دالامپر ارسال شده در 18 مهر، 2024 ارسال شده در 18 مهر، 2024 شام گاهی در رهی بودم روان تن روان و دل به فکر آب و نان من نمیدانم چنان شد یا چنین پای من لغزید خوردم بر زمین رهنوردِ مهربان سویم دوید دست او تا زیر بازویم رسید بیخ گوشم گفت لنگی یا که مست وارسی کن بین کجاهایت شکست گفتمش نی مستم و نی هم علیل افتاده ام خود هم نمیدانم دلیل یا کهنه از کفش یا تقصیری ز پای دست من گیر تا که برخیزم ز جای دست من بگرفت با دست دیگر کیسه ام می جُست تا یابد مگر من در این فکرم که او مرد خداست او در این سودا که جیبم در کجاست ای دریغ از فکر خام آدمی گریه کردم بر مقام آدمی #مولانا جلال الدین محمد بلخی 3 نقل قول
Topaz ارسال شده در 19 مهر، 2024 ارسال شده در 19 مهر، 2024 در ۱۴۰۳/۴/۲۸ در 10:26، دالامپر گفته است: شام گاهی در رهی بودم روان تن روان و دل به فکر آب و نان من نمیدانم چنان شد یا چنین پای من لغزید خوردم بر زمین رهنوردِ مهربان سویم دوید دست او تا زیر بازویم رسید بیخ گوشم گفت لنگی یا که مست وارسی کن بین کجاهایت شکست گفتمش نی مستم و نی هم علیل افتاده ام خود هم نمیدانم دلیل یا کهنه از کفش یا تقصیری ز پای دست من گیر تا که برخیزم ز جای دست من بگرفت با دست دیگر کیسه ام می جُست تا یابد مگر من در این فکرم که او مرد خداست او در این سودا که جیبم در کجاست ای دریغ از فکر خام آدمی گریه کردم بر مقام آدمی #مولانا جلال الدین محمد بلخی 1 نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .