بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
982 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
37
تمامی مطالب نوشته شده توسط Mariam
-
خواهش میکنم️ چیکار؟
-
ممنون مهربون️
- 114 پاسخ
-
- 1
-
-
عالی بود: )
-
به قول کافکا: خسته،تهی،ملول،ضربه پذیر و خالی از شوق...
- 114 پاسخ
-
- 2
-
-
-
که تو از ازل غمگین بودی، خنده غمگین ترت می کند...
- 114 پاسخ
-
- 1
-
-
آبی که از این دیده چو خون می ریزد خون است بیا ببین که چون می ریزد پیداست که خون من چه برداشت کند پیداست که خون من چه برداشت کند دل میخورد و دیده برون میریزد دل می خورد و دیده برون می ریزد میروی و گریه می آید مرا میروی و گریه میاید مرا اندکی بنشین اندکی بنشین که باران بگذرد
-
- 2
-
-
ما مثل مردگان هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد مان قضاوت خواهد کرد
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
جمعهی ساکت جمعهی متروک جمعهی چون کوچههای کهنه، غمانگیز جمعهی اندیشههای تنبل بیمار جمعهی خمیازههای موذی کشدار جمعهی بی انتظار جمعهی تسلیم خانهی خالی خانهی دلگیر خانهی دربسته بر هجوم جوانی خانهی تاریکی و تصور خورشید خانهی تنهایی و تفال و تردید خانهی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت زندگی من چو جویبار غریبی در دل این جمعههای ساکت متروک در دل این خانههای خالی دلگیر آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
تورا می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آعوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس، مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میله ها، هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم چو من سر می کنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم اگر ای آسمان خواهم که یک روز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم کودک گریان چه گویم زمن بگذر، که من مرغی اسیرم من آن شمعم که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
بیش از اینها،آه،آری بیش از اینها می توان خاموش ماند می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ بر قالی در خطی موهوم بر دیوار می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می بارد کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر یک طاقی گاری فرسوده ای میدان خالی را با شتابی پر هیاهو ترک میگوید می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده‚اما کور‚اما کر می توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه دوست می دارم..!
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
می خزم همچو مار تبداری بر علفهای خیس تازه ی سرد آه با این خروش و این طغیان دل گمراه من چه خواهد کرد؟
- 54 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رفتم؛مرا ببخش و مگو او وفا نداشت! راهی به جز گریز، برایم نمانده بود...
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
شب به روی جادهٔ نمناک سایه های ما ز ما گویی گریزانند دور از ما در نشیب راه در غبار شوم مهتابی که می لغزد سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند شب به روی جاده ی نمناک در سکوت خاک عطر آگین نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند سایه های ما ... همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین گویی آنها در گریز تلخشان از ما نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم نغمه هایی را که ما با خشم در سکوت سینه می رانیم زیر لب با شوق می خوانند
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم نه درودی نه پيامی نه نشانی ره خود گيرم و ره بر تو گشايم زانکه ديگر تو نه آنی تو نه آنی ...
- 54 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سر بدامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کزان جهان جاودان روزنی بسوی این جهان گشاده اید رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟ ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
- 54 پاسخ
-
- 2
-
-
-
بعد از او بر هر چه رو كردم ديدم افسون سرابی بود آنچه میگشتم به دنبالش وای بر من، نقش خوابی بود
- 54 پاسخ
-
- 2
-
-
-
من گل پژمردهای هستم چشمهایم چشمه خشک کویر غم تشنه یک بوسه خورشید تشنه یک قطره شبنم
- 54 پاسخ
-
- 2
-
-
-
لیک دیگر پیکر سرد مرا میفشارد خاک دامنگیر خاک! بی تو دور از ضربههای قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام میماند به راه فارغ از افسانههای نام و ننگ
- 54 پاسخ
-
- 2
-
-
-
بدیهای من به خاطر بدی کردن نیست به خاطر احساس شدید خوبیهای بیحاصل است: )
- 54 پاسخ
-
- 2
-
-
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
- 54 پاسخ
-
- 2
-
-
-
می روم از دل من دست بدار ای اميد عبث بی حاصل!
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
«راستی اگر تورا در این دنیا پیدا نکرده بودم چه میکردم؟ حتما میمردم. خودم را میکشتم. هرچند که با تو هیچچیز جز عشق کامل نبود اما همین کافی بود. همین که میدانستم که تنم درد تنت را دارد نه میل تنت را. همین که با تو انگار در چاه فرو میرفتم و به مرکز زمین میرسیدم. همین که با تو انگار میمردم و از شکل میافتادم. همین برایم کافی بود.» #از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
در سر من چیزی نیست به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ و نگاهم مثل یک حرف دروغ شرمگین است و فروافتاده!
- 54 پاسخ
-
- 1
-
-
بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست
- 54 پاسخ
-
- 2
-
-
-
آن روزها رفتند آن روزهایی کز شکاف پلکهای من آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید چشمم به روی هر چه میلغزید آن را چو شیر تازه مینوشید گویی میان مردمکهایم خرگوش ناآرام شادی بود هر صبحدم با آفتاب پیر به دشتهای ناشناس جستجو میرفت شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت
- 54 پاسخ
-
- 1
-
