنگینیه رو دوش نویسنده ی تاپیک!این کارتون از صد تا فحشم براے نویسنده بدتره! پس یه کم مهربون باشید. اگرم اون سپاس بدبختو موقع دیدن موضوعاے به قول خودتون بے کیفیت و تک عکس و تکرارے بزنین،به قرآن هیچے نمیشه ها! در ضمن از مدیراے انجمن خواهش میکنم که اینو موضوع مهم قرار بدن تا همه ببیننش
  21. kambiz_landar

    بعضی وقتا. . . !!

    بعضی وقتا دلت میخواد فقط بری و بغلش کنی بعضی وقتا انقدر بیقرارش میشی که دلت میخواد فقط بری و بغلش کنی بعضی وقتا یه کارایی میکنه که به سرت میزنه برای همیشه بری اما میمونی تا عوضش کنی بعضی وقتا جلوت قربون صدقه ی خیلیا میره اما بازم سکوت میکنی بعضی وقتا میبینی جوابتو نمیده و پیامتو میخونه ولی online بعضی وقتا تغییر توی سر و وضعش میبینی اما پیش خودت میگی یه تیپ دیگه زده بعضی وقتا از خیلی از کاراش چشم پوشی میکنی اما اون اصلا گذشتتو نمیبینه بعضی وقتا از خیلی چیزا توی زندگیت میگذری و همشو در راه عشقت فدا میکنی اما اون جونشو برای یکی دیگه میده بعضی وقتا بهتره رفت بعضی وقتا بهتر جاتو بدی به اونی که اون میخواد بعضی وقتا باید خودتو بزنی به نفهمی بعضی وقتا بهتره برای راحتیش بری اونی که بخوادت فقط و فقط مال خودت میمونه میشه only for you نه اینکه دکمه ی share رشو روشن کنه و بشه مال همه هــــــheــــــــــــــــه سپــاس فراموشـ نشه دوستمـ
  22. زن‌ها، جنگ رنگ‌آمیزی خود را پایان دهید. این نتیجۀ یک تحقیق جدید است که نشان می‌دهد هم مردان و هم زنان بیشتر جذب صورت‌هایی می‌شوند که آرایش کمتری دارند. این تحقیق که توسط دانشگاه بانگور در ولز انجام شده است در پی یک پدیده جدید در دنیای شبکه‌های اجتماعی صورت گرفته است. مد جدید این است که زنان عکس‌هایی بدون آرایش از خود گرفته و بروی اینترنت قرار دهند. دکتر الکس جونز، روانشناس مسئول این تحقیق، گفته است که به هیچ‌وجه بازخورد مثبت این عکس‌ها را غافلگیرکننده نمی‌داند. او به ما گفت که مردم معمولا در مورد آنچه که برای جنس مخالف جذابیت دارد اشتباه می‌کنند. این موضوع مخصوصا در مورد زنانی صادق است که سعی می‌کنند در نظر مردان جذاب باشند. بر اساس تحقیق او، مردان در حقیقت زنانی را ترجیح می‌دهند که تا ۴۰% آرایش کمتری نسبت به یک زن معمولی دارند. جالب است که خود زنان نیز در مورد هم‌جنسان خود نظر مشابهی را داشتند. با وجود این یافته‌ها و همچنین این مد جدید شبکه‌های اجتماعی، زنان – بخصوص کسانی که در انظار عموم هستند – هنوز تحت فشار اجتماعی زیادی برای جذاب بودن هستند. نظر شما چیست؟ با آرایش یا بدون آرایش، کدام جذاب‌تر است؟/آلامتو
  23. kambiz_landar

    عشق یا رفیق

    سلام اگه بفهمے صمیمی ترین رفیقت با عشقت دوسته کدومشونو مقصر میدونے؟؟؟ 1-عشق 2-رفیق
      • 1
      • Confused
  24. kambiz_landar

    نمھ توانم وجود ندارد

    «نمی‌توانم در این دنیای خاکی با ما زندگی می‌کرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا که می‌رفتیم نام او را می‌شنیدیم. اینک ما “نمی‌توانم” را در جایگاه ابدی‌اش به خاک سپرده‌ایم.» بچه‌ها روی شش نیمکت پنج نفره می‌نشستند و میز معلم هم رو به روی آن‌ها بود. بسیاری از جنبه‌های این کلاس شبیه کلاس‌های ابتدایی بود، با این همه روزی که من برای اولین بار وارد کلاس شدم احساس کردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است. “دونا” معلم مدرسه ابتدایی شهر کوچکی در میشیگان، دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه “بهبود و پیشرفت آموزش استان” که من آن را سازماندهی کرده بودم، شرکت داشت. من هم به عنوان بازرس در کلاس‌ها شرکت می‌کردم و سعی داشتم درامر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم. آن روز به کلاس “دونا” رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پرکردن اوراقی بودند. به شاگرد ۱۰ ساله کنار دستم نگاه کردم و دیدم ورقه‌اش را با جملاتی که با “نمی‌توان ” شروع شده‌اند پر کرده است. “من نمی‌توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم.”، ” من نمی‌توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم کنم.” نصف ورقه را پر کرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این کار ادامه می‌داد. از جا بلند شدم و روی کاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم. همه کاغذها پر از ” نمی‌توانم “‌ها بود. کنجکاویم سخت تحریک شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم که او سخت مشغول نوشتن ” نمی‌توانم ” است. “من نمی‌توانم مادر “جان” را وادار کنم به جلسه معلم‌ها بیاید.” “من نمی‌توانم آلن را وادار کنم به جای مشت از حرف استفاده کند.” سردر نمی‌آوردم که این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده‌اند. سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کار به کجا می‌کشد. شاگردان ۱۰ دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی‌ها یک صفحه را پر کرده بودند و می‌خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. گفت: همان یک صفحه کافی است. صفحه دیگر را شروع نکنید. بعد از بچه‌ها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی یکی نزد او بروند. روی میز معلم یک جعبه خالی کفش بود. بچه‌ها کاغذ‌هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه کاغذها جمع شدند،” دونا ” در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفتند. من پشت سرآن‌ها راه افتادم. وسط راه، ” دونا ” رفت و با یک بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه‌ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی که رسیدند، ایستادند. بعد زمین را کندند. آن‌ها می‌خواستند ” نمی‌توانم “‌های خود را دفن کنند! کندن زمین ۱۰ دقیقه‌ای طول کشید. چون همه بچه‌های کلاس چهارم دوست داشتند در این کار شرکت کنند. وقتی که سه چهارمتری زمین را کندند، جعبه ” نمی‌توانم”‌ها را ته گودال گذاشتند و به سرعت روی آن خاک ریختند. سی و یک شاگرد ۱۰ یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر کدام از آنها حداقل یک ورقه پر از ” نمی‌توانم” درآن قبر دفن کرده بود. معلمشان هم همین طور! دراین موقع ” دونا ” گفت: دوستان! ما امروز جمع شده‌ایم تا یاد و خاطره ” نمی‌توانم” را گرامی ‌بداریم. او در این دنیای خاکی با ما زندگی می‌کرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا که می‌رفتیم نام او را می‌شنیدیم، در مدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و… اینک ما ” نمی‌توانم” را در جایگاه ابدی‌اش به خاک سپرده‌ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی ” می‌توانم “، ” خواهم توانست” و ” همین حالا شروع خواهم کرد” باقی خواهد ماند. آن‌ها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با کمک شما شاگردها، آن‌ها سرشناس تر از آن چه هستند، بشوند. هنگامی‌ که به این سخنرانی گوش می‌کردم فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد. این حرکت شکوهمند سمبولیک چیزی بود که برای همه عمر به یاد آن‌ها می‌ماند و در ضمیر ناخود آگاه آن‌ها حک می‌شد. آن‌ها ” نمی‌توانم”‌های خود را نوشته و طی مراسمی‌ تدفین کرده بودند. این تلاش شکوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود. هر وقت شاگردی می‌گفت: ” نمی‌توانم”، دونا به اعلامیه اشاره می‌کرد و شاگرد به یاد می‌آورد که ” نمی‌توانم” مرده است و او را به خاک سپرده‌اند. حالا سال‌ها از آن روز گذشته است و من هر وقت می‌خواهم به خود بگویم که ” نمی‌توانم” به یاد اعلامیه فوت “نمی‌توانم” و مراسم تدفین او می‌افتم…
×
×
  • اضافه کردن...