رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

alireza4477

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    11
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره alireza4477

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3339 بازدید کننده نمایه

دستاورد های alireza4477

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Collaborator
  • Week One Done
  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • First Post

نشان‌های اخیر

17

اعتبار در سایت

  1. alireza4477

    رفتی ...

    عشق جاذبه ای شیرین است که خداوند در نهاد آدمی نهاده تا از وجودش لذت ببرد و شکر خدای بنماید.عشق به خدا عشق به فرزند عشق به همنوع عشق یار عشق به...اینها هنه یکی هستند و هیچ تفاوتی باهم ندارند یکی عاشق خواندن کتاب است یکی عاشق دلبز یکی... این موهبت لذت بردن اینچنینی عشق است و آن نشات گرفته از ذات اقدس اله است.زیراکه از روح خود در انسان دمید و انسان روحش خدایی است و نفخت فیه من روحی و سپس به خودش آفرین گفت و احسن الخالقین خود را خواند.شکر او آوریم و سر به سجده بگذاریم که چنین خالق زیبایی داریم که عشق را در درونمان نهاد تا دنیا را با همه مشکلاتش طور دیگر نظاره کنیم .
  2. alireza4477

    زنان بیمار...

    بیمارند زنانی که سالخورده شده و در تنهایی خویش پوسیده اند . مونس و همنشینشان جز تنهاییشان نیست و در چت رومها بعضا بدنبال گمشده خود می گردند.گاهی مرد سوار بر اسب سفیدشان را یکی از کاربران می بینند و دل می بندند .غافل از آنکه گرگ صفتانی در کمین همینانند .از احساسات پاکشان هوس دل را ارضاء و آتش شهوت را خاموش می کنند و وقتی کار به قول و قرار ازدواج برسد گم می شوند و دختر سالخورده می ماند و باز تنهایی دیگر .ولی با این تفاوت که این بار تنهایی ،تنها نیست ، بیماری تنهاست . این بیماران تنها در اتاقهای چت روم سیر و سیاحت می کنند و بدنبال گمشده خود می گردند یک روز ،دوروز ، یکسال ، ..... . در بین اینان هستند افرادی که باسوادند و تحصیلات عالیه هم دارند اما متاسفانه دوای درد خود را در ارتباط گیری با جنس مخالف می بینند و برای مدتی هم که شد خود را فریب می دهند و اجاز سو استفاده از هولها می دهند .اینها بیمارانی هستند که رها شده اند.مشکلات خانوادگی ، اقتصادی و هزار مشکل دیگر باعث بروز چنین پدیده ای شده .این روابط نا سنجیده اگر ادامه پیدا کند شخص را به جنون می کشاند .لذا به همه دخترانی که چنین مشکلی دارند توصیه میشه به مرکزی جهت مشاوره بروند و درمان کنند.
  3. alireza4477

    برای خودم

    چون دیوانه گان سر به بیرون خانه گذاشتی و بدنبال هیچ گشتی.نمیدانی کجا میروی و چه می خواهی .فقط می خواهی بگریزی از دیگران،دیگرانی که نمی فهمندت .در افکار درهمو برهمت که چون فیلم سینمایی در جلوی چشمانت رژه می روند غوغایی است .نه صدای شلوغی ماشینها را می شنوی و نه صدای پرندگان روی درختان را.فقط صدای فیلمی از خاطراتی که تو را رها نمی کند.از چه می گریزی؟ از خودت؟ مگرمی شود از خود گریخت؟ این من براستی کیست ؟ در اندرون من خسته دل ندانم که چیست/که من درخموشم و او در فغان و در غوغاست .بیشتر از ده خیابان را دویدم .نفس نفس می زنم .نگاهی به پشت سرم انداختم.چقدر راه طی کردم .گوشه ای می نشینم تا نفسی تازه کنم.هنوز آن فیلمهای سینمایی در جلوی چشمم رژه می روند. به سخی نفس می زنم.نمیدانم از اثر دویدن است یا این فیلمهای غم انگیز.شهر شلوغ است و کسی مرا نمی شناسد .من هم کسی را در این محله نمی شناسم .پارکی را می بینم و تا رسیدن به آنجا قدم زنان راه می روم .سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم .آهنگی را بر لب زمزمه می کنم.بهار دلکش رسید و دل به جا نباااااشد .... . آهنگ هم دل غمین مرا تسکین نمی دهد .آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند/ در شگفتم من زهم دنیا نمی پاشد چرا ..یاد صوفیان خلوت نشین می افتم که تارک دنیا کرده به کنج غارهاپناه برده خدا را پرستش کرده اند شاید آنهاهم راهی جز این نداشتند شاید آنها هم پریشانی مرا داشتند شاید تارک دنیا کردن تنها زاه زندگی اجباری در این دون دنیاشان بوده .حال آنها را الان درک می کنم و تصدیقشان می کنم.می گویند صوفی گری کار درستی نیست و انسان باید با جماعت و در جامعه باشد و آنگاه آلوده دنیا نشود و هنر نیست در کنج عزلت نشستن و گناه ندیدن و این کار سهلی است .پیامبران ما با مردم بودند و معصوم .نمیدانم ولی نعوذ بالله ما پیامبر نیستیم . نمیدانم چطور آنها توانستند وما نمی توانیم.خدا می داند چطور پیامبرانش را از میانه ما آدمهای سست عنصر انتخاب کند تنها تفاوت ما و آنها در توانستن است.آنها توانستند عاری از گناه باشند و ما نمی توانیم.اختیار انسان ما را متفاوت ساخته.خدایا چه می شد اگر ما هم از مجردات بودیم و چون فرشتگان هر چه را که امر میکردی بدون اختیار انجام میدادیم؟ ولی نه اگر ما هم هیچ اختیاری چون فرشتگان نداشتیم دیگر احسن الخالقین مفهمومی نمی داشت دیگر اشرف مخلوقات نبودیم.یادمان نرود همه این فرشتگان برای انسان سجده کردند و فقط ابلیس بود که سجده نکرد.خدایا اینهمه غمهای انسنها ، فتنه ها، شرارت ها و جنگها و جدالها و حسادتها همه و همه از این ابلیس است. چرا باید سرونوشت آدم این باشد؟ من ملک بودم و فردوس برین جایم بود /آدم آورد در این دیر خراب آبادم/دیگر صدای ماشنها آزارم نمی داد. فیلمی هم از جلوی چشمم عبور نمی کرد .صدای پرندگانی که روی دختها بودند زیبا بود و گوشم را نوازش می کرد لبخندی بر چهره ام نقش می بنند .انگار تمام وجودم را شعفی گرفته که غمها را از درونم زودوده است .نفس بلندی می کشم و به اطرافم می نگرم .کسی در پارک نیست و منم و تنهایی که دیگر عذابم نمی دهد.شعری بنظرم می آید و لبخندی بر لبم می نشیند. ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست/به امید سر کویش پر و بالی بزنم... بداهه ای در تنهایی...
      • 1
      • Like
  4. روزی ناصر الدین شاه ، تمام ادیبان را جمع کرد و از معنای این بیت حافظ سوال کرد: بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت که اگر این بلبل خوش بوده است، پس چرا ناله‌های زار داشته ؟؟ اما از پاسخ هیچ یک از ادیبان راضی نشد. بنابراین نامه‌ای برای شاعر بزرگ معاصر خود ، «وصال شیرازی» نوشت و معنای دقیق این غزل حافظ را جویا شد. نامه زمانی به دست وصال رسید که او عزادار فرزندش بود. وصال، نامه ناصرالدین شاه را در نیمه شب مطالعه میکند و برای کشف معنای حقیقی این ابیات ، رجوعی به اعداد ابجدی حروف الفبا میکند و در می یابد که: عدد ابجدی بلبلی برگ گلی، با ابجد حروفِ حضرات علی، حسن و حسین علیهم السلام مطابقت دارد ؛ لذا پاسخ پادشاه را به زبان شعر به این صورت بیان میکند که: خسروا در حالتی کین بنده را غم یار داشت یادم آمد کز سؤالی ، آن جناب اظهار داشت در خطوط شعر حافظ گرچه پرسیدی زمن بلبلی برگِ گلی خوشرنک در منقار داشت فکر بسیاری نمودم، لیک معلومم نشد چونکه شعرش در بُطون ، اسرار بس بسیار داشت نیمه شب غواص گشتم در حروف ابجدی تا ببینم این گُهر ، آیا چه دُرّ ، در بار داشت بلبلی ، برگِ گلی ، شد ۳۵۶ با علی و با حسین و با حسن معیار داشت برگ گل سبز است و دارد آن نشانی از حسن چونکه در وقت شهادت ، سبزی رخسار داشت رنگ گل سرخ است این باشد نشانش از حسین چونکه در وقت شهادت چهره ای گلنار داشت بلبلی باشد علی کز حسرت زین برگ و گل دائما آه و فغان و ناله‌ی بسیار داشت
  5. alireza4477

    مناظره با حافظ

    مناظره با حضرت حافظ : اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را صائب تبریزی: هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را شهریار: هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را یاری اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را ؟؟؟؟؟؟ عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را ؟؟؟؟؟؟؟؟ این دوست هم بسیار عالی گفته کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را “ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را” و دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته: اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را ویا در جایی دگر کمی طنزآلود آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا اما داستان باز هم ادامه یافت اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟ که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را تابه این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را وجود او معمایی است پر از افسانه و افسون ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را دوستی گوید: هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را کسی چون من ندارد هبچ در دنیا و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را ؟؟؟؟؟؟؟ اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را ؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را امام عصری و حاضر! چنین بیهوده می گویی؟ که روح و معنیش بخشی یکی مه روی شهلا را ؟ وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر یک مه رخ خاکی به معنا چیز میبخشد؟ وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟ به یک مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند؟ به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را! الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟ نباشد ارزش یک بچه میمون ! روح ومعنا را! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ گرآن عالم ارجان بدست آرد دل ما را بدو بخشم تمام اجر شب ها را توان مندی بدان باشد که زاد آخرت بخشی نه چون آنان که می بخشند این اموال دنیا را ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر آن عالم ارجان بدست آرد دل مارا به تار زلف او بخشم تمام زاد اخرا را توان مندی بدان باشد که بخشی جان اخرا را نه چون آنان که می بخشند تمام اجر شب ها را
      • 1
      • Like
  6. alireza4477

    غزلی از حافظ

    اگر آن تُرکِ شیرازی به‌‌ دست‌ آرَد دلِ ما را به خال هِندویَش بَخشَم سمرقند و بُخارا را بده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نخواهی یافت کنارِ آب رُکن‌آباد و گُل‌گَشتِ مُصَلّا را فَغان کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کارِ شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُستَغنی‌ است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستم که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را اگر دشنام فرمایی و گَر نفرین دعا گویم جوابِ تلخ می‌زیبد لبِ لَعلِ شِکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند جوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جو که کس نَگشود و نَگشاید به حکمت این مُعمّا را غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظمِ تو اَفشانَد فَلَک عِقد ثُریّا را
      • 2
      • Like
×
×
  • اضافه کردن...