رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

Reza

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    36
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

Reza آخرین بار در روز دی 5 2024 برنده شده

Reza یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

1 دنبال کننده

درباره Reza

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های Reza

Contributor

Contributor (5/14)

  • Collaborator
  • Dedicated
  • First Post
  • One Year In
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

68

اعتبار در سایت

  1. Reza

    ی روزی&

    دریغا
  2. Reza

    سلام...

    سلام نرگس
  3. Reza

    جدا شدیم(داستان واقعی )

    کسی هم که اشتباهه خودشو میپذیره آدم جسور و شجاعیه. عالی بود
  4. Reza

    زندگی ...

    از اون پستایی که دوست تدارم بخونمش ...
  5. Reza

    آغاز روز نو ...

  6. Reza

    همیشه پاییز ‌...

    کاش میشد مث بوم نقاشی، غمشو پاک کنی و روی صورتش، لب خندون کشید
  7. Reza

    رفتی ...

    تلخ، پاک و مهربانانه... مثل خودت
  8. Reza

    ...

    چشمه ترینی
  9. Reza

    کجاست...

    عالی
  10. Reza

    الهه ی آتش

    آنجا، دوستان و آشنایان همانند رودخانه ای موّاج و وحشی، از یک سو وارد خیمه گاه می شدند، از روبروی موسی به آرامی می گذشتند، زیر لب وردی می خواندند، در آتش دانه هایی از میوه ی ممنوعه می ریختند و برای آخرین بار با او وداع میکردند و در نهایت از سمت مقابل جایگاه خارج می شدند. آن دانه ها میوه های خشک شده ی کاکائو بودند. من به آتشی که دانه های شکلات را در خود می گداخت، خیره شدم و در دل گفتم: "شک ندارم که تو وجود داری". او کیست؟ …
  11. Reza

    ای کاش تو...

    زیبا
  12. Reza

    دلتنگی

    تنگه... گوشم واسه حلقت آغوشم واسه تنت آشتی م واسه قهرت چشام واسه انگشت ت نوازشم واسه موهات تنگه؟
  13. Reza

    بی ربط ترین ۶

    با این که تلخه، یکی از بهترین نوشته هاییه که ازت خوندم. حادثه ی تلخ و شوک آوری بود ولی خدا تو رو برگردوند به ما. شکر
  14. Reza

    پرسه

    مادامی که زیر انوار طلایی خورشید، به سمت مقصدی ناشناخته در حرکت بودم، آن خیابان مرا فراموش نکرده بود و زیبایی هایش را بر نگاهِ تیزبینِ من عرضه می کرد. خیابان آلیانس را در نوردیدم، سپس خیابانِ بعدی، سپس بعدی و بعدی. روبروی مغازه ای درنگ کردم و از پشتِ ویترین، خودم را در قالب مانکن هایی که آزادانه لباس پوشیده بودند، پرو کردم. در گستره ی هموار باغ جلوی قصر اوپرا، بر نیمکتی تکیه دادم و به تماشای کبوترانی که بی هدف از هر طرف پرسه می زدند، نشستم. به کبوتری که در آن نزدیکی بود، نان دادم. برای پیرمردی که از فرط پیری خمیده شده بود، دست تکان دادم. برای کودکی که با اشتیاق بستنی می خورد، شکلک در آوردم و مورچه ای را که در حال غرق شدن در یک قطره ی آب بود را نجات دادم و به رهگذرانی که از روبرو می آمدند، لبخند میزدم و امیدوار بودم یکی که از آنها که از اهالی آنجا نبود را پیدا کنم و او را در آغوش بکشم... ولی تو آنجا هم نبودی...
  15. Reza

    نوستالژی

    ...
×
×
  • اضافه کردن...